کارگردان :
آندره ژوگاینتسف

«بازگشت» از همان اولين پلان ها به ما يادآور میشود که بايد به
دنبال شباهتهايی بين اين فيلم و آثار تارکوفسکي باشيم:
پيشبرد قصههاي ساده و عميق از طريق جادوي تصوير .
نکته جالب و حاشيهاي در مورد اين دوفیلم ، يکي بودن نام
هر دو کارگردان و اين که هر دو نفر براي اولين کار خود برنده
شير طلايي ونيز شده اند. بازگشت به گونهای پيش نميرود
که مخاطب به راحتي و در آرامش بتواند به تماشای آن بنشيند.
رازآلودگي از يک سو و ايجاد تنشهايي دروني از سويي ديگر
تعليقی به فيلم بخشيده است که تماشاگر را مدام در يک
موقعيت دلهره آور نگاه مي دارد. تعليقي که چون اغلب آثار
اين چنينی به دليل عدم آگاهي تماشاگر از مسير رخداد ها
و چگونگي پديد آمدن آنها ناشی ميشود. بازگشت در
تصوير پردازی همواره نشاني از توهم در خود دارد. شکل
وارد شدن شخصيت ها و ديگر عناصر فيلم به قاب ها
ترکيببندی تصوير و حرکت آرام و مرموز دوربين که به حرکت
خزنده ای دلهره آور می ماند برای تماشاگر توهمی را به
همراه میآورد و او را مدام به اين فکر وا میدارد که چه
خواهد شد و حرکت بعدي شخصيت ها ( البته بيشتر پدر،
به خاطر راز آلودگی او ) چه خواهد بود؟
حدس و گمانهای مخاطب براي رخداد هاي فيلم
رمز موفقيت آن است.
اما فيلم در روند حوادث خود با هيچ حادثه بزرگي روبرو
نمیشود و همه چيز به شکلي ساده و شعرگونه پيش
میرود تا به حادثه آخر فيلم ميرسيم؛ نقطهاي که همه
چيز براي رسيدن به آن بوده است تا پسران از کنار مرگ پدر
به درک ديگری از زندگي برسند و مهمتر از همه اين که بر
ترس خود فائق آيند. ترسی که مانع رشد آنها در مسير
زندگی می شود و در ابتدای فيلم به شکل نمادين در
ترس از بالا رفتن از پلهها نمايش داده میشود. به نظر
ميرسد پدر رجعت میکند تا نجاتدهنده باشد هر
چند که خود حذف می شود، مانند داستان مسيح.
فيلم بازگشت را ميتوان به سه قسمت مجزا تقسیم کرد:
۱ - از ابتدای فيلم تا زمانی که آندره و وانيا به خانه بر مي گردند
و از بازگشت پدر آگاه می شوند. در اين قسمت ما وانيا را به عنوان
شخصيت مرکزي فيلم انتخاب ميکنيم.
2 – بخش دوم که قسمت اصلی فيلم را تشکيل میدهد، از
زمان حرکت به سفر آغاز می شود و تا بازگشت از سفر ادامه
می يابد. حضور مقتدر پدر در اين قسمت او را به ضلع قدرتمند
مثلث شخصيت ها تبديل ميکند. اما باز هم وانيا ست که
دليل بسياری از اتفاقهاست و فيلم در خدمت مکاشفه او
از زندگی است.
3 – در اين بخش با فريم های ثابت روبرو هستيم. تصاويري
که از دوربين عکاسي بچهها گرفته شده است. اين بخش
با وجود اين که از جنس عکس است و زمان اندکی را در
اختيار دارد، نقش اساسی در کليت کار دارد. پدر درهيچيک
از اين عکس ها حضور ندارد. گويی که پدر در اين سفر
اصلا همراهشان نبوده و سفري دو نفره را پيش گرفتهاند.
پدر در طول سفر تلفنهای مشکوک ميکند. بسته ای
را از کسی میگيرد که معلوم نيست چيست؟ و دست آخر
در جزيرهای صندوقی را از زير خاک بيرون میآورد. همه اين
حوادث باعث میشود که در مورد پدر بودن او به قطعيت
نرسيم؛ به خصوص آنکه در آغاز فيلم جايی که وانیا به سراغ
عکس های کودکیاش میرود تا تصویر الآن پدرش را با
عکس جوانیاش مطابقت دهد، ما از آن تصویر چیزی
نمی بینیم و فقط به تاکید آندره بسنده می کنیم و از
آنجایی که در طول فیلم آندره را نوجوانی خیال پرداز و
تا حدی کم عقل می یابیم فرض می کنیم تائید عکس
هم از طرف او اشتباه بوده است.
در بخش سوم فیلم، وقتی عکس ها را مرور می کنیم
عکس واضح پدر را در کنار کودکی یکی از بچه ها میبینیم.
این امر شک و تردید در مورد پدر نبودن مرد را از بین میبرد.
بخش سوم و پایانی به درستی در فضای فیلم قرار گرفته است
و در خلاصهترین شکل دو نکته را به ذهن می رساند:
1 – تکمیل اطلاعات مخاطب
2 – تأییدی بر متافیزیکی بودن روابط پدر و پسران.
قبل از این که بچه ها به آخرین ماهی گیری بروند، پدر
ساعت خود را به آندره می دهد. این ساعت بعد از مرگ
پدر در دست آندره باقی می ماند. با وجود حضور متافیزیکی
پدر در سفر، به جا ماندن یک عضو فیزیکی از او را چگونه
باید تعبیر کنیم؟
فیلم بازگشت از قدیمی ترین الگوی پیشبرد قصه استفاده
می کند. سفر آشنا ترین شیوه برای چیزی است که فیلم به
دنبال آن است. بازگشت به نوعی مکاشفهای است برای بچه ها،
به خصوص برای وانیا. آندره خیلی زود تحت تاثیر قدرت استبدادی
پدر قرار میگیرد و او را می پذیرد اما وانیا همه چیز را از زاویه عقل
و منطق می بیند؛ برای همین مدام از پدر علت کارهایش را
می پرسد. او با طرح این پرسشها و اینکه چرا در این دوازده سال
از حقوق فرزندی بیبهره بوده است لذت سفر را بر خود حرام
میکند ولی آندره دم را غنیمت میشمارد. اما پدر برای جواب
دادن به پرسش های وانیا نیامده. او آمده تا رسم زندگی را به
فرزندان خود بیاموزد؛ چیزی شبیه سفر موسی و خضر.
هر آنچه که پدر از بچه ها میخواهد به تدریج برای آنها کاربرد
مییابد بنابراین پایان سفر، پایان مأموریت اوست.
نگاهی به فیلم یک مرد یک زن
کارگردان: کلود للوش

مرد: بعضی یکشنبه ها با شادی شروع
می شن اما پایان بدی دارن ،
باورش سخته ....
اما ،
دیوونگیه که به استقبال شادی نری ...
تم این فیلم شباهت بسیار زیادی به ۲ فیلم
( قبل از غروب ) و ( قبل از طلوع) دارد
و جالب اینکه این فیلم هم دنباله ای به نام
( یک مرد ، یک زن ، ۲۰ سال بعد) دارد اما
آنچه که در این فیلم مورد توجه است ، خاطرات
چگونگی به یاد آوردن آنها و کسانی که خاطرات
را می سازند است .
بعضی از فیلمها هستند که نباید برایشان هیچ نوشت .
خودشان مثل الماس درخشانند و مثل بهترین
سخنوران، گویا . بهترین مثال آن فیلمهای( بیلی وایلدر)
مثل ( آپارتمان) یا تیم برتون و بهترین فیلم چند سال
اخیر تاریخ سینما ( ماهی بزرگ )است که هر
بار خواسته ام مطلبی راجع به آنها بنویسم دستم
لرزیده است .
بعضی از فیلمها هستند که بعد از دیدنشان باید
پیاده راهی طولانی پیداکرد و فقط راه رفت و
به فیلم فکر کرد . فیلم باید به مانند مزه ی
قهوه ای تلخ ، ذره ذره ته نشین شود تا اثر
بخشی طولانی تری داشته باشد.
این ۲ فیلم از ( ریچارد لینک لیتر) از دسته ی
همین فیلمهاست و به کسانیکه هنوز آنها را ندیده اند
پیشنهاد می کنم که یک وقت ۴ ساعته برای خود
خالی کنند تا هر ۲ فیلم را به دنبال هم بینند و راه را
برای رخنه ی زیبایی فیلم در وجود خود باز کنند.
نگاهی به فیلم: گلهای پژمرده (broken flowers)
کارگردان: جیم جارموش

سینمای امریکا را باید سینماهای آمریکا نامید چرا که صنعت فیلمسازی
این کشور مجموعه ای غریب از سلایق مختلف است که از ۴ گوشه ی
دنیا دور هم جمع شده اند و به صورت کاملا مسالمت آمیز به ساخت فیلم
دلخواه مشعول هستند .
اما به صورت بومی این کشور دارای ۳ مکتب عمده ی فیلمسازی است
که به نطر من از میان آنها مکتب نیویورک موفق تر و پربار تر است.
هر چند همین مکتب نیویورک را هم می توان به شاخه های مختلف تقسیم
کرد که به طور مثال جدایی سبک ( وودی آلن)و ( مارتین اسکورسیزی)
از همدیگر امری بدیهی و اثبات شده است .
( جیم جارموش) را هم به روایتی از دسته ی فیلمسازان مکتب نیویورک
به شمار می آورند که به طبقه ی روشنفکر و آوانگارد آن تعلق دارد
هر چند خود جارموش با فیلمهایش سعی کرده است تاخود را از شر
قواعد این دسته بندی ها خلاص کند .
تا قبل از فیلم ( گلهای پژمرده) ، جارموش به این شهره بود که
در فیلمهایش از ستارگان روز هالیوود استفاده نمی کند
( به استثنای جانی دپ در فیلم مرد مرده که در آن موقع هم
به اندازه ی اکنون مشهور و ستاره نبود) و در بهره گیری از
جذابیت بصری و جنسی رایج در سایر فیلمها به شدت سختگیر
و ممسک است. اما با مشاهده ی اسامی بازیگران فیلم آخر او
که پر است از ستارگان سالهای دور هالیوود، این نظر در ذهن
متبادر می شود که جارموش دست از اصول خود شسته است
و به حضور ستاره درسینمای خود راضی شده است.
اما باید گفت که این هم به وسیله ای دیگر برای دغدغه ی
فیلمساز تبدیل شده است و این نکته را متذکرمی شود که
هر قاعده ی آوانگاردی در اثر کثرت استفاده خود به قاعده ای
کلاسیک تبدیل می شود که نیاز به شکسته شدن دارد .
جدای از ( بیل مورای ) که هم در هالیوود ستاره است و
هم سابقه ی حضور در فیلمهای خاص وهنری را دارد دلیل
استفاده ی جارموش از ستارگانی چون ژول دپی ،شارون استون ،
جسیکا لنگ را می توان به نوع تفکر این فیلمساز ربط داد که
عادت دارد در هر فیلم خود جدا از حرفی که مد نظردارد به
انتقاد و هجو یک سری مسایل و نکات هنری می پردازد .
این سابقه را می توان در فیلم( مرد مرده)با هجو ژانر وسترن
و یا فیلم ( گوست داگ) با هجو ژانر گنگ و فیلمهای مافیایی
جستجو کرد که در این فیلم به انتقاد از استفاده ی ابزاری
از زنان در سینما ی هالیوود رسید است .
در واقع در فیلم ( گلهای پژمرده) ، جارموش با لیست کردن
اسامی ستارگان سالهای دور هالیوودکه اکنون گرد پیری
بر چهره دارند و دیگر از جذابیت قبل بهره ای ندارند به
سرایش مرثیه ای برحضور زنان زیبا و استفاده ی ابزاری
و جنسی گرایانه از آنان در سینمای هالیوود پرداخته و همانطور
که در طول قصه ی فیلم متوجه می شویم ، این زنان سابق بر
این معشوقه های دان ( بیل مورای ) بوده اند که اکنون پیر
شده اند و هر کدام به زندگی خاص و تا حدی احمقانه ای مشغول هستند .
در واقع زمانی که از سوی دان مورد استفاده ی جنسی واقع می شدند
ارزشی داشتند و حالا که دیگر آن جذابیت پیشین را ندارند با نگاه
تمسخر آمیز و دلسوزانه ی دان مواجه می شوند . این ستارگان در
هالیوود هم با همین نگاه روبرو هستند . تازمانیکه حاضر باشند
عریان در فیلمها حاضر شوند و از جنسیت خود خرج کنند خریدار
دارند و به محض اینکه سن و سالی از آنان بگذرد دیگر سکه ی
آنان خریداری ندارد.
در فیلم ( گلهای پژمرده) ، جارموش بار دیگر به سراغ پرستش
موضوع مورد علاقه خود یعنی ادبیات رفته است . کاری سابقه ی
آن نیز در فیلمهای قبلی او قابل ردیابی است . اگر او در مرد مرده
به ستایش ( ویلیام بلیک ) شاعر بزرگ آمریکایی می پردازد و در
( گوست داگ ) به تمجید ادبیات مشرق زمین می پردازد در این
فیلم او به سراغ ادبیات پلیسی که بسیار در بین مردم آمریکا محبوب
و مورد علاقه است رفته و وارد کردن یک شخصیت با مزه به نام
( وینستون) که همسایه ی دان است و کارآگاه بازی های او در
تشویق دان برای پیدا کردن زنی که نامه ی ابتدای فیلم را برای
او فرستاده است به نام بردن از شخصیتهای معروف این ژانر
از ادبیات و ادای دین به آنها می پردازد.
نگاهی به فیلم: ( do not come knocking)

کارگردان: ویم وندرس
شباهت موجود بین فیلم ( مزاحم نشوید) و ( پاریس تگزاس)
تصادفی نیست گویا فیلمساز بعد از سالها بازگشته تا
فصل جدیدی از ادامه ی جنس حرف خود در آن فیلم را بگشاید
و به تصحیح نظریات خود بپردازد .
اگر در ( پاریس تگزاس) ، وندرس قصه ی جماعتی را روایت
می کند که در جستجوی مادر ، سرزمین مادری و به عبارتی
اصل خویش می گردند در این فیلم پا به مرحله ی بعدی
تفکرات خود گذاشته است و این بار از منظری دیگر به تم
مورد علاقه ی خود پرداخته است.
وندرس در فیلم( مزاحم نشوید) اعتقاد دارد که هر چند
دامان مادر می تواند آرامش بخش و مطمئن باشد
اما آنچه که به شخصیت انسان قوام می دهد چیزی
است که از پدر خود یا به عبارت بهتر از اجداد خود به
ارث می برد.
(( هاوارد اسپنس)) با بازی ( سام شپارد) ، بازیگری
است که به خاطر بازی دز فیلمهای وسترن
و در نقش یک گاوچران خوب و انسان ، شهره ی
عام و خاص شده است . اما در پشت این نقاب
فریبنده ، انسانی است که به هیچ قاعده ی
اخلاقی مقید نیست و همه ی عمر خود را
صرف عیاشی و به صبح رساندن با زنان و
دختران مختلف کرده است.
در صحنه ای از فیلم (( اسپنس)) پس از بازگشت
به خانه ی مادرش بعد از چندین سال به آلبومی
که مادر از بریده ی خبرهای روزنامه های مختلف
از او درست کرده است نگاه می کند و بدون استثنا ،
همه ، اخبار مربوط به بد اخلاقی ها و رفتارر زشت
اجتماعی او ست .
با دیگر نگاه فیلم( do not come knocking) را
می توان مرثیه ای بر اخلاقیات آمریکایی
و سرخوشی ذاتی این فرهنگ دانست .
فرهنگی که نقطه ی تولد آن را می توان ژانر
سینمایی ( وسترن) دانست و درست به مثابه
نام کتاب ( خدا حافظ گری کوپر) اثر درخشان
رومن گاری که به نوعی استعاره ای از خدا حافظی
با فرهنگ و اخلاق آداب مدار آمریکایی است که در
طول تاریخ سینما بیش از همه کس ( گری کوپر)
را طلایه دار و نماینده ی خود می بیند ، در این
فیلم هم با نگاهی انتقادی به فراموشی این
فرهنگ ، دلیل معضلات جامعه ی امروز را همین
از خود بیگانگی و قوی نبودن میراث پدران می داند .
(( هاوارد اسپنس)) در آخر این فیلم می گوید که
این آخرین فیلمی است که باز ی میکند .
در واقع به وداع با ژانری می پردازد که به نوعی
میراث پدران سینمای آمریکا محسوب می شود
و رو به خاموشی است .

با صداي بي صدا، مثه يه کوه بلند، مثه يه خواب کوتاه، يه مرد بود يه مرد . . .
ترانة مرد تنهاي خدا- نماد قهرمان هاي سينماي خياباني دهه چهل - گويا تنها براي حسين کاراکتر اصلي طلاي سرخ خوانده شده ، طلاي سرخ نمونهاي ترين اثر ايراني در سينماي خياباني است.
الف) سينماي خياباني چيست ؟
ب ) چرا طلاي سرخ نمونهاي ترين اثر اين ژانر است؟
الف - سينماي خياباني زير شاخهاي از ژانر نوآر است. به تعريف کن داسينجر و جف راس در کتاب فيلمنامه نويسي متفاوت، فيلم نوآر با اين مشخصات شناخته مي شود :
1 - قهرمان تنها و نا اميد که اين تنهايي دلالتي بر هستي شناختي شرايط انساني دارد .
2 – رابطهاي بين قهرمان و يک زن که عاقبتي جز خشونت ندارد.
3 - کشمکش دروني قهرمان حاصل از زندگي مدرن است در تعارض با شهر نشيني.
فيل هاردي در کتاب تاريخ تحليلي سينماي جهان به اين موارد چند مولفه ديگر اضافه مي کند:
4 - کاربرد فلاش بک که به سرعت مهر شاخص فيلم نوآر شد.
5 – شخصيتهايي که يا آلتر ناتيو براي يکديگرند يا مکمل هم.
6 - انرژي مردانه و زاويه ديد مرد سالار
سينماي خياباني با اين وجود که ویژگی های ژانر نوآر را دارا میباشد، خود دو ویژگی اساسی و مهم دارد:
اول - خیابان های شهر به مثابه موقعیت ( معادل لوکیشن و فراتر از آن ) و جایگاه تعامل شخصیت ها و فضای اصلی قصه.
دوم - شب به عنوان زمان اصلی اتفاقات و حد فاصل زمانی رویدادهای مهم.

در زمینه سینمای خیابانی آثار بسیاری در سینمای دهه چهل و پنجاه ایران (خداحافظ رفیق / رضا موتوری / زیر پوست شب / مهر گیاه / و اثر به یاد ماندنی فریدون گله کندو) وجود دارد و یا نمونههای جهانی آن چون (پپه لوموکو - ژولین دوویویه / روز بر میآید - مارسل کارنه / سامورایی - ژان پی یر ملویل / راننده تاکسی - مارتین اسکورسیسی / نفرت - متیو کاسوویتس / احضار مردگان - اسکورسیسی / گوست داگ / جیم جارموش) را میتوان نام برد؛ در تمامی آنها قهرمان اصلی مردی تنها و واپسزده و ناامید است. شخصیتی دور از اجتماع که در بطن آن زندگی می کند کاراکتری که به شکل اعجاب آوری درون جامعه حل شده است. قهرمان را جامعه خود اینگونه از هویت تهی کرده است؛ او نه آنگونه که ژان پل سارتر می گوید مخلوق کردههای خویش است، نه آنگونه که امیل زولاگفته فرزند خلف ( نا خلف ) اجتماع. او زیر بار فشار تناقضات زندگی میکند؛ شاهد است و خود محکوم، می بیند که چگونه دیگرانی جدا از او در کنارش هستند و در نبود ها و نیست ها غوطه می خورد.
مراتب طی طریق یا روند دراماتیک ؟
در این نوع سینما دیگر ما با هرم نمایشی گوستاو فریتاگ روبرو نیستیم بلکه شخصیت محوری ( که در بسیاری موارد خود پروتاگونیست و آنتاگونیست است ) به آزمایش خود دست میزند، پس ابتدا خود را کشف میکند، خود را در آینة دیگران. ( اینجاست که سینمای خیابانی تفاوت اساسی با ژانر نوآر دارد ) در ژانر نوآر شخصیت زن با دو ظاهر متفاوت - در دو تیپ تعریف شده - معرفی میشود. زن بلوند اغواگر ، زن تیره موی حامی که بحث کاراکتر زن در سینمای نوآر خود بحث عظیمی است اما در سینمای خیابانی شخصیت زن مجالی است برای کشف شخصیت محوری - همچو در یک آینه - شخصیت اصلی خود را کشف می کند و به سمت تعالی حرکت می کند. کشف - شهود - اعتراف گذشتن از خویش - طلوع در او این مراحلی است که در گونهای از عرفان شرقی تجربه می شود.[1] شخصیت اصلی این ژانر نیز اینگونه طی طریق می کند. آن هم در بطن خیابان های تاریک شهری عظیم. زیر پای آسمان خراشها، کوچکتر از آن که این بین دیده شود. حرکتی به سمت شناخت که بی تردید پایانی هولناک در پی دارد ، پایانی که نتیجة درک است.
ب - چرا طلای سرخ یکی از آثار ویژه این ژانر است؟
طلای سرخ در دو جهت موفق عمل کرده است. ابتدا فرم کلی ( و البته ساختار جزئی عناصر تشکیل دهنده ) روایت؛ دوم پرهیز از بیان اضافات و ایجاز در ارائهی اطلاعات.
نکتة اصلی ( آنچه که به زعم فیل هاردی هم یکی از مولفه های ژانر نوآر بود ) در روایت فیلم استفاده از یک فلاش فوروارد - جایگزین فلاش بک های نوآر - در جهت حذف تعلیق معمول در سینما و ایجاد این سوال اساسی است که چگونه مردی با این مشخصات دست به چنین کاری خواهد زد.
1 – دزدی از طلا فروشی
2 – موتور سواری
3 - قهوه خانه – دیالوگ با شارلاتان
4 - موتور سواری
5 – جواهر فروشی
6 – موتورسواری
7 – پیتزا فروشی – گِلِگی صاحب کار از حسین آقا
8 – موتور سواری
9 – دیدار با حاج شایسته
10 – موتور سواری
11 – پارتی
12 - دیدار با سرباز
13 - بازگشت به جواهر فروشی
14 – موتور سواری با همسر
15 – اتاق حسین آقا
16 – موتور سواری
17 – گقتگو با موتوریها- پیتزا فروشی
18 – موتور سواری – تصادف اسکندر
19 – ورود به برج – دیدار با جوان پولدار
20 - گردش در خانه- دورنمای شهر
21 – دزدی از طلا فروشی
چرخش دایره وار آغاز و پایان ( فصل یکم و بیست و یکم ) نه تنها این چرخه را پایان نمیدهد بلکه باز در جهت استراتژی حذف اضافات، ذهن مخاطب را از جستجوی ادامة روایت منع میکند و ما را به میانة داستان ارجاع می دهد ( جالب است که این فرم روایی نام فیلم دیگر جعفر پناهی است : دایره )

اما آنچه در فرم روایی به وضوح دیده می شود میان فصل هایی است که به موتور سواری در خیابان های تهران اختصاص داده شده ( فصل دوم، چهارم، ششم، هشتم، دهم، چهاردهم، شانزدهم و هجدهم ) که از طرفی چون یک پاساژ، فرصتی است برای تفکر مخاطب و از طرفی این امکان را میدهد که شخصیت اصلی را پس از عبور از یک مرحله در وضعیت تازهاش ببینیم. ( با این توجه که تعدادی از دیالوگ های مهم در همین فصول بیان میشود، مانند دیالوگ اصلی حسین به علی در فصل ششم )
مطلب دیگری که در فرم روایی ظاهر می شود این نکته است که فصلهای در برابر فصل های ساکن با دو خصوصیت متفاوت مکمل یکدیگر واقع میشوند. در آغاز قصه فصلهای موتور سواری در روز اتفاق میافتد (فصل دوم ، چهارم ، ششم و البته چهاردهم) و دیالوگهای مهمی هم در همین فصول بیان می شود و هرچه به پایان نزدیکتر میشویم این فصل ها در شب اتفاق میافتد و کمتر امکان استفادة اینگونه را به فیلم میدهد (فصل هشتم ، دهم ، شانزدهم و هجدهم )
اما شیوة دکوپاژ فیلم نیز به تبعیت از استراتژی کلی حذف اضافات پیش میرود. به یاد بیاورید تک پلان سه دقیقهای را که در آن حسین و همسرش سوار بر موتور حرکت می کنند و دوربین با آنها پن میکند و پلان به گونهای کات نمیخورد که گویی هیچ حرکتی اتفاق نمیافتد. یا تک پلان بسیار زیبای دزدی از طلا فروشی که در انتها با یک تراولینگ و تغییر ( و البته نه تصحیح ) کادر و گرفتن حسین در نمای مدیوم هر چه اضافی است را حذف می کند. یا همین طور فصل پانزدهم اتاق حسین که خود با یک پنِ طولانی، همزمان موقعیت و شخصیت را معرفی میکند و یکی از خردهروایتهای قصه ( بازداشت جوان ) را یک جا در خود جای میدهد. به دلیل قرارگیری این خرده روایت در این موقعیت از روایت کلی فکر کنید؛ همه چیز روشن است. و البته همین گونه از تاریکی و روشنی نیز استفاده شده. در فصل دوازدهم تاریکی نیز خود به تکنیکی در جهت حذف اضافات تبدیل می شود.
گفتگو درباره طلای سرخ یادآور اوج سینمای ایران در دهههای پیشین است و این امید را زنده میند که ما نیز میتوانیم صاحب سینمایی از جنس خودمان ( نه در جهت تکرار چندین و چند بارة راههای رفتة دیگران ) و برای بیان امروز خودمان باشیم.
دربارة تشابهات این فیلم و گوست داگ جیم جارموش، حرفهایی هست که به واقع نتیجة بی توجهی به طلای سرخ است که از پایه، حاصل دید ویژة پناهی است.
مقایسه کنید تعدد موسیقی رپ و هیپ هاپ (آثار RZA و Tekita ) با طلای سرخ که در آن موسیقی نیست مگر صدای ملودی آسانسور و یا موسیقی فضای بهداشتی آن خانة مجلل که متعلق به روایت است ( باز هم دلم می خواهد روی استراتژی حذف اضافات تأکید کنم) و همین طور مقایسه کنید فصلی را که گوست داگ، روی پشت بام تمرین مهارتهای رزمی میکند، با فصلی که حسین به خانه می رود.
شاید بتوان هر دو اثر را دو نمونة موفق ژانر سینمای خیابانی خواند ( که صد البته این گونه است ) اما نمیتوان طلای سرخ را با گوست داگ مقایسه کرد زیرا طلای سرخ فیلمی است از سینمای ایران، ادامه دهندة شیوهای که امروزه بزرگانش ایرانی اند( چون عباس کیارستمی و جعفر پناهی و ... ).
در پایان به تعدادی از دیالوگ های فیلم اشاره می کنم که خالی از لطف نیست. جملهای که حسین به سرباز میگوید را به یاد آورید «رئیست گفت برو کنار باد بیاد، باد اومد، مث اینکه کرامات هم داره» چه جملهای بیش از این گویا و توصیف کنندة شخصیت مذکور است؟ و یا دیالوگی از علی «حسین آقا تو زندگی اون آدم چهل و چهار نفر بیشتر جا نمیشن، قد یه اتوبوس» و جملهای که هیچ گاه فراموش نمی شود « اون نگا لازم بود ؟ » و به وجه کنایه آمیزی که دیالوگ پیایانی فیلم دارد توجه کنید وقتی حسین، پیرمرد جواهر فروش را هل داد و به او گفت « میکشمت » و فیلم اینگونه به پایان رسید.
کارگردان: ویتوریو دسیکا

به راستی چه چیزی در داستان پیرمردی فرتوت و
خسته و سگی زشت وجود دارد که این همه سال
جذابیت خود را برای مخاطب آگاه سینما حفظ کرده
است؟
در جایی اومبرتو می گوید که می خواهد با زن
صاحبخانه از طریق نمردن خود مبارزه کند.
این فیلم در واقع حکایت مبارزه اوست .
پیرمردی که همه منتظر مرگ او هستند
و همین است راز جذابیت این فیلم.
اومبرتو با زن صاحبخانه به مبارزه بر
می خیزد اما این مبارزه در واقع در سطحی
بالاتر و در مقابل نظام حاکم اجتماعی ایتالیای
معاصر صورت می گیرد . مساله اومبرتو فقط
تامین هزینه کرایه اتاق محقری است که بتواند
در آنجا حریم خصوصی خود را داشته باشد اما
در راه تهیه پول همراه او لایه به لایه در
مردابی فرو می رویم که از بیرون اسمی
دارد به نام (ایتالیا) .
ایتالیایی که حتی مذهب را هم به مناسبات
نادرست خود آلوده کرده است وهمه
درهای نجات بر روی آن بسته است .
در مبارزه اوبرتو، بازنده اصلی خود
اوست . این را می توان از همان ابتدای
فیلم با انتخاب نماهای (دسیکا) فهمید .
فیلم با نمای ناقوسها و نمایی از مردم که
از فاصله دور به شکل مورچه های ریز
در آمده اند و در خیابانها در آمد و شد هستند
شروع می شود .
در واقع فیلم با تاکید بر معماری شهر رم
شروع می شود . معماری ای که بدون توجه
به انسان، فقط در ارتفاع بناها خلاصه شده
است و کارکردی که دارد فقط برای مخفی
کردن انسانها از همدیگر است.
به یاد داشته باشیم اولین استفاده ای که از بنا
و معماری در این فیلم می شود برای مخفی
شدن دسته پیرمردان معترض از نگاه ماموران
پلیس است.
تکنولوژی هم در این فیلم یا بهتر بگوئیم در
این مبارزه نه تنها به کمک قهرمان قصه
نمی آید بلکه در مسیر عکس اوست و به
عنوان یک مانع برای اومبرتو ظاهر می شود.
ابزاری که انگار هیچ کارکردی جز کشتار
ندارد و به تنهائی آدمها کمک می کند.
در سکانس سگ کشی و همچنین تصمیم
به خودکشی اومبرتو ، ساخته دست بشر،
هر چه که باشد را می توان برای کشتار
استفاده کرد و اگر بخواهیم استفاده ای غیر
از این از آن بکنیم می شود در شکل اتوبوسی
ظاهر می شودکه همکار و رئیس سابق اومبرتو ،
برای خلاصی از دست او و تنها گذاشتن او
در این مبارزه به آن متوسل می شوند.
کارگردان: وین ونگ ( wayne wang) و
پل آستر( paul auster)
بر اساس داستان کوتاه :
( کریسمس آگی رن)
نوشته ی : پل آستر

smoke ساخته ی وین ونگ ، پنج داستان به هم
پیوسته و مرتبط را روایت می کند که همه شان حول
روابط والد ـ فرزندی می گردند . در اینجا با خانواده های
سالم و شادی روبرو نیستیم چرا که به هر ترتیب این
فیلم در ارتباط با پدر و مادر بودن در دنیای مدرن است،
جایی که سیستم نگهداری فرزند نزد تنها یکی از والدین
در حال جا افتادن است. دنیایی که تعداد زیادی از نوجوانان
گرفتار بزه کاری و جنایت در آن وجود دارد .
این فیلم در نیو یورک ۱۹۹۰ ، از سیگار فروشی واقع در
بروکلین ، تقاطع خیابانهای سوم و هفتم شروع می شود.
مالک مغازه کوچک ، آگی رن ( با بازی هاروی کیتل) است .
مردی دوست داشتنی که عادت دارد با مشتریانش راجع
به موضوعات مختلفی مثل بیس بال و رویدادهای غیر مترقبه
گپ بزند.
آگی ، مشتریان معینی دارد . یکی از آنان پل بنجامین ،
نویسنده ی بخت برگشته ای است که از چند سال قبل ،
زمان کشته شدن همسرش ، امید چندانی به زندگی ندارد .
و جالب اینکه اسم اصلی ( آستر) نویسنده ی داستان فیلم
هم ( پل بنجامین) است.
روزی پل پریشان حواس ، بعد از تهیه کردن سیگار روزانه و ترک
مغازه ، وارد مسیر مخصوص اتوبوسرانی می شود که اتوبوسی
در آن در حال پیش آمدن است . جان او توسط پسر شانزده
ساله ای به نام رشید کول نجات می یابد .
پل به عنوان قدردانی از رشید دعوت می کند که اگر جای
دیگر برای رفتن ندارد بر ای چند شب در خانه ی او مهمان
باشد . ناجی جوان پیشنهاد او را قبول می کند. رشید
تعریف می کند که در جستجوی پدرش که مدتهاست
گم شده سفر می کند .
در همین حال ، آگی به صورت ناگهانی معشوقه ی
قدیم اش (بی مک نات) را ملاقات می کند که بعد
از ۱۸ سال برگشته تا به آگی اطلاع دهد که او پدر یک دختر
معتاد به کراک و آبستن است به نام( فلیسیتی) .
در جایی از فیلم ، پل برای آگی توضیح می دهد که برا ی
ساختن یک داستان خوب ،باید بدانی که چگونه همه ی
عناصر موجود را درست و به جا تحت کنترل داشته باشی.
( دود) این پند را خود به کار می بندد اما بدون آنکه زیاده از
حد روی آن حساب کند. اگر یک کاستی به وضوح در کار
کارگردان به چشم آید ، همانا این است که ( ونگ) سعی
کرده است بیش از اندازه اشک تماشاگر را جاری کند .
فیلم در روشی که برای پرداخت کاراکترها و روابط میانشان
به کار گرفته است صادقانه عمل می کند. خواه در نمایش
پدر و سری که سالهاست یکدیگر را ملاقات نکرده اند و
یا مردی و پسری که هیچگونه آشنایی و ارتباط حتی در
رنگ پوست هم ندارند ، چیزی که خانواده نام دارد را به
تصویر می کشد و این امکان را فراهم می کند که
تماشاگر مردی واقعی نما را در موقعیت های باور پذیر
دریافت کند.
دیالوگهای نوشته شده توسط پل آستر ، بسیار درخشانند .
هرمکالمه ای حد اقل حاوی یک خط خاطره انگیز و به
یاد ماندنی است که همیشه در وضعیتی به ظاهر
بی اهمیت ارائه می شودو این تلفیق بسیار هوشمندانه
و هماهنگ صورت می گیرد.
مخلوقات آستر مانند مردم واقعی حرف می زنند و
عمل می کنند و این به ما کمک می کند تا با آنها
احساس یگانگی کنیم .
متن نوشته شده آنچه را که کاراکترها به سادگی
می گویند تا تماشاگر عام را جلب کند ، گنگ نمی نماید.
یکی از فریبنده ترین لحظات ( smoke) هنگامی اتفاق
می افتد که( آگی) راجع به پروژه ای که در یازده سال
گذشته او را از پای در آورده است صحبت می کند :
هر روز صبح ، راس ساعت مشخص ، او به خیابانی در
نزدیکی مغازه اش می رود و یک عکس سیاه سفید با
دوربین صدو سی و پنجش می گیرد .
در طول این مدت او بیش از چهار هزار عکس جمع کرده
که هرکدام از آنها داستانی را روایت می کنند در حینی
که( پل) از دیدن آلبومهای عکس آگی از خود بیخود شده
با دیدن نمایی از صحنه ی مرگ همسرش وحشت زده
می شود. انگار در اثبات این نکته که قدرت تصویر ،
هر تصویری ، بسیار قوی و محکم است.
(smoke)به عنوان اسمی برای یک فیلم در جایگاه
یک تمهیدمضاعف کننده ظاهر می شود . به نظر
می رسد که همه در این فیلم سیگار می کشند .
پک زدن به سیگار راهی برای به آرامش رسیدن
است و باعث برقراری ارتباط افراد با یکدیگر می شود
و بر حسب شرایط در حکم شروع کننده و پایان
دهنده مکالمه است .
در واقع فارغ از آنچه در صحنه های فیلم اتفاق می افتد ،
دود سیگار همیشه در آنجا هست و در فضا به چرخش
در می آید.
نگاهی انتقادی به فیلم شبهای سپید با نظر به فیلم شبهای روشن
کارگردان: لوکینو ویسکونتی ( شبهای سپید)
فرزاد موتمن(شبهای روشن)


شبهای سپید اثر( لوکینو ویسکونتی) فیلم بدی است.
بسیار بد . این را در مقایسه با فیلم شبهای روشن
( فرزاد موتمن) می گویم . به صراحت می گویم.
در تمام مدت تماشای فیلم ( شبهای سپید)رنج کشیدم
از این سطح بسیار نازل از سانتی مانتالیسم و
اشک ها و لبخندهایی که کارگردان با حماقت تمام
به زور به داستان فیلم الصاق کرده است .
همانطور که می دانید این فیلمها از روی یک
داستان بلند از نویسنده یشهیر وچیره دست روس
( فئودور داستایوفسکی) به نام ( شبهای سپید)
اقتباس شده اند . اما با خواندن رمان متوجه
می شویم که وقایع داستان در لایه ای بسیار
پایین تر از آنچه که در ظاهر به چشم می آید
دنبال می شود . این لایه ی مفهومی
به خوبی توسط سعید عقیقی و فرزاد موتمن
درک شده و به خوبی این حس در دقایق فیلم
جاری شده است .
فضای سرد و بی روح ابتدای فیلم به درستی
در مسیری قرار می گیرد که هرتماشاگری در
پایان با رفتن دختراحساس حسرت می کند اما
به این امید دارد که مرد هم در این طی طریق از
آن موجود تنها و منزوی ابتدا فاصله گرفته
و از این به بعد به دنبال گرمی رابطه ی انسانی
در جمع انسانهای خوب ظاهر می شود .
در این میان نباید از بازی خوب ( مهدی احمدی)
در نقش مرد تلخ و عبوس فیلم و موفقیت
درتسری این حس به تماشاگر غافل بود.اما
در دیگر سو یعنی در فیلم
( شبهای سپید) هم فیلمنامه نویس و هم بازیگر
هیچ حس و فهم درستی از روند داستان
نداشته اند و فیلم بیشتر به یک بازی موش
و گربه بین بازیگر مرد و زن فیلم تبدیل شده
است . در این میان ( ماریا شل) با بازی اغراق
شده و عدم درک درست از احساس نقش
ضربه ی آخر را بر پیکر نحیف ساختار
فیلم وارد کرده است.

با صداي بي صدا، مثه يه کوه بلند، مثه يه خواب کوتاه، يه مرد بود يه مرد . . .
ترانة مرد تنهاي خدا- نماد قهرمان هاي سينماي خياباني دهه چهل - گويا تنها براي حسين کاراکتر اصلي طلاي سرخ خوانده شده ، طلاي سرخ نمونهاي ترين اثر ايراني در سينماي خياباني است.
الف) سينماي خياباني چيست ؟
ب ) چرا طلاي سرخ نمونهاي ترين اثر اين ژانر است؟
الف - سينماي خياباني زير شاخهاي از ژانر نوآر است. به تعريف کن داسينجر و جف راس در کتاب فيلمنامه نويسي متفاوت، فيلم نوآر با اين مشخصات شناخته مي شود :
1 - قهرمان تنها و نا اميد که اين تنهايي دلالتي بر هستي شناختي شرايط انساني دارد .
2 – رابطهاي بين قهرمان و يک زن که عاقبتي جز خشونت ندارد.
3 - کشمکش دروني قهرمان حاصل از زندگي مدرن است در تعارض با شهر نشيني.
فيل هاردي در کتاب تاريخ تحليلي سينماي جهان به اين موارد چند مولفه ديگر اضافه مي کند:
4 - کاربرد فلاش بک که به سرعت مهر شاخص فيلم نوآر شد.
5 – شخصيتهايي که يا آلتر ناتيو براي يکديگرند يا مکمل هم.
6 - انرژي مردانه و زاويه ديد مرد سالار
سينماي خياباني با اين وجود که ویژگی های ژانر نوآر را دارا میباشد، خود دو ویژگی اساسی و مهم دارد:
اول - خیابان های شهر به مثابه موقعیت ( معادل لوکیشن و فراتر از آن ) و جایگاه تعامل شخصیت ها و فضای اصلی قصه.
دوم - شب به عنوان زمان اصلی اتفاقات و حد فاصل زمانی رویدادهای مهم.

در زمینه سینمای خیابانی آثار بسیاری در سینمای دهه چهل و پنجاه ایران (خداحافظ رفیق / رضا موتوری / زیر پوست شب / مهر گیاه / و اثر به یاد ماندنی فریدون گله کندو) وجود دارد و یا نمونههای جهانی آن چون (پپه لوموکو - ژولین دوویویه / روز بر میآید - مارسل کارنه / سامورایی - ژان پی یر ملویل / راننده تاکسی - مارتین اسکورسیسی / نفرت - متیو کاسوویتس / احضار مردگان - اسکورسیسی / گوست داگ / جیم جارموش) را میتوان نام برد؛ در تمامی آنها قهرمان اصلی مردی تنها و واپسزده و ناامید است. شخصیتی دور از اجتماع که در بطن آن زندگی می کند کاراکتری که به شکل اعجاب آوری درون جامعه حل شده است. قهرمان را جامعه خود اینگونه از هویت تهی کرده است؛ او نه آنگونه که ژان پل سارتر می گوید مخلوق کردههای خویش است، نه آنگونه که امیل زولاگفته فرزند خلف ( نا خلف ) اجتماع. او زیر بار فشار تناقضات زندگی میکند؛ شاهد است و خود محکوم، می بیند که چگونه دیگرانی جدا از او در کنارش هستند و در نبود ها و نیست ها غوطه می خورد.
مراتب طی طریق یا روند دراماتیک ؟
در این نوع سینما دیگر ما با هرم نمایشی گوستاو فریتاگ روبرو نیستیم بلکه شخصیت محوری ( که در بسیاری موارد خود پروتاگونیست و آنتاگونیست است ) به آزمایش خود دست میزند، پس ابتدا خود را کشف میکند، خود را در آینة دیگران. ( اینجاست که سینمای خیابانی تفاوت اساسی با ژانر نوآر دارد ) در ژانر نوآر شخصیت زن با دو ظاهر متفاوت - در دو تیپ تعریف شده - معرفی میشود. زن بلوند اغواگر ، زن تیره موی حامی که بحث کاراکتر زن در سینمای نوآر خود بحث عظیمی است اما در سینمای خیابانی شخصیت زن مجالی است برای کشف شخصیت محوری - همچو در یک آینه - شخصیت اصلی خود را کشف می کند و به سمت تعالی حرکت می کند. کشف - شهود - اعتراف گذشتن از خویش - طلوع در او این مراحلی است که در گونهای از عرفان شرقی تجربه می شود.[1] شخصیت اصلی این ژانر نیز اینگونه طی طریق می کند. آن هم در بطن خیابان های تاریک شهری عظیم. زیر پای آسمان خراشها، کوچکتر از آن که این بین دیده شود. حرکتی به سمت شناخت که بی تردید پایانی هولناک در پی دارد ، پایانی که نتیجة درک است.
ب - چرا طلای سرخ یکی از آثار ویژه این ژانر است؟
طلای سرخ در دو جهت موفق عمل کرده است. ابتدا فرم کلی ( و البته ساختار جزئی عناصر تشکیل دهنده ) روایت؛ دوم پرهیز از بیان اضافات و ایجاز در ارائهی اطلاعات.
نکتة اصلی ( آنچه که به زعم فیل هاردی هم یکی از مولفه های ژانر نوآر بود ) در روایت فیلم استفاده از یک فلاش فوروارد - جایگزین فلاش بک های نوآر - در جهت حذف تعلیق معمول در سینما و ایجاد این سوال اساسی است که چگونه مردی با این مشخصات دست به چنین کاری خواهد زد.
1 – دزدی از طلا فروشی
2 – موتور سواری
3 - قهوه خانه – دیالوگ با شارلاتان
4 - موتور سواری
5 – جواهر فروشی
6 – موتورسواری
7 – پیتزا فروشی – گِلِگی صاحب کار از حسین آقا
8 – موتور سواری
9 – دیدار با حاج شایسته
10 – موتور سواری
11 – پارتی
12 - دیدار با سرباز
13 - بازگشت به جواهر فروشی
14 – موتور سواری با همسر
15 – اتاق حسین آقا
16 – موتور سواری
17 – گقتگو با موتوریها- پیتزا فروشی
18 – موتور سواری – تصادف اسکندر
19 – ورود به برج – دیدار با جوان پولدار
20 - گردش در خانه- دورنمای شهر
21 – دزدی از طلا فروشی
چرخش دایره وار آغاز و پایان ( فصل یکم و بیست و یکم ) نه تنها این چرخه را پایان نمیدهد بلکه باز در جهت استراتژی حذف اضافات، ذهن مخاطب را از جستجوی ادامة روایت منع میکند و ما را به میانة داستان ارجاع می دهد ( جالب است که این فرم روایی نام فیلم دیگر جعفر پناهی است : دایره )

اما آنچه در فرم روایی به وضوح دیده می شود میان فصل هایی است که به موتور سواری در خیابان های تهران اختصاص داده شده ( فصل دوم، چهارم، ششم، هشتم، دهم، چهاردهم، شانزدهم و هجدهم ) که از طرفی چون یک پاساژ، فرصتی است برای تفکر مخاطب و از طرفی این امکان را میدهد که شخصیت اصلی را پس از عبور از یک مرحله در وضعیت تازهاش ببینیم. ( با این توجه که تعدادی از دیالوگ های مهم در همین فصول بیان میشود، مانند دیالوگ اصلی حسین به علی در فصل ششم )
مطلب دیگری که در فرم روایی ظاهر می شود این نکته است که فصلهای در برابر فصل های ساکن با دو خصوصیت متفاوت مکمل یکدیگر واقع میشوند. در آغاز قصه فصلهای موتور سواری در روز اتفاق میافتد (فصل دوم ، چهارم ، ششم و البته چهاردهم) و دیالوگهای مهمی هم در همین فصول بیان می شود و هرچه به پایان نزدیکتر میشویم این فصل ها در شب اتفاق میافتد و کمتر امکان استفادة اینگونه را به فیلم میدهد (فصل هشتم ، دهم ، شانزدهم و هجدهم )
اما شیوة دکوپاژ فیلم نیز به تبعیت از استراتژی کلی حذف اضافات پیش میرود. به یاد بیاورید تک پلان سه دقیقهای را که در آن حسین و همسرش سوار بر موتور حرکت می کنند و دوربین با آنها پن میکند و پلان به گونهای کات نمیخورد که گویی هیچ حرکتی اتفاق نمیافتد. یا تک پلان بسیار زیبای دزدی از طلا فروشی که در انتها با یک تراولینگ و تغییر ( و البته نه تصحیح ) کادر و گرفتن حسین در نمای مدیوم هر چه اضافی است را حذف می کند. یا همین طور فصل پانزدهم اتاق حسین که خود با یک پنِ طولانی، همزمان موقعیت و شخصیت را معرفی میکند و یکی از خردهروایتهای قصه ( بازداشت جوان ) را یک جا در خود جای میدهد. به دلیل قرارگیری این خرده روایت در این موقعیت از روایت کلی فکر کنید؛ همه چیز روشن است. و البته همین گونه از تاریکی و روشنی نیز استفاده شده. در فصل دوازدهم تاریکی نیز خود به تکنیکی در جهت حذف اضافات تبدیل می شود.
گفتگو درباره طلای سرخ یادآور اوج سینمای ایران در دهههای پیشین است و این امید را زنده میند که ما نیز میتوانیم صاحب سینمایی از جنس خودمان ( نه در جهت تکرار چندین و چند بارة راههای رفتة دیگران ) و برای بیان امروز خودمان باشیم.
دربارة تشابهات این فیلم و گوست داگ جیم جارموش، حرفهایی هست که به واقع نتیجة بی توجهی به طلای سرخ است که از پایه، حاصل دید ویژة پناهی است.
مقایسه کنید تعدد موسیقی رپ و هیپ هاپ (آثار RZA و Tekita ) با طلای سرخ که در آن موسیقی نیست مگر صدای ملودی آسانسور و یا موسیقی فضای بهداشتی آن خانة مجلل که متعلق به روایت است ( باز هم دلم می خواهد روی استراتژی حذف اضافات تأکید کنم) و همین طور مقایسه کنید فصلی را که گوست داگ، روی پشت بام تمرین مهارتهای رزمی میکند، با فصلی که حسین به خانه می رود.
شاید بتوان هر دو اثر را دو نمونة موفق ژانر سینمای خیابانی خواند ( که صد البته این گونه است ) اما نمیتوان طلای سرخ را با گوست داگ مقایسه کرد زیرا طلای سرخ فیلمی است از سینمای ایران، ادامه دهندة شیوهای که امروزه بزرگانش ایرانی اند( چون عباس کیارستمی و جعفر پناهی و ... ).
در پایان به تعدادی از دیالوگ های فیلم اشاره می کنم که خالی از لطف نیست. جملهای که حسین به سرباز میگوید را به یاد آورید «رئیست گفت برو کنار باد بیاد، باد اومد، مث اینکه کرامات هم داره» چه جملهای بیش از این گویا و توصیف کنندة شخصیت مذکور است؟ و یا دیالوگی از علی «حسین آقا تو زندگی اون آدم چهل و چهار نفر بیشتر جا نمیشن، قد یه اتوبوس» و جملهای که هیچ گاه فراموش نمی شود « اون نگا لازم بود ؟ » و به وجه کنایه آمیزی که دیالوگ پیایانی فیلم دارد توجه کنید وقتی حسین، پیرمرد جواهر فروش را هل داد و به او گفت « میکشمت » و فیلم اینگونه به پایان رسید.
یک فیلسوف که دوست دارد نا شناخته باقی بماند می گوید:
(( در جهان مدرن ، تولد هر نوزاد ، ظلمی است به پروردگار ، مردمان جهان و
و خود آن کودک تازه متولد شده .....))

ميشائيل هانكه مي گويد: " كلمات، خطرناك هستند و شما هرچه
روشنفكرتر باشيد، محدوده ي كلماتي كه از آنها استفاده مي كنيد
پيچيده تر مي شود، سخت فهم تر مي شود، در نتيجه ارتباط مختل
مي شود. "
" رمز ناشناخته " ساخته شده به سال 2000 ميلادي را، جداي از
تحسيناتي كه در جشنواره ي كن، نصيب كارگردان و فيلمبردار خود
كرد، شايد بتوان قله اي در سينماي پست مدرن دانست كه رسيدن
به آن فقط از عهده ي خود او و فيلم بعدي اش( پنهان )بر مي آيد.
بيان شد كه " رمز ناشناخته " در زمره ي فيلم هاي پست مدرن
مي گنجد، ازاينرو نبايد انتظار روايت يك داستان خطي و معمولي را
از آن داشت. در اين فيلم 46 سكانس با برداشت بلند كنار هم قرار
گرفته است كه به وسيله ي يك فيد به سياهي به هم وصل
مي شود و در نگاه اول هيچ ارتباط منطقي بين آنها پيدا نمي شود؛
اما همين نكته، هدف اصلي فيلمساز است. آنجا كه با معناگريزي
سعي در القاي مفهومي دارد كه انسان مدرن در حال فراموش
كردن آن است و آن چيز خود واقعي و تصوير بدون نقاب
انسان معاصر است.
پست مدرنيزم، دوره اي بر آمده پس از مدرنيزم نيست بلكه زماني
كه مدرنيزم به نفي همه چيز گذشته پرداخت و به عبارتي تبديل
به قاتل سنت شد، پست مدرنيزم در اعتراض به اين وضعيت و
با هدف رجعت به سنت هاي خوب با نگاه به آينده بوجود آمد.
همانطور كه هايدگر مي گويد:
" مدرنيته بين انسان و ريشه اش فاصله مي اندازد و در نتيجه
سرگشتگي زياد مي شود. "
و فيلم " رمز ناشناخته " حكايت همين سرگشتگي است؛
سرگشتگي در تشخيص موطن و هويت، نژاد برتر و در برقراري
ارتباط، جزء مشكلات انسان مدرن است.
فيلم با سكانسي شروع مي شود كه در آن دختر جلوي چند
بچه ي كر و لال ايستاده است و با لال بازي، حسي را بازي
مي كند كه بچه ها آن را حدس بزنند؛ اما هيچ كدام از بچه ها
موفق به تشخيص اين حس نمي شوند.
از همين سكانس رويكرد هانكه نسبت به فيلمش مشخص
مي شود. در واقع قرار نيست شما از حرف هاي او در اين فيلم
به نتيجه اي برسيد بلكه قرار است هانكه يك سري سؤال مطرح
كند كه فكر شما مشغول پيدا كردن جواب آنها شود و حتي اين
سوال ها را بطور مستقيم هم از شما نمي پرسد بلكه از كنار
هم گذاشتن 46 سكانس در ظاهر بي ربط به هم، به برداشت
معناي چندم در ذهن شما چشم مي دوزد.

خود هانكه مي گويد: " امروزه ما به صورت مستعمره ي فرهنگ
هاليوودي در آمده ايم در نتيجه نياز به پالايش وجود داريم. وجودي
كه به وسيله ي دنياي ديجيتال، هويت خود را از دست داده
است. "
اين تز فكري هانكه به طور مستقيم در عنوان فيلم مشخص ميشود
و در طول فيلم ادامه مي يابد. عنصر كد يا رمز كه در عنوان فيلم به
كار رفته است كاركردي پست مدرن در ارتباط با برداشت يك معناي
سوم از طريق مخاطب دارد.
در دنياي ارتباطات، كد شدن اطلاعات به معني بسته شدن راه تبادل
اطلاعات است و باز شدن كد است كه موجب برقراري ارتباط بين
فرستنده و گيرنده مي شود. همانطور كه گفته شد در لال بازي
سكانس اول، هيچ ارتباطي بين دخترك و بچه ها برقرار نمي شود؛
چون اطلاعات دخترك توسط خود او كد يا رمزگذاري مي شود. اما در
سكانس دوم، زمانيكه برادرشوهر آن (ژوليت بينوش) در پاريس به
سراغ او مي آيد، آن، كد ورودي خانه اش را به او مي گويد؛
يعني ارتباطي بين آندو برقرار مي شود كه پسر اجازه ي ورود به
حريم خصوصي زندگي او را پيدا مي كند.اما همين رمز در ورودي،
در آخر فيلم،كاركردي واژگونه پيدا مي كند آنجا كه همسر (آن)، از
سفر باز مي گردد و درحاليكه ديده ايم دقايقي قبل خود (آن ) با وارد
كردن رمز، داخل خانه شده است. همسرش هرجه رمز را وارد
مي كند، رمز مورد قبول واقع نمي شود و در واقع (آن)، با تغيير رمز،
همسرش را از زندگي خود كنار مي گذارد و فيلم با تنهايي او و
همسرش به پايان مي رسد.
اين عدم ارتباط ، صرفا در دنياي ديجيتال و رمز ديجيتالي اتفاق
نمي افتد بلكه از نظر ( هانكه) حتي همزباني هم ممكن است
با دشواري ارتباط همراه باشد. آنجا كه در قصه ي مرد كشاورز
و پسرش، هيچ ديالوگي بين آنها برقرار نيست و در سكوت در كنار
هم زندگي مي كنند و حتي خوشحالي و غم اين دو هم بدون گفتگو
صورت مي پذيرد و در آخر قصه ي اين دو، پسر، با نوشتن نامه اي
براي هميشه از خانه مي رود و نمود عدم ارتباط در عين همزباني را
بيان مي كند؛ با اينكه خود هانكه اعتقاد دارد زبان هاي مختلف
مظهري از بودن هاي مختلف است، اين بودن ها لزوما همراهي
بودن هاي ديگر را به دنبال ندارد در نتيجه همين عدم ارتباط، ، منجر
به نژادپرستي و عدم پذيرش مهاجرين غير اروپايي در كشورهاي
اروپايي مي شود.
اين فيلم حكايت جستجوي اصل خود در جاي ديگر است. پاريس،
عروس شهرهاي جهان است و براي همه ي مردم دنيا جاذبه هاي
فراواني دارد و محل وقوع قصه هاي اين فيلم است و شخصيت هاي
فيلم هريك به نوعي اصل خود را در گوشه اي از اين دنيا جستجو
مي كنند. اما آمادئو، جوان آفريقايي، سوداي بازگشت به موطن اصلي
خود، آفريقا را دارد و زن رومانيايي با اين كه در كشور خود خانه و
زندگي دارد، راضي مي شود كه به پاريس برود و با گدايي در خيابان ها
روزگار بگذراند.
در واقع موطن آنجاييست كه انسان، انسان مي شود و ربطي به محل
زندگي ندارد.
همسر آن، عكاس خبري است و مدام در حال سفر. در يكي از مقاطعي
كه در پاريس است اقدام به عكسبرداري مخفي از چهره هاي مردم در
مترو مي كند. در واقع با اين كار خود مي خواهد چهره ي بي نقاب
انسان ها را كشف كند. اين خركت را در كنار صحنه هاي مربوط به آن
بگذاريد كه هميشه در مقابل او يك دوربين فيلمبرداري حضور دارد و مدام
در حال نقش بازي كردن جلوي دوربين است و حتي وقتي در جمع دوستان
خود است از نقش هايش صحبت مي كند و اين نقش بازي كردن، او را
از حقيقت دور كرده است. حقيقتي كه او را از شوهرش دور كرده و
حتي اجازه نمي دهد به او بگويد كه بچه اش را سقط كرده است.
ايده ي استفاده از حركت دوربين به صورت تراك به راست همراه با
شخصيت ها در سكانس دوم فيلم، آنجا كه آن برادرشوهرش را در خيابان
مي بيند و اتفاقات بعد از آن را مي توان در جهت همان تز (هانكه ) در
لزوم پالايش وجود دانست. چون دوربين به مانند آينه اي در دست
كارگردان، همراه شخصيت ها حركت مي كند تا با نشان دادن
واكنش مردم خيابان، پليس و مغازه دارها در برابر اتفاقات جاري،
جامعه را به نقد بكشد و به تذكر در مورد رفتار و اخلاق بپردازد.
ميشائيل هانكه در يك مصاحبه ي جنجالي گفته است:
" رسانه هاي غربي،خشونت را از اروپا به داخل جهان سوم منتقل
كرده اند. درحالت عادي، جوامع اروپايي دچار خشونت هاي وحشيانه تري
هستند كه رسانه ها آن را پوشش نمي دهند؛ در نتيجه ما براي ارضاي
ديدن خشونت، خشونت جاري در جامعه ي خود را در جهان سوم
مي بينيم. "
خشونت در فيلم هاي هانكه معمولا در خارج از كادر اتفاق مي افتد و
ما تبعات اين خشونت را به چشم مي بينيم. چيزي كه در فيلم آخر او،
" پنهان " هم به درستي و استادي بيشتر نمايان شده است تا اين پيرمرد
سپيدموي اتريشي، همچنان به ارائه ي ديدگاه هاي خود در مورد جهان
معاصر بپردازد و بينندگان آثار خود را به چالش بكشد.
امير موسوی
نگاهی به فیلم : بدنام ( notoriuos)
کارگردان: آلفرد هیچکاک

نقل قول معروفی از یک منتقد شهیر که سالهاست ترک وطن کرده موجود است که این سالها
مدام با خود می گوید:( دیگر فیلم خوب در دنیا ساخته نمی شود!)
تا حد زیادی با این گفته موافقم . چرائی آن و اینکه آیا واقعا حقیقت دارد را به فرصت دیگری
موکول می کنم اما با گفتن آن منظور دیگری دارم .
به شخصه همیشه در دیدن فیلمهای هیچکاک بزرگ خساست ب خرج می دهم . همیشه در
مواقعی که در بهترین حالت روحی و روانی هستم فیلمهای او را می بینم و همیشه هم با لذت فراوان
و رضایت بیش از حد ازپای فیلم بلند می شوم . تا به حال هم فقط ۴ فیلم ز مجموعه ی بزرگ
فیلمهای او را دیده ام ومی توانم خوشبخت باشم که برای من هنوز شانس دیدن فیلمهای
شاهکار و خوب از بین نرفته است و به حال کسانی که دیگر هیچ فیلمی در دنیا اقتاعشان
نمی کند افسوس بخورم . البته می توان فیلمهای خوب تاریخ سینما را چند باره دید و هر بار
چیز تازه ای از درون آن کشف کرد اما هیچ چیز نمی تواند جایگزین لذت دیدن اول بار یک فیلم
شود .
( بدنام) را به تازگی دیدم . فیلمی که به نظر من علی رغم قصه ی آن یکی از بهترین
عاشقانه های تاریخ سینماست و هیچکاک به استادی نشان داده است که در دل یک
ماجرای عاشقانه هم می تواند دلهره و اظطراب بیافریند . دلهره ی از بین رفتن یک عشق
جالب.
(بد نام ) بیش از هر چیز فیلم( نگاه )است . یکبار دیگر به نگاههایی که ( کری گرانت) و
( اینگرید برگمن) در نقشهای خود به هم می اندازند توجه کنید . در جایی از فیلم شخصیت
( آلیسیا) به دفتر سفارت می آید تا خبر بدهد که ( آلکس) از او خواستگاری کرده است .
در این صحنه افراد دیگری هم حضور دارند اما ( آلیسیا) و ( دولین) تمام مدت فقط به هم نگاه
می کنند و با نگاه خود دنیایی سخن بینشان ردو بدل می شود .
نگاهی به فیلم : ستاره ساز( star maker)
کارگردان: جوزپه تورناتوره

در چند سال اخیر هر بار فیلمی از ( جوزپه تورناتوره ) دیده ام در ستایش یک چیز ارزشمند بوده
است . از ( افسانه ی ۱۹۰۰) مثال برایتان بیاورم یا از ( مالنا)؟ ( سینما پارادیزو) که دیگربه
دیوانی از اشعار عاشقانه در باب سینما تبدیل شده است و هر کس به هر زبانی بخواهد در باره ی
نوستالژی سینما صحبت کند شاهد مثالی بهتر از این فیلم پیدا نمی کند . به همین دلیل وقتی
( ستاره ساز) را دیدیم باور نمی کردم که نام تورناتوره بر این فیلم نوشته شده باشد .
فیلمی تلخ و مرثیه ای بر سینمایی که برای هم نسلان من عاشق شدن به آن مصادف بود با دیدن
صحنه هایی زیبا و شاعرانه از فیلم ( سینما پارادیزو).
حال چه شده است که کسی که د ر مدح سینما فیلم ساخته است ( ستاره ساز) را
می سازد؟
( تورناتوره) خود زاده ی سیسیل است و فیلمنامه سعی دارد به سبک دوران اوج سینمای ایتالیا و
موج نئو رئالیسم برخواسته در این کشور به خصوصی ترین لایه های زندگی مردم این ناحیه
رسوخ کند و نوعی مستند قوم نگارانه را به تصویر بکشد . مردمی که آنچنان در فقر و
بدبختی غوطه ور هستند که برای رهایی از چنگال آن به هر وسیله ای چنگ می زنند و در این
میان سینما و ستاره شدن در آن می تواند راه فرارخوبی برای آنان باشد . برای من به عنوان
بیننده مدتها از دیدن این فیلم می گذرد اما هنوز نتوانسته ام تلخی صحنه ای را که مادری در
کابین عقب شخصیت اصلی فیلم ( دکتر مورللی) خودش را در اختیار او قرار می دهد و در
حین سکس تنها چیزی که در ذهن دارد و بر زبان می آورد این خواسته است که ( مورللی)
باید دخترش را به ستاره ای تبدیل کند تا به سرنوشت او و امثال او در این دهکده ی پرت جنوب
ایتالیا دچار نشود را از یاد ببرم.
نترسید، ( تورناتوره) هنوز سینما را دوست دارد اما او در سیسیل به دنیا آمده است و زادگاهش
از او می طلبد که این چنین فیلم تلخی را در موردش بسازد . سینما و دوربین فیلمبرداری فقط بهانه ای
است تا به کارگردان اجازه بدهد به هر کجا که می خواهد سرک بکشد و با برداشتن نقاب از صورت
مردمان این ناحیه به شناختی دورباره از علل تاریخی عقب ماندگی این دیار برسد.
دوربین فیلیمبرداری ( مورللی) هیچ نگاتیوی ندارد پس عملا کار یک آینه را می کند که در برابر
این دیار قرار می گیرد و زشتیهای آن را به تصویر می کشد . بله ، سینما می تواند نجات دهنده باشد ،
می تواند مردمان را عاشق کند، می تواند باعث مهربانی بیشتر شود به شرطی که با دانش با آن
برخورد کرد آنگاه است که می توان آنرا ستایش کرد درست مثل قهرمان نوجوان ( سینما پارادیزو)
که مرحله به مرحله به شناخت از زیبایی سینما می رسد و دست آخر همین سینماست که او را
به آغوش دختری که روزگاری عاشقش بوده است بر می گرداند ولی آگر نادان باشیم مثل دختر
نوجوان فیلم ( ستاره ساز) و همه ی مردم نادان این سرزمین گرفتار سرابی می شویم که پایانی
جز جنون در بر ندارد .

نگاهی به فیلم : ( به همین سادگی)
کارگردان: رضا میر کریمی
فیلمبردار: محمد آلاد پوش
فیلمنامه: شادمهر راستین
طاهره برای چه می خواهد از خانه و زندگی خود دل بکند و برود؟
آیا شوهر او که در چنبره ی کار روزانه گرفتار آمده است زندانبان اوست؟
چرا تحمل فضای خانه برای طاهره مشکل شده است؟
برای پاسخ ارجاعتان می دهم به سکانس آغازین فیلم، جایی که با ورود زن همسایه به فضای
پشت بام طاهره را می بینیم که بر لبه ی پشت بام رو به منظره ای از شهر ایستاده است و
زیر لب آواز می خواند.
در منظره ای که پیش روی طاهره قرار دارد فقط و فقط ساختمانهای سر به فلک کشیده دیده
می شود که تا افق خاکستری رنگ دلگیری کشیده شده اند.این صحنه را به یاد داشته باشید تا
دوباره به آن برگردیم.

در سکانس دیگری طاهره که برای بازی با پسر خود به زیر تخت رفته است از خاطرات
نوجوانی خود تعریف می کند آنجا که در منزل عموی خود سوار اسب می شده است و تیر اندازی
می کرده است . فیلمنامه نویس با همین تعریف چند خطی اطلاعات مفید زیادی را به مخاطب
می دهد و مخاطب را با گذشته ی شخصیت خود آشنامی کند .
حال با کنار هم گذاشتن این 2 سکانس می توان به این نتیجه رسید که آنچه که طاهره در
طول فیلم می خواهد بگذارد و بگریزد نه خانه و زندگی و نه شوهر و فرزندان بی توجه و
سرگرم کار خود است بلکه طاهره می خواهد از شهر فرار کند . او ملزومات زندگی در شهر
را نمی شناسد در نتیجه کم می آورد و تقصیررا به گردن شوهر و فرزندان خود می اندازد.
شوهری که خود برای گرداندن چرخ زندگی چنان دچار مسخ و خود فراموشی شده است که
دیگر مدتهاست نه تنها زن بلکه هیچ چیز دیگر برای او معنی ندارد و فرزندانی که بر خلاف
طاهره مشغول رشد در محیط شهر هستند و دارند قواعد بازی در این ملعبه ی بزرگ را فرا
می گیرند.
حال دوباره به سکانس آغازین فیلم رجوع می کنیم . طاهره بر بام خانه رو به شهری ایستاده
است که آن را نمی شناسد و ساختمانهای سر به فلک کشیده ی آن به مانند حصاری او را در
خود محصور کرده اند. زندانی که او را و استعدادهای او را به هدر می دهد و از او هم موجود
بی هویت و طرد شده ای می آفریند که زندگی هیچ لذتی برایش ندارد.
کارگردان: مایکل هافستروم

بسیار خوشحالم که در زمانه ای زندگی می کنم که ژانر وحشت دچار تغییرات بنیادینی شده است
و فیلمهایی ساخته می شود که به شعور مخاطب خود احترام می گذارند و تماشاگر هم با الطبع
از دیدن فیلم لذت می برد.
به یاد بیاورید فیلمهایی مثل ( کتاب وحشت) یا ( شب مردگان) را که با تصاویری ابلهانه
وهجو آمیز درصدد ترساندن مخاطب قرن بیستمی خود بودند .
البته درصد بالایی از این لذت را مدیون نبوغ و استعداد نویسنده ای کبیر به نام ( استیفن کینگ)
هستیم که هر چه می نویسد اصل اول آن احترام به شعور مخاطب است . البته کینگ از دریچه ای
دیگر به این دنیا می نگرد ، در واقع او دنیا را وهمناک می بیند و وهمناک هم تصویر می کند
و لزوما نمی خواهد که از ترساندن مخاطب خود پول به جیب بزند. نمونه ی بارز این گفته
داستانی است که فیلم ( مسیر سبز) براساس آن ساخته شده است . در آن فیلم هم دنیا ،
اگرچه آمریکای سال ۱۹۳۲ باشد جای خوبی برای زندگی نیست این بدی از وجود انسانها
سرچشمه می گیرد و این انسان از ازل بد به وجود آمده است و آنچه که باید ازآن بترسیم نه
موجودات خیالی و مردگان سر از قبر بیرون آورده بلکه همنوعان خود ما است .
تغییر دیگری که در این سالها در ژانر وحشت به وجود آمده است ورود دیدگاه شرقی
به این حوزه است. فیلمهای سینمای ژاپن که در این سالها به روی پرده آمده اند آنچنان موفق
و تماشاگر پسند ازآب در آمده اند که هالیوود را مجبور به بازسازی نعل به نعل از روی
این نوع فیلمها کرده است اما ترسی که مولف در این نوع فیلمها به دنبال آن است ریشه در
فرهنگی غنی و قدیمی دارد . به عنوان مثال عامل ترسناک در فیلم ( کینه ) موجودی است
که بارها در ادبیات ژاپن و حتی فیلمهای اولیه ی تاریخ سینما ی ژاپن هم د یده می شود و
مولف هیچ ابایی از نشان دادن مکرر او در طول فیلم ندارد و مهم برای تماشاگر فینال فیلم و
بلایی است که بر سر قهرمان و عامل ترس می آید اما در فیلمهای جدیدی که در ژانر
وحشت در هالیوود ساخته می شود عامل ترسناک بیشتر ریشه در ضمیر نا خودآگاه قهرمان
دارد و مبارزه ی نهایی در واقع مبارزه ی فرد با نیمه ی ترسناک وجود خود اوست و
مولف اصراری بر نشان دادن مکرر عامل ترس ندارد بلکه فقط بهانه ای برای تلنگر به
مخاطب است .
اگر لیست جدیدی از فیلمهای برتر ژانر وحشت تاریخ سینما نوشته شود قطعا اسامی فیلمهایی
نظیر (۱۴۰۸) و ( حس ششم) در صدر قرار خواهد گرفت اما اگر دقیق تر به این فیلمها بنگریم
متوجه می شویم که در طول زمان استاندارد برای یک فیلم که ۲ ساعت است ، کارگردان فقط
چیزی حدود یک ششم زمان اصلی فیلم را تشکیل می دهد و تازه همین مقدار هم به کمک کادر بندی
دوربین و مونتاژ صورت می گیرد . مقایسه کنید مقدار گریمی که برای شخصیتهای ترسناک فیلم
(۱۴۰۸) را با گریم سنگینی که برای فیلم ( شب مردگان) به کار رفته است .
