تبليغاتX
به وبلاگ نویس شلیک کنید !

نگاهی به فیلم : (smoke)
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 2:1 بعد از ظهر

 

 

کارگردان: وین ونگ ( wayne wang) و

             پل آستر( paul auster)

بر اساس داستان کوتاه :

                         ( کریسمس آگی رن)

نوشته ی : پل آستر

                                 

                                        

 

 

smoke        ساخته ی وین ونگ ، پنج داستان به هم

   پیوسته و مرتبط را روایت می کند که همه شان حول

   روابط والد ـ فرزندی می  گردند . در اینجا با خانواده های

   سالم و شادی روبرو نیستیم چرا که به هر ترتیب این

 فیلم در ارتباط با پدر و مادر بودن در دنیای مدرن است،

 جایی که سیستم نگهداری فرزند نزد تنها یکی از والدین

در حال جا افتادن است. دنیایی که تعداد زیادی از نوجوانان

گرفتار بزه کاری و جنایت در آن وجود دارد .

این فیلم در نیو یورک ۱۹۹۰ ، از سیگار فروشی واقع در

 بروکلین ، تقاطع خیابانهای سوم و هفتم شروع می شود.

 مالک مغازه کوچک ، آگی رن ( با بازی هاروی کیتل) است .

 مردی دوست داشتنی که عادت دارد با مشتریانش راجع

 به موضوعات مختلفی مثل بیس بال و رویدادهای غیر مترقبه

  گپ بزند.

 

 آگی ، مشتریان معینی دارد . یکی از آنان پل بنجامین ،

نویسنده ی بخت برگشته ای است که از چند سال قبل ،

 زمان کشته شدن همسرش ، امید چندانی به زندگی ندارد .

 و جالب اینکه اسم اصلی ( آستر) نویسنده ی داستان فیلم

هم ( پل بنجامین) است.

روزی پل پریشان حواس ، بعد از تهیه کردن سیگار روزانه و ترک

 مغازه ، وارد مسیر مخصوص اتوبوسرانی می شود که اتوبوسی

در آن در حال پیش آمدن است . جان او توسط پسر شانزده

 ساله ای به نام رشید کول نجات می یابد .

پل به عنوان قدردانی از رشید دعوت می کند که اگر جای 

دیگر برای رفتن ندارد بر ای چند شب در خانه ی او مهمان

 باشد . ناجی جوان پیشنهاد او را قبول می کند. رشید

 تعریف می کند که در جستجوی پدرش که مدتهاست

 گم شده سفر می کند .

در همین حال ، آگی به صورت ناگهانی معشوقه ی

قدیم اش (بی مک نات) را ملاقات می کند که بعد

 از ۱۸ سال برگشته تا به آگی اطلاع دهد که او پدر یک دختر

 معتاد به کراک و آبستن است به نام( فلیسیتی) .

در جایی از فیلم ، پل برای آگی توضیح می دهد  که برا ی

 ساختن یک داستان خوب ،باید بدانی که چگونه همه ی

 عناصر موجود را درست و به جا تحت کنترل داشته باشی.

 ( دود) این پند را خود به کار می بندد اما بدون آنکه زیاده از

 حد روی آن حساب کند. اگر یک کاستی به وضوح در کار

کارگردان به چشم آید ، همانا این است که ( ونگ) سعی

کرده است بیش از اندازه اشک تماشاگر را جاری کند . 

فیلم در روشی که برای پرداخت کاراکترها و روابط میانشان

 به کار گرفته است صادقانه عمل می کند. خواه در نمایش

پدر و سری که سالهاست یکدیگر را ملاقات نکرده اند و

یا مردی و پسری که هیچگونه آشنایی و ارتباط حتی در

 رنگ پوست هم ندارند ، چیزی که خانواده نام دارد را به

 تصویر می کشد و این امکان را فراهم می کند که

تماشاگر مردی واقعی نما را در موقعیت های باور پذیر

دریافت کند.         

دیالوگهای نوشته شده توسط پل آستر ، بسیار درخشانند .

 هرمکالمه ای حد اقل حاوی یک خط خاطره انگیز و به

 یاد ماندنی است که همیشه در وضعیتی به ظاهر

 بی اهمیت ارائه می شودو این تلفیق بسیار هوشمندانه

 و هماهنگ صورت می گیرد.

مخلوقات آستر مانند مردم واقعی حرف می زنند و

عمل می کنند و این به ما کمک می کند تا با آنها

 احساس یگانگی کنیم .

متن نوشته شده آنچه را که کاراکترها به سادگی

می گویند تا تماشاگر عام را جلب کند ، گنگ نمی نماید.

یکی از فریبنده ترین لحظات ( smoke) هنگامی اتفاق

 می افتد که( آگی) راجع به پروژه ای که در یازده سال

 گذشته او را از پای در آورده است صحبت می کند :

 هر روز صبح ، راس ساعت مشخص ، او به خیابانی در

 نزدیکی مغازه اش می رود و یک عکس سیاه  سفید با

دوربین صدو سی و پنجش می گیرد .

در طول این مدت او بیش از چهار هزار عکس جمع کرده

 که هرکدام از آنها داستانی را روایت می کنند در حینی

 که( پل) از دیدن آلبومهای عکس آگی از خود بیخود شده

با دیدن نمایی از صحنه ی مرگ همسرش وحشت زده

می شود. انگار در اثبات این نکته که قدرت تصویر ،

هر تصویری ، بسیار قوی و محکم است.

(smoke)به عنوان اسمی برای یک فیلم در جایگاه

یک تمهیدمضاعف کننده ظاهر می شود . به نظر

می رسد که همه در این فیلم سیگار می کشند .

پک زدن به سیگار راهی برای به آرامش رسیدن

است و باعث برقراری ارتباط افراد با یکدیگر می شود

و بر حسب شرایط در حکم شروع کننده و پایان

دهنده مکالمه است .

در واقع فارغ از آنچه در صحنه های فیلم اتفاق می افتد ،

دود سیگار همیشه در آنجا هست و در فضا به چرخش

 در می آید.

 

نوشته شده توسط امیر موسوی | موضوع: تحلیل فیلم | لینک ثابت |
ما که از مردی مردیم!!!
دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 2:57 بعد از ظهر
 اخیرا قطعه ای موسیقی رپ فارسی به دستم

رسیده است که متن آن خیلی تفکر بر انگیز بوده

 است برایم :

مثل مادرم با اون زندگی زوری

کسیکه خلاصه شد تو قابلمه و قوری

کسی تا حال نتونسته ببینه بدنشو

کسی اصلا نتونسته بگیره روسریشو

می گفت بعد مرگ می برنش جهنم

می گفت آدمو از سر مو آویزون می کنن

گفتم مکه نکفتن بهشت زیر پای شماست؟

ماما بهشت سر کاریه بیا دنیا رو بچسب

می گفت اذون داره می گه مو تنم سیخ شده

گفتم می ترسی ترس به روحت میخ شده

هفتاد سال زن بوده یعنی کلفت

یعنی چیزی تو زندگیش ندید جز خفت

زنیکه گناه بود بودنش ولی بی جرم

زنیکه استحاله کرده بودنش توفال

زنیکه خیانت نکرد به شوهرش ، چی شد؟

۵۰ سال فحش شنید و کتک خورد

باید تو سری بخوره بمیره نفس نکشه

عکس هیچ پرده ای رو بی قفس نکشه

زنیکه همیشه یه سایه اونو می پایید

عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می خوابید

بوی سیلی و شلاق می دی خانوم!

تا کی می خوای به مردها باج بدی خانوم؟

مثل وطن شدی همدم ولگردها

تقدیر تو دست تویه واسه فردا

بوی زمین سوخته مون رو میدی خانوم!

تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانوم!

ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش!

یه کم از عطر غیرتت رو ما هم بپاش!

ما که از مردی مردیم وچیزی ندیدیم

ازتو کتاب اسم رستمو فقط شنیدیم

که اگه اونم بود امروز حتما کراکی بود

رستم ، امروز از جنس بد شاکی بود

رستم اگه بود واسش جرم می ساختن

تو گردنش آفتابه لگن می انداختن

شاید می رفت جنگو بر می گشت احترام داشت

سردار سپاه می شد تو دبی سهام داشت

رستم می تونست حتی به قولی گنجی شه!

یک امکان تو پوپر بخونه فرنگی شه

می شد اسلامو سکولاریستی تعبیر کنه

می شد تو هرمنوتیک قرآنو تاویل کنه

می شد فیلم بسازه تو کن تقدیر بشه

می شد جوک بگه معترض تعبیر بشه

شاید می رفت اروپا الان ۲ تا پاس داشت

اونجا تاکسی می روند اینجا الگانس داشت

تو هر عید می رفت تو کنسرتها می رقصید

دیگه حرف سیاسی نمی زد می ترسید

رستم اگه بود می گفت جدم عرب بود

خزر مال روسا خلیج، خلیج عرب بود

رستم اگه امروز بود رستمو از یاد می برد

شاهنامه بیست ، سی سال رو طاقچه خاک می خورد

خانوم ما مرد نیستیم تو رومون خط بکش

پرچمو بگیر خودت بشو رئیس جنبش!

 

  راستش فکر می کنم دیگر همه به این نتیجه رسیده ایم

که برای تغییر در وضع  موجود دنیا باید سیاست دنیا را

به زنان سپرد . این بار که شانس با ما یار نبود تا اولین

رئیس جمهور زن ایالات متحده را به چشم ببینیم .

اتفاقی که می توانست مبدا دوره ی جدیدی از تاریخ

باشد و مابعدها با افتخار می توانستیم برای نوادگان

خود تعریف کنیم که این واقعه را به چشم و شاید به

 طور مستقیم از صفحه ی تلویزیون دیده ایم .

 این افتخار اصلا ربطی به آمریکا دوستی من یا دشمنی

 من با آمریکا ندارد بلکه بیشتر به این دلیل است که شاید

تا سالهای بعد دیگر نتوانیم آنقدر مردم ایالات متحده را اینقدر

روشن فکر ببینیم که رای به ریاست جمهوری یک زن بدهند .

هر چند (هیلاری رودهام کلینتون) و همسرش در گفتگویی

اعلام کردند که از این به بعد به تربیت تنها دخترشان برای

 پیروزی در رقابتهای ریاست جمهوری بعدی می اندیشند .

اما فکر می کنم فارغ از هر دید فمینیستی یا ضد آن دیگر

نوبت به زنان رسیده است تا اداره ی دنیا را به دست بگیرند .

 بلکه کمی از این فجایای حاضر کم شود .

اما در مورد شعر بالا باید بگویم که جزء معدو شعرهای

با کیفیت و معنی ای بود که در حوزه ی ترانه برای موسیقی

رپ فارسی شنبده ام .

به جرات می توان گفت که به جز کارهای (سروش

هیچکس) و چند نفر معدود که از شروع کنندگان رپ

 فارسی بوده اند ، هیچ کار با کیفیتی در این زمینه

ارائه نشده است و بقیه برای خالی کردن عقده های

روانی خود پا به این عرصه می گذارندو از هرگونه

 ارائه ی مانیفست حتی سطح پایین هم نا توان هستند .

در این برهوت این ترانه که هنوز اسم خواننده ی آن را

 کشف نکرده ام می تواند نوید ورود کسی را بدهد که

 حد اقل یک نوع تفکر سازنده پشت اثر و هدفش از

 ورود به میدان وجود دارد.

 

                                                                                          امیر

 

                                                                                  

نوشته شده توسط امیر موسوی | موضوع: شعر | لینک ثابت |
شعر منتشر نشده ای از سید علی صالحی
جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 0:35 قبل از ظهر
 

                           

 

 

   میل دریدن

   گریبان این همه چاک گریه را که می گیرد

   دیگرنه صبوری سنگ چاره ساز می شود

   نه همنوایی با دریا

   آه!

   ای لا ابالی هر چه که بود!

   هر چه که هست ،

   هر  چه که خواهد بود،

    با من حرف بزن

    من،

    از گفتگوی با  تو ست که به

                                          شعر می رسم...

  

نوشته شده توسط امیر موسوی | موضوع: شعر | لینک ثابت |
این شب روشن است یا سپید؟
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 2:3 بعد از ظهر

 

نگاهی انتقادی به فیلم شبهای سپید با نظر به فیلم شبهای روشن

 

کارگردان: لوکینو ویسکونتی ( شبهای سپید)

                فرزاد موتمن(شبهای روشن)

                                  

 

 

شبهای سپید اثر( لوکینو ویسکونتی) فیلم بدی است.

 بسیار بد . این را در مقایسه با فیلم  شبهای روشن

 ( فرزاد موتمن) می گویم . به صراحت می گویم.

در تمام مدت تماشای فیلم ( شبهای سپید)رنج کشیدم

از این سطح بسیار نازل از سانتی مانتالیسم و

اشک ها و لبخندهایی که کارگردان با حماقت تمام

 به زور به داستان فیلم الصاق کرده است .

همانطور که می دانید این فیلمها از روی یک

 داستان بلند از نویسنده یشهیر وچیره دست روس

( فئودور داستایوفسکی) به نام ( شبهای سپید)

 اقتباس شده اند . اما با خواندن رمان متوجه

می شویم که وقایع داستان در لایه ای بسیار

 پایین تر از آنچه که در ظاهر به چشم می آید

 دنبال می شود . این لایه ی مفهومی

به خوبی توسط سعید عقیقی و فرزاد موتمن

 درک شده و به خوبی این حس در دقایق فیلم

جاری شده است .

فضای سرد و بی روح ابتدای فیلم به درستی

در مسیری قرار می گیرد که هرتماشاگری در

 پایان با رفتن دختراحساس حسرت می کند اما

به این امید دارد که مرد هم در این طی طریق از

 آن موجود تنها و منزوی ابتدا فاصله گرفته

و از این به بعد به دنبال گرمی رابطه ی انسانی

 در جمع انسانهای خوب ظاهر می شود .

در این میان نباید از بازی خوب ( مهدی احمدی) 

 در نقش مرد تلخ و عبوس فیلم و موفقیت

 درتسری این حس به تماشاگر غافل بود.اما

در دیگر سو یعنی در فیلم

( شبهای سپید) هم فیلمنامه نویس و هم بازیگر

 هیچ حس و فهم درستی از روند داستان

نداشته اند و فیلم بیشتر به یک بازی موش

و گربه بین بازیگر مرد و زن فیلم تبدیل شده

 است . در این میان ( ماریا شل) با بازی اغراق

 شده و عدم درک درست از احساس نقش 

ضربه ی آخر را بر پیکر نحیف ساختار

 فیلم وارد کرده است.

 

 

 

نوشته شده توسط امیر موسوی | موضوع: تحلیل فیلم | لینک ثابت |
ناگهان آینه ای ...
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 12:8 بعد از ظهر
نوشته شده توسط امیر موسوی | موضوع: | لینک ثابت |
ما به تایلر ایمان داریم!
دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 3:3 بعد از ظهر

 

 

     نوشته:    کيت تافلينگ 


      ترجمه:    مهدی  عزيزی 


   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« به ميمون‌هايی فکر کن که پرت شدن تو فضا؛ بدون مرگشون  زجر کشيدنشون و قربانی شدنشون، ما نمی تونستيم هيچی داشته‌ باشيم.» ( جمله هاي داخل گيومه از کتاب «باشگاه مبارزه» (Figh Club) نوشته چالاک پالانوئيک است)


    اينا حرفای تايلر داردنه (Tyler Durden) می پرسيد تايلر کيه؟ يه مرد سفيد پوست آمريکايی که تلفنش رو جواب نمی‌ده و فکر میکنه زندگی خيلی با ارزش تر از اونيه که بخوايم با انجام کارهايي که ازشون متنفريم هدرش بديم، تا آشغالایی بخريم که بهشون نيازی نداريم.


    تايلر يکی از بی‌نظير ترين کاراکترهايی است که تا حالا خلق شده و بی‌همتا بودنش رو فقط به يه شکل می شه توضيح داد: با اصرارش براي انجام کارهاي خلاقانه ناهنجار. اين سه تا کلمه تمام فلسفه تايلر رو تو خودشون جا دادند : شرارت (mischief) انهدام (maghem) و صابون !


    اون معمولا آخر شبا کارای متنوعی انجام می ده که آپاراتچی سينماهای خانوادگی بودن رو از همه بيشتر دوست داره. اين کار رو دوست داره چون با گذاشتن يه فريم از فيلم های پورنو داخل فيلم در حال پخش از واکنش های حسی ناخودآگاه تماشاچی‌ها معدل گيری می‌کنه. با اين کار تماشاچی‌ها فقط يه تصوير گذرا در يک سی ام ثانيه می بينند، پس وقتی شنبه شب پدر مادرا بغل دست بچه هاشون نشستند و دارن بامبی رو تماشا می کنند حسابی کلافه می شند اما خب کاری هم از دستشون بر نمی آد، « اونا چيزایی می‌بینند ولی نمی‌فهمند چیه » علاوه بر این تایلر توی یه رستوران لوکس به عنوان گارسون کار می‌‌کنه و اونجاست که توی سوپ مشتری ها ادرار می کنه، بشقاب‌ها رو دو به دو کنار هم می ذارن شما هم اصلا متوجه نمی‌شین.


  

 

 

 

  تایلر همچنین سرپرست یه گروه زیر زمینی به اسم باشگاه مبارزه است ( Fight Club) که دقیقا همون چیزیه که از اسمش می‌شه فهمید: یه دسته از مردها که دور هم جمع شدن تا با هم مبارزه کنند. این دعواها توی زیر زمین یه کافه شبانه انجام می‌شه که حال و هواش من رو یاد زندون‌های زیر زمینی می اندازه با نور کم و بوی عرق و خونی که توی فضا پیچیده.


    بعد از گذروندن یه شب تو باشگاه مبارزه همه چیز تو دنیای واقعی بی‌اهمیت میشه. دیگه هیچ‌چی نمی‌تونه تو رو تحقیر کنه و در کل زندگی راحت‌تر می‌شه. همه قبل از اینکه به باشگاه مبارزه بیان ماهیچه‌هاشون مث خمیر کلوچه پزی شل و وله ولی بعد یه مدت توی باشگاه از چوب هم سفت تر میشن.


    وقتیکه اعضای باشگاه زیاد شدن تایلر بهشون اجازه فعالیت‌های بیرون باشگاه رو می ده که خودش اسمش رو گذاشته: تمرین اراده! این تمرین های اراده یعنی مبارزه کردن با مردم.


    « اگه هم بتونی بدترین دشمن خدا باشی، هم هیچی، کدوم رو انتخاب می کنی ؟» اگرچه این سوال شما رو زیاد به فکر نمی‌اندازه ولی یکی از بی شمار نظرات اون نسبت به خدا است. تایلر در مورد خدا و مذهب خیلی بدبینه. و حاضر نیست در هیچ شرایطی دنبال خدا باشه. در حقیقت اون از مردمی که افتادن تو دام مذهب متنفره. « لعنت به گمراهی مرد. لعنت به رستگاری، ما بچه های خداییم پس بذار همین جوری باشه» من با این قسمت از حرف های تایلر موافقم چون محتوای منطقی داره هر چند لحنش خیلی شدیده. کی اهمیت می ده اگه ما ظاهرا گمراه بشیم. سرنوشت ما مقدر شده‌اس پس بهتره از زندگی نهایت استفاده رو ببریم.


    اگه تصادفا تایلر رو تو خیابون ببینی نمی‌تونی از ظاهرش بفهمی چه‌قدر اطلاعات در مورد بمب‌های دست ساز داره. من واقعا غافلگیر شدم وقتی فهمیدم اون با ترکیب لوازم خونه می تونه چاشنی سلاح های کشتار جمعی بسازه.


   

 

 

 

 اون با یکی از دوستاش دزدکی به کلینیکای لیپوساکشن میره و کیسه های حاوی چربی زائد مردم رو کش می رن چربی هایی که از بدن ثروتمند ترین مردم آمریکابیرون کشیده شدن ، پولدارترین و چاق‌ترین مردم دنیا!


    تایلر چربی‌ها رو می‌جوشونه و بهشون قلیا اضافه می‌کنه و در نهایت صابون می سازه « با یه مقدار صابون می‌تونی دنیا رو بترکونی » اون خودش فروشنده صابون های شرکت صابون سازی خودشه و محصولاتش رو جعبه‌ای بیست دلار به یه فروشگاه محلی می‌فروشه و در واقع چربی‌های زن‌های چاق رو دوباره بهشون برمی‌گردونه.


    تایلر دشمن درجه یکه مصرف گراییه. متقاعدم کرده من با لباسایی که می پوشم یا موجودی بانکیم تعریف نمی شم یا ماشینی که سوار می‌شم. اما من همون چیزی‌ام که می خوام باشم همون قدر که درک می کنم.


یه بار دیگه حرفای تایلر از دهن من بیرون می آد !


اگر بتونی با یه شخصیت تاریخی مبارزه کنی، اون کی می تونه باشه؟ شانزدهمین رئیس جمهور آمریکا. آبراهام لینکلن اولین انتخاب تایلره. اگه من حق انتخاب داشتم دوست داشتم با ناپلئون کبیر مبارزه کنم می خوام جلوی سربازاش روشو کم کنم و فکش رو پایین بیارم.


    حرفای تایلر تاثیر گذارن؛ شما بعد از شنیدنش سوال هایی از خودتون می پرسین که تا حالا نپرسیدین.


بعد خوندن این صفحه از خودتون می پرسین: امروز چی یاد گرفتم؟ و من شما رو با یکی دیگه از حرفاش تنها می ذارم : « این که خودتو به خریت بزنی ، دلیل نمی‌شه که واقعا خر باشی!»



 بر گرفته از  سایت www.chuckpalahniuk.net


نوشته شده توسط امیر موسوی | موضوع: مقالات | لینک ثابت |
طلای سرخ
یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 12:15 بعد از ظهر


 


 

 

 

با صداي بي صدا، مثه يه کوه بلند، مثه يه خواب کوتاه، يه مرد بود يه مرد . . .


 


ترانة مرد تنهاي خدا- نماد قهرمان هاي سينماي خياباني دهه چهل - گويا تنها براي حسين کاراکتر اصلي طلاي سرخ خوانده شده ، طلاي سرخ نمونه‌اي ترين اثر ايراني در سينماي خياباني است.


الف) سينماي خياباني چيست ؟


ب ) چرا طلاي سرخ نمونه‌اي ترين اثر اين ژانر است؟


 


الف - سينماي خياباني زير شاخه‌اي از ژانر نوآر است‌. به تعريف کن داسينجر و جف راس در کتاب فيلمنامه نويسي متفاوت‌، فيلم نوآر با اين مشخصات شناخته مي شود :


 


1 - قهرمان تنها و نا اميد که اين تنهايي دلالتي بر هستي شناختي شرايط انساني دارد .


2 رابطه‌اي بين قهرمان و يک زن که عاقبتي جز خشونت ندارد‌.


3 - کشمکش دروني قهرمان حاصل از زندگي مدرن است در تعارض با شهر نشيني‌.


 


فيل هاردي در کتاب تاريخ تحليلي سينماي جهان به اين موارد چند مولفه ديگر اضافه مي کند:


 


4 - کاربرد فلاش بک که به سرعت مهر شاخص فيلم نوآر شد.


5 شخصيت‌هايي که يا آلتر ناتيو براي يکديگرند يا مکمل هم‌.


6 - انرژي مردانه و زاويه ديد مرد سالار


 


سينماي خياباني با اين وجود که ویژگی های ژانر نوآر را دارا می‌باشد، خود دو ویژگی اساسی و مهم دارد:


 


اول - خیابان های شهر به مثابه موقعیت ( معادل لوکیشن و فراتر از آن ) و جایگاه تعامل شخصیت ها و فضای اصلی قصه.


دوم - شب به عنوان زمان اصلی اتفاقات و حد فاصل زمانی رویدادهای مهم.


 


در زمینه سینمای خیابانی آثار بسیاری در سینمای دهه چهل و پنجاه ایران (خداحافظ رفیق / رضا موتوری / زیر پوست شب / مهر گیاه / و اثر به یاد ماندنی فریدون گله کندو) وجود دارد و یا نمونه‌های جهانی آن چون (‌پپه لوموکو - ژولین دوویویه / روز بر می‌آید - مارسل کارنه / سامورایی - ژان پی یر ملویل / راننده تاکسی - مارتین اسکورسیسی / نفرت - متیو کاسوویتس / احضار مردگان - اسکورسیسی / گوست داگ / جیم جار‌موش‌) را می‌توان نام برد؛ در تمامی آنها قهرمان اصلی مردی تنها و واپس‌زده و ناامید است‌. شخصیتی دور از اجتماع که در بطن آن زندگی می کند کاراکتری که به شکل اعجاب آوری درون جامعه حل شده است‌. قهرمان را جامعه خود اینگونه از هویت تهی کرده است‌؛ او نه آنگونه که ژان پل سارتر می گوید مخلوق کرده‌های خویش است‌، نه آنگونه که امیل زولاگفته فرزند خلف ( نا خلف ) اجتماع‌. او زیر بار فشار تناقضات زندگی می‌کند؛ شاهد است و خود محکوم‌، می بیند که چگونه دیگرانی جدا از او در کنارش هستند و در نبود ها و نیست ها غوطه می خورد.


 


 


مراتب طی طریق یا روند دراماتیک ؟


 


در این نوع سینما دیگر ما با هرم نمایشی گوستاو فریتاگ روبرو نیستیم بلکه شخصیت محوری ( که در بسیاری موارد خود پروتاگونیست و آنتاگونیست است ) به آزمایش خود دست می‌زند‌، پس ابتدا خود را کشف می‌کند‌‌، خود را در آینة دیگران‌. ( اینجاست که سینمای خیابانی تفاوت اساسی با ژانر نوآر دارد ) در ژانر نوآر شخصیت زن با دو ظاهر متفاوت - در دو تیپ تعریف شده - معرفی می‌شود‌. زن بلوند اغواگر ، زن تیره موی حامی که بحث کاراکتر زن در سینمای نوآر خود بحث عظیمی است اما در سینمای خیابانی شخصیت زن مجالی است برای کشف شخصیت محوری - همچو در یک آینه - شخصیت اصلی خود را کشف می کند و به سمت تعالی حرکت می کند. کشف - شهود - اعتراف گذشتن از خویش - طلوع در او این مراحلی است که در گونه‌ای از عرفان شرقی تجربه می شود.[1] شخصیت اصلی این ژانر نیز اینگونه طی طریق می کند. آن هم در بطن خیابان های تاریک شهری عظیم. زیر پای آسمان خراش‌ها، کوچکتر از آن که این بین دیده شود. حرکتی به سمت شناخت که بی تردید پایانی هولناک در پی دارد ، پایانی که نتیجة درک است.


 


ب -  چرا طلای سرخ یکی از آثار ویژه این ژانر است؟


 


طلای سرخ در دو جهت موفق عمل کرده است. ابتدا فرم کلی ( و البته ساختار جزئی عناصر تشکیل دهنده ) روایت؛ دوم پرهیز از بیان اضافات و ایجاز در ارائه‌ی اطلاعات.


نکتة اصلی ( آنچه که به زعم فیل هاردی هم یکی از مولفه های ژانر نوآر بود ) در روایت فیلم استفاده از یک فلاش فوروارد - جایگزین فلاش بک های نوآر - در جهت حذف تعلیق معمول در سینما و ایجاد این سوال اساسی است که چگونه مردی با این مشخصات دست به چنین کاری خواهد زد.


   



 


1 دزدی از طلا فروشی


2 موتور سواری


3 - قهوه خانه دیالوگ با شارلاتان


4 -  موتور سواری


5 جواهر فروشی


6 موتورسواری


7 پیتزا فروشی گِلِگی صاحب کار از حسین آقا


8 موتور سواری


9 دیدار با حاج شایسته


10 موتور سواری


11 پارتی


12 -  دیدار با سرباز


13 - بازگشت به جواهر فروشی


14 موتور سواری با همسر


15 اتاق حسین آقا


16 موتور سواری


17 گقتگو با موتوری‌ها- پیتزا فروشی


18 موتور سواری تصادف اسکندر


19 ورود به برج دیدار با جوان پولدار


20 - گردش در خانه- دورنمای شهر


21 دزدی از طلا فروشی


 


چرخش دایره وار آغاز و پایان ( فصل یکم و بیست و یکم ) نه تنها این چرخه را پایان نمی‌دهد بلکه باز در جهت استراتژی حذف اضافات، ذهن مخاطب را از جستجوی ادامة روایت منع می‌کند و ما را به میانة داستان ارجاع می دهد ( جالب است که این فرم روایی نام فیلم دیگر جعفر پناهی است : دایره )


 


اما آنچه در فرم روایی به وضوح دیده می شود میان فصل هایی است که به موتور سواری در خیابان های تهران اختصاص داده شده ( فصل دوم، چهارم، ششم، هشتم، دهم، چهاردهم، شانزدهم و هجدهم ) که از طرفی چون یک پاساژ، فرصتی است برای تفکر مخاطب و از طرفی این امکان را می‌دهد که شخصیت اصلی را پس از عبور از یک مرحله در وضعیت تازه‌اش ببینیم. ( با این توجه که تعدادی از دیالوگ های مهم در همین فصول بیان می‌شود، مانند دیالوگ اصلی حسین به علی در فصل ششم )


مطلب دیگری که در فرم روایی ظاهر می شود این نکته است که  فصل‌های در برابر فصل های ساکن با دو خصوصیت متفاوت مکمل یکدیگر واقع می‌شوند. در آغاز قصه فصل‌های موتور سواری در روز اتفاق می‌افتد (فصل  دوم ، چهارم ، ششم و البته چهاردهم) و دیالوگ‌های مهمی هم در همین فصول بیان می شود و هرچه به پایان نزدیکتر می‌شویم این فصل ها در شب اتفاق می‌افتد و کمتر امکان استفادة این‌گونه را به فیلم می‌دهد (فصل هشتم ، دهم ، شانزدهم و هجدهم )


 


اما شیوة دکوپاژ فیلم نیز به تبعیت از استراتژی کلی حذف اضافات پیش می‌رود. به یاد بیاورید تک پلان سه دقیقه‌ای را که در آن حسین و همسرش سوار بر موتور حرکت می کنند و دوربین با آنها پن می‌کند و پلان به گونه‌ای کات نمی‌خورد که گویی هیچ حرکتی اتفاق نمی‌افتد. یا تک پلان بسیار زیبای دزدی از طلا فروشی که در انتها با یک تراولینگ و تغییر ( و البته نه تصحیح ) کادر و گرفتن حسین در نمای مدیوم هر چه اضافی است را حذف می کند. یا همین طور فصل پانزدهم اتاق حسین که خود با یک پنِ طولانی، همزمان موقعیت و شخصیت را معرفی می‌کند و یکی از خرده‌روایتهای قصه ( بازداشت جوان ) را  یک جا در خود جای می‌دهد‌. به دلیل قرارگیری این خرده روایت در این موقعیت از روایت کلی فکر کنید؛ همه چیز روشن است. و البته همین گونه از تاریکی و روشنی نیز استفاده شده. در فصل دوازدهم تاریکی نیز خود به تکنیکی در جهت حذف اضافات تبدیل می شود.


 


گفتگو درباره طلای سرخ یادآور اوج سینمای ایران در دهه‌های پیشین است و این امید را زنده می‌ند که ما نیز می‌توانیم صاحب سینمایی از جنس خودمان ( نه در جهت تکرار چندین و چند بارة راههای رفتة دیگران ) و برای بیان امروز خودمان باشیم.


 


دربارة تشابهات این فیلم و گوست داگ جیم جار‌موش، حرف‌هایی هست که به واقع نتیجة بی توجهی به طلای سرخ است که از پایه، حاصل دید ویژة پناهی است.


 


مقایسه کنید تعدد موسیقی رپ و هیپ هاپ (آثار RZA و Tekita ) با طلای سرخ که در آن موسیقی نیست مگر صدای ملودی آسانسور و یا موسیقی فضای بهداشتی آن خانة مجلل که متعلق به روایت است ( باز هم دلم می خواهد روی استراتژی حذف اضافات تأکید کنم) و همین طور مقایسه کنید فصلی را که گوست داگ، روی پشت بام تمرین مهارت‌های رزمی می‌کند، با فصلی که حسین به خانه می رود.


شاید بتوان هر دو اثر را دو نمونة موفق ژانر سینمای خیابانی خواند ( که صد البته این گونه است ) اما نمی‌توان طلای سرخ را با گوست داگ مقایسه کرد زیرا طلای سرخ فیلمی است از سینمای ایران، ادامه دهندة شیوه‌ای که امروزه بزرگانش ایرانی اند( چون عباس کیارستمی و جعفر پناهی و ... ).


 


در پایان به تعدادی از دیالوگ های فیلم اشاره می کنم که خالی از لطف نیست. جمله‌ای که حسین به سرباز می‌گوید را به یاد آورید «رئیست گفت برو کنار باد بیاد‌، باد اومد، مث اینکه کرامات هم داره» چه جمله‌ای بیش از این گویا و توصیف کنندة شخصیت مذکور است؟ و یا دیالوگی از علی «‌حسین آقا تو زندگی اون آدم چهل و چهار نفر بیشتر جا نمی‌شن‌، قد یه اتوبوس‌» و جمله‌ای که هیچ گاه فراموش نمی شود « اون نگا لازم بود ؟ » و به وجه کنایه آمیزی که دیالوگ پیایانی فیلم دارد توجه کنید وقتی حسین، پیرمرد جواهر فروش را هل داد و به او گفت « می‌کشمت » و فیلم اینگونه به پایان رسید.








1. دکتر محمد علی سراجیانی - بازخوانی عرفان شرقی


نوشته شده توسط امیر موسوی | موضوع: تحلیل فیلم | لینک ثابت |