بخش هایی گزیده از کتاب
"تسلی بخشی های فلسفه"۱
نوشته ی آلن دو باتن
- اگر زندگی و هستی، شادی آفرین بود در آن صورت همه با بی میلی
به حالت ناهشیار خواب نزدیک می شدند و با شادی، دوباره از خواب
بر می خاستند.
ولی درست برعکس این امر مصداق دارد، زیرا همه با اشتیاق زیاد به
خواب می روند و با بی میلی دوباره از خواب بر می خیزند.

( از بخش مربوط به آرتور شوپنهاور:
تسلی بخشی قلب شکسته )
- دوستی، توطئه ای کوچک است علیه آنچه دیگران، معقول
می پندارند.
- کتاب فروش ها ارزشمند ترین مقصد افراد تنها هستند. گواه این
امر، تعداد کتاب هایی است که علت نگارش آنها این بوده که
نویسندگانشان کسی را برای حرف زدن پیدا نکرده اند.

( از بخش مربوط به مونتنی:
تسلی بخشی در مواجهه با ناتوانی و نابسندگی)
- اگر به تصاویر اطراف خود اهمیت می دهیم، به این علت است که
زندگی خود را مطابق الگوهای آنها شکل می دهیم و فقط جنبه
هایی از خودمان را قبول می کنیم که با آنچه دیگران درباره ی خود
می گویند مطابقت دارد.
آنچه در دیگران می بینیم، در خودمان هم مورد توجه قرار می دهیم
و نسبت به آنچه دیگران درباره اش سکوت می کنند کور می مانیم
یا فقط با شرمساری آن را تجربه می کنیم.
(~)
- وقتی درد حاصل از نیاز را رفع کنیم، ظروف ساده و میز مجلل، لذت
یکسانی در بر دارند.
( از بخش مربوط به اپیکور:
تسلی بخشی در مواجهه با کم پولی)
۱) تسلی بخشی های فلسفه. آلن دو باتن. ترجمه ی عرفان ثابتی. نشر ققنوس.
چاپ اول.۱۳۸۳
نگاهی به فیلم : بدنام ( notoriuos)
کارگردان: آلفرد هیچکاک

نقل قول معروفی از یک منتقد شهیر که سالهاست ترک وطن کرده موجود است که این سالها
مدام با خود می گوید:( دیگر فیلم خوب در دنیا ساخته نمی شود!)
تا حد زیادی با این گفته موافقم . چرائی آن و اینکه آیا واقعا حقیقت دارد را به فرصت دیگری
موکول می کنم اما با گفتن آن منظور دیگری دارم .
به شخصه همیشه در دیدن فیلمهای هیچکاک بزرگ خساست ب خرج می دهم . همیشه در
مواقعی که در بهترین حالت روحی و روانی هستم فیلمهای او را می بینم و همیشه هم با لذت فراوان
و رضایت بیش از حد ازپای فیلم بلند می شوم . تا به حال هم فقط ۴ فیلم ز مجموعه ی بزرگ
فیلمهای او را دیده ام ومی توانم خوشبخت باشم که برای من هنوز شانس دیدن فیلمهای
شاهکار و خوب از بین نرفته است و به حال کسانی که دیگر هیچ فیلمی در دنیا اقتاعشان
نمی کند افسوس بخورم . البته می توان فیلمهای خوب تاریخ سینما را چند باره دید و هر بار
چیز تازه ای از درون آن کشف کرد اما هیچ چیز نمی تواند جایگزین لذت دیدن اول بار یک فیلم
شود .
( بدنام) را به تازگی دیدم . فیلمی که به نظر من علی رغم قصه ی آن یکی از بهترین
عاشقانه های تاریخ سینماست و هیچکاک به استادی نشان داده است که در دل یک
ماجرای عاشقانه هم می تواند دلهره و اظطراب بیافریند . دلهره ی از بین رفتن یک عشق
جالب.
(بد نام ) بیش از هر چیز فیلم( نگاه )است . یکبار دیگر به نگاههایی که ( کری گرانت) و
( اینگرید برگمن) در نقشهای خود به هم می اندازند توجه کنید . در جایی از فیلم شخصیت
( آلیسیا) به دفتر سفارت می آید تا خبر بدهد که ( آلکس) از او خواستگاری کرده است .
در این صحنه افراد دیگری هم حضور دارند اما ( آلیسیا) و ( دولین) تمام مدت فقط به هم نگاه
می کنند و با نگاه خود دنیایی سخن بینشان ردو بدل می شود .
دوستان عزيز
كتاب آخر مرتضي كربلايي لو با نام
" زنی که با یک گل سرخ از هوش می رفت. " به علت تاخير در
گرفتن مجوز نشر توسط نویسنده در نت منتشر شده است.
براي مطالعه به بلاگ زير مراجعه فرماييد.
http://bihoosh.blogspot.com/2008/04/blog-post.html
نگاهی به فیلم : ستاره ساز( star maker)
کارگردان: جوزپه تورناتوره

در چند سال اخیر هر بار فیلمی از ( جوزپه تورناتوره ) دیده ام در ستایش یک چیز ارزشمند بوده
است . از ( افسانه ی ۱۹۰۰) مثال برایتان بیاورم یا از ( مالنا)؟ ( سینما پارادیزو) که دیگربه
دیوانی از اشعار عاشقانه در باب سینما تبدیل شده است و هر کس به هر زبانی بخواهد در باره ی
نوستالژی سینما صحبت کند شاهد مثالی بهتر از این فیلم پیدا نمی کند . به همین دلیل وقتی
( ستاره ساز) را دیدیم باور نمی کردم که نام تورناتوره بر این فیلم نوشته شده باشد .
فیلمی تلخ و مرثیه ای بر سینمایی که برای هم نسلان من عاشق شدن به آن مصادف بود با دیدن
صحنه هایی زیبا و شاعرانه از فیلم ( سینما پارادیزو).
حال چه شده است که کسی که د ر مدح سینما فیلم ساخته است ( ستاره ساز) را
می سازد؟
( تورناتوره) خود زاده ی سیسیل است و فیلمنامه سعی دارد به سبک دوران اوج سینمای ایتالیا و
موج نئو رئالیسم برخواسته در این کشور به خصوصی ترین لایه های زندگی مردم این ناحیه
رسوخ کند و نوعی مستند قوم نگارانه را به تصویر بکشد . مردمی که آنچنان در فقر و
بدبختی غوطه ور هستند که برای رهایی از چنگال آن به هر وسیله ای چنگ می زنند و در این
میان سینما و ستاره شدن در آن می تواند راه فرارخوبی برای آنان باشد . برای من به عنوان
بیننده مدتها از دیدن این فیلم می گذرد اما هنوز نتوانسته ام تلخی صحنه ای را که مادری در
کابین عقب شخصیت اصلی فیلم ( دکتر مورللی) خودش را در اختیار او قرار می دهد و در
حین سکس تنها چیزی که در ذهن دارد و بر زبان می آورد این خواسته است که ( مورللی)
باید دخترش را به ستاره ای تبدیل کند تا به سرنوشت او و امثال او در این دهکده ی پرت جنوب
ایتالیا دچار نشود را از یاد ببرم.
نترسید، ( تورناتوره) هنوز سینما را دوست دارد اما او در سیسیل به دنیا آمده است و زادگاهش
از او می طلبد که این چنین فیلم تلخی را در موردش بسازد . سینما و دوربین فیلمبرداری فقط بهانه ای
است تا به کارگردان اجازه بدهد به هر کجا که می خواهد سرک بکشد و با برداشتن نقاب از صورت
مردمان این ناحیه به شناختی دورباره از علل تاریخی عقب ماندگی این دیار برسد.
دوربین فیلیمبرداری ( مورللی) هیچ نگاتیوی ندارد پس عملا کار یک آینه را می کند که در برابر
این دیار قرار می گیرد و زشتیهای آن را به تصویر می کشد . بله ، سینما می تواند نجات دهنده باشد ،
می تواند مردمان را عاشق کند، می تواند باعث مهربانی بیشتر شود به شرطی که با دانش با آن
برخورد کرد آنگاه است که می توان آنرا ستایش کرد درست مثل قهرمان نوجوان ( سینما پارادیزو)
که مرحله به مرحله به شناخت از زیبایی سینما می رسد و دست آخر همین سینماست که او را
به آغوش دختری که روزگاری عاشقش بوده است بر می گرداند ولی آگر نادان باشیم مثل دختر
نوجوان فیلم ( ستاره ساز) و همه ی مردم نادان این سرزمین گرفتار سرابی می شویم که پایانی
جز جنون در بر ندارد .
فیلم:
۱ـ ترور جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل
۲ـ دایره زنگی کارگردان: پریسا بخت آور
۳ـ فارگو (fargo) کارگردان: برادران کوئن
۴ـ بوی کافور عطر یاس کارگردان: بهمن فرمان آرا
۵ـ دختری از دوشنبه ( girl from monday) کارگردان: هال هارتلی
کتاب:
۱ـ مدرنها نویسنده: رامین جهانبگلو نشر : مرکز
۲ـ عقده ی ادیپ من نویسنده: فرانک او کانر
۳ـ مادام بوآری نویسنده: گوستاو فلوبر ترجمه: مهدی سحابی
۴ـ عیش مدام نویسنده: ماریو وارگاس یوسا
۵ـ گاوخونی نویسنده: جعفر مدرس صادقی

نگاهی به فیلم : ( به همین سادگی)
کارگردان: رضا میر کریمی
فیلمبردار: محمد آلاد پوش
فیلمنامه: شادمهر راستین
طاهره برای چه می خواهد از خانه و زندگی خود دل بکند و برود؟
آیا شوهر او که در چنبره ی کار روزانه گرفتار آمده است زندانبان اوست؟
چرا تحمل فضای خانه برای طاهره مشکل شده است؟
برای پاسخ ارجاعتان می دهم به سکانس آغازین فیلم، جایی که با ورود زن همسایه به فضای
پشت بام طاهره را می بینیم که بر لبه ی پشت بام رو به منظره ای از شهر ایستاده است و
زیر لب آواز می خواند.
در منظره ای که پیش روی طاهره قرار دارد فقط و فقط ساختمانهای سر به فلک کشیده دیده
می شود که تا افق خاکستری رنگ دلگیری کشیده شده اند.این صحنه را به یاد داشته باشید تا
دوباره به آن برگردیم.

در سکانس دیگری طاهره که برای بازی با پسر خود به زیر تخت رفته است از خاطرات
نوجوانی خود تعریف می کند آنجا که در منزل عموی خود سوار اسب می شده است و تیر اندازی
می کرده است . فیلمنامه نویس با همین تعریف چند خطی اطلاعات مفید زیادی را به مخاطب
می دهد و مخاطب را با گذشته ی شخصیت خود آشنامی کند .
حال با کنار هم گذاشتن این 2 سکانس می توان به این نتیجه رسید که آنچه که طاهره در
طول فیلم می خواهد بگذارد و بگریزد نه خانه و زندگی و نه شوهر و فرزندان بی توجه و
سرگرم کار خود است بلکه طاهره می خواهد از شهر فرار کند . او ملزومات زندگی در شهر
را نمی شناسد در نتیجه کم می آورد و تقصیررا به گردن شوهر و فرزندان خود می اندازد.
شوهری که خود برای گرداندن چرخ زندگی چنان دچار مسخ و خود فراموشی شده است که
دیگر مدتهاست نه تنها زن بلکه هیچ چیز دیگر برای او معنی ندارد و فرزندانی که بر خلاف
طاهره مشغول رشد در محیط شهر هستند و دارند قواعد بازی در این ملعبه ی بزرگ را فرا
می گیرند.
حال دوباره به سکانس آغازین فیلم رجوع می کنیم . طاهره بر بام خانه رو به شهری ایستاده
است که آن را نمی شناسد و ساختمانهای سر به فلک کشیده ی آن به مانند حصاری او را در
خود محصور کرده اند. زندانی که او را و استعدادهای او را به هدر می دهد و از او هم موجود
بی هویت و طرد شده ای می آفریند که زندگی هیچ لذتی برایش ندارد.
چه تقدیر شومی
راه راست را پایان، بیغوله بود
حق را حبس
و سرانجام نفس کشیدن از میان طناب دار، پیدا.
پندت دهم که کج راهه رو، دروغ گوی و در بهشت زی!
| دیدار نوروزی با مهدی آذر یزدی تنهایی یک ابر مرد مهدی آذر یزدی احتیاج به معرفی ندارد. نویسنده پیشکسوتی که عمر خود را وقف نوشتن برای کودکان کرده است و « قصه های خوب، برای بچه های خوب » او ، بیش و پیش از هر کتاب دیگری ، زینت بخش کودکی های چند نسل از مردم ایران بوده است. آخرین آرزو
دوستان و دشمنان آقای خامنه ای در سفر به یزد خیلی به من لطف کردند. گفتند : من کتاب هایت را خوانده ام و برای فرزندانم هم خریده ام و برایشان خوانده ام . راه ترویج کتاب خوانی سالهای اول انقلاب تیراژ کتاب ها به 20000 رسیده بود اما حالا به 2000 و 1500 نسخه رسیده است. دعا و حرف آخر همیشه بچه ها را دعا می کنم . دعا می کنم که بچه ها زیاد شوند و کتاب خوان شوند.خدا هم مستجاب می کند، بچه ها زیاد می شوند ، اما نه بچه های کتاب خوان ، بچه های فوتبالیست زیاد می شوند.
به نقل از سایت http://shahrzadclub.com |

وقتي که ميس اميلي گريرسن مرد، همۀ اهل شهرِ ما به تشييع جنازهاش رفتند. مردها از روي تاثر احترامآميزي که گويي از فروريختن يک بناي يادبود قديم در خود حس ميکردند، و زنها بيشتر از روي کنجکاوي براي تماشاي داخل خانة او که جز يک نوکر پير - که معجوني از آشپز و باغبان بود - دستکم از ده سال به اين طرف کسي آنجا را نديده بود.
اين خانه، خانة چهارگوش بزرگي بود که زماني سفيد بود، و با آلاچيقها و منارها و بالکونهايي که مثل طومار پيچيده بود به سبک سنگين قرن هفدهم تزيين شده بود، و در خياباني که يک وقت گل سرسبد شهر بود قرار داشت. اما به گاراژها و انبارهاي پنبه دستدرازي کرده بودند حتي يادبودها و ميراث اشخاصي مهم و اسم و رسمدار را از آن صحنه زدوده بودند. فقط خانة ميس اميلي بود که فرتوتي و وارفتگي عشوهگر و پا برجاي خود را ميان واگونهاي پنبه و تلمبههاي نفتي افراشته بود –وصله ناجوري بود قاتي وصلههاي ناجور ديگر.
و اکنون ميس اميلي رفته بود به مردگان مهم و باصلابتي بپيوندد که در گورستاني که مست بوي صندل است ميان گورهاي سرشناس و گمنام سربازان ايالت متحده و متفقين که در جنگ جفرسن به خاک افتادند، آرميدهاند.
ميس اميلي در زندگي براي شهر بهصورت يک عادت ديرينه، يک وظيفه، يک نقطة توجه، يا يکنوع اجبار موروثي درآمده بود؛ و اين از سال 1884، از روزي شروع ميشد که کلنل سارتوريس شهردار -همان کسي که قدغن کرده بود هيچ زن سياهي نبايد بدون روپوش به خيابان بيايد- ميس اميلي را از تاريخ فوت پدرش به بعد براي هميشه از پرداخت ماليات معاف کرده بود. نه اينکه ميس صدقه بپذيرد، بلکه کلنل سارتوريس داستان شاخ و برگداري از خودش درآورده بود، بهاين معني که پدر ميس اميلي پولي از شهر طلبکار بوده و شهر از لحاظ صرفهاش ترجيح ميداد که قرضش را به اين طريق بپردازد. البته چنين داستاني را فقط آدمي از نسل و طرز تفکر کلنل سارتوريس ميتوانست از خودش بسازد و فقط زنها ميتوانستند آن را باور کنند.
وقتي که آدمهاي نسل بعدي، با طرز تفکر تازة خود، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، اين قرار مختصر نارضايي ايجاد کرد. اول سال که شد، يک برگ ابلاغية ماليات توسط پست براي ميس اميلي فرستادند.
ماه فوريه آمد و از جواب خبري نشد. آنوقت يک نامة رسمي به او نوشتند و ازش خواهش کردند که سرفرصت سري به مقر «شريف» بزند. يک هفته بعد خود «شريف» يک نامه به او نوشت و تکليف کرد به ديدنش برود، يا اينکه اتومبيلش رابراي او بفرستد. در پاسخ يادداشتي دريافت کرد که روي يک برگ کاغذ کهنة قديمي به خط خوش ظريف و روان، با جوهر رنگ باختهاي نوشته شده بود؛ به اين مضمون که ايشان ديگر از منزل بيرون نميروند. برگ ابلاغية ماليات هم بدون شرح و توضيحي به يادداشت ضميمه شده بود.
انجمن شهر جلسة مخصوصي تشکيل داد. هيئتي مامور ملاقات با او شد. اعضاي هيئت رفتند و در زدند. دري که هشت يا نه سال يا بيشتر بود که کسي از ميان آن نگذشته بود -از همان زماني که ميس اميلي تعليم نقاشي چيني را ترک کرده بود. همان پيرمرد سياهي که نوکر ميس اميلي بود. اعضاي هيئت را به داخل سالن دنج و تاريکي راهنمايي کرد. از اين سالن يک پلکان بهميان تاريکيهاي بيشتري بالا ميرفت. بوي زهم گرد و خاک و پان ميآمد. بوي سرد و مرطوبي بود. پيرمرد سياه آنها را به سالن پذيرايي راهنمايي کرد.
سالن با مبلهاي سنگيني که روکش چرمي داشتند آراسته شده بود. وقتي که سياه پردة يکي از پنجرهها را کنار زد ديدند که چرم مبلها ترکترک شده است. و وقتي که نشستند، غبار رقيقي آهسته و تنبلوار از اطراف رانهايشان بلند شد و با ذرات بطية و تنبل خود، در تنها شعاع آفتاب که از پنجره ميتابيد دور خود پيچ و تاب خورد. تصوير مدادي ميس اميلي در يک قاب اکليلي تاسيده، روي سه پاية نقاشي گذاشته بود.
وقتي که ميس اميلي وارد شد آنها از جا پا شدند. ميس اميلي زن کوچک اندام چاقي بود که لباس سياه تنش بود. زنجير طلايي نازکي تا کمرش پايين ميآمد و زير کمربندش ناپديد ميشد. به يک عصاي آبنوس که سر طلايي تاسيدهاي داشت تکيه داده بود و شايد به همين جهت بود که آنچه در ديگري ممکن بود فقط فربهي برازندهاي باشد، در او چاقي و لختي مينمود. بدنش ورم کرده به نظر ميرسيد، مثل بدني که مدتها در اعماق تالاب راکدي مانده باشد. رنگش هم همانطور سفيد و بيخون بود.
چشمهايش ميان چينهاي گوشتالوي صورتش گم شده بود. وقتي که اعضاي هيئت، پيغام خودشان را بيان ميکردند، چشمهايش به اين طرف و آن طرف حرکت ميکرد. مثل دو تکه ذغال بود که تو يک چانه خمير فروکرده باشند. ميس اميلي به آنها تعارف نکرد بنشينند، همينطور تو درگاه ايستاد و آرام گوش داد، تا آن کسي که حرف ميزد به لکنت افتاد و زبانش بند آمد.
بعد صداي تيکتيک يک ساعت نامرئي که شايد بهدُم همان زنجير طلايي آويزان بود به گوشش رسيد.
صداي ميس اميلي خشک و سرد بود: «من در جفرسن از ماليات معافم. اين را کلنل سارتوريس به من گفته است. شايد شما بتوانيد با مراجعه به سوابق موجود خودتان را قانع کنيد.»
«ولي ميس اميلي ما به سوابق مراجعه کردهايم. ابلاغيهاي به امضاي شريف از ايشان دريافت نکردهايد؟»
ميس اميلي گفت: «چرا من کاغذي دريافت کردهام. شايد ايشان به خيال خودشان شريف باشند... ولي من در جفرسن از ماليات معافم.»
«اما دفاتر خلاف اين را نشان ميدهد. ما بايد توسط...»
«از کلنل سارتوريس بپرسيد. من در جفرسن از ماليات معافم.»
«ولي ميس اميلي...»
«از کلنل سارتوريس بپرسيد.» (کلنل سارتوريس تقريبا ده سال بود که مرده بود.)
«من در جفرسون از ماليات معافم. توب!»
پيرمرد سياهي ظاهر شد. «اين آقايان را به بيرون راهنمايي کن.»
2
و به اين طريق ميس اميلي آنها را، سوار و پيادهشان را، شکست داد: چنانکه سي سال پيش پدرهاشان را سر قضية «بو» شکست داده بود. اين قضيه دو سال پس از مرگ پدرش بود. مدت کوتاهي پس از اينکه معشوقش -کسي که ما خيال ميکرديم با او ازدواج خواهد کرد- او را ترک کرده بود. ميس اميلي پس از مرگ پدرش خيلي کم از خانه بيرون ميرفت. و پس از اينکه معشوقش او را ترک کرد، ديگر اصلا کمتر کسي او را ميديد. چند نفر از خانمها جسارت به خرج دادند و به ديدنش رفتند، اما ميس اميلي آنها را نپذيرفت. تنها نشانة زندگي در خانه او، همان سياه بود -که آن زمان جوان بود- و با يک سبد بازاري به بيرون رفت و آمد ميکرد.
خانمها ميگفتند: «مگر يک مرد -حالا هر طوري باشد- ميتواند يک آشپزخانه را حسابي نگهداري کند؟» و بنابراين وقتي که خانة ميس اميلي بو افتاد، تعجب نکردند. بالاخره اين هم نمونهاي از کارهاي روزگار و خانوادة عاليقدر گريرسن بود.
يکي از همسايهها، از زنهاي همسايه، بالاخره به استيونز شهردار هشتاد ساله شکايت کرد.
شهردار گفت: «حالا يعني ميفرماييد من چکار کنم؟»
خانم گفت: «خوب دستور بفرماييد بو را برطرف کند. مگر شهر قانون ندارد؟»
شهردار گفت: «من يقين دارم اين کار لزومي نخواهد داشت. احتمال دارد ماري يا موشي باشد که کاکا سياه ميس اميلي تو باغچه کشته است. من راجع به اين موضوع با ايشان صحبت خواهم کرد.»
روز بعد هم دو شکايت ديگر رسيد. يکيش از طرف مردي بود که يکدل دو دل براي شکايت آمده بود: «آقاي شهردار ما حتما بايد فکري راجع به اين موضوع بکنيم. من شخصا هيچ ميل نداشتم که مزاحم ميس اميلي بشوند. ولي بايد حتما راجع به اين موضوع فکري کرد.» و آن شب انجمن شهر جلسه تشکيل داد. سه نفر از اعضاة آدمهاي پا به سني بودند و يک نفرشان از آنها جوانتر بود -از همين افراد متجددي که تازگيها داشتند پا ميگرفتند.
او گفت: «بسيار ساده است؛ بهش اخطار کنيد که خانهاش را تميز کند، ضربالاجل هم معين کنيد و اگر نکرد...»
شهردار گفت: «چه ميفرماييد آقا؟ مگر ميشود يک خانم محترم را تو روش به عنوان بوي بد متهم کرد؟»
در نتيجه شب بعد، پس از نيمه شب، چهار نفر مامور مثل دزدها پاورچين از چمن خانة ميس اميلي گذشتند و وارد خانه شدند. پاي شالوده و درز آجرها و دريچههاي زيرزمين بو ميکشيدند. و يکي از آنها مثل آدمي که بذر بيافشاند از کيسهاي که گل شانهاش بود چيزي ميپاشيد. درِ زيرزمين را هم شکستند يکي از پنجرهها که تا آنوقت تاريک بود روشن شد، و ميس اميلي در آن ظاهر شد. نور از پشت سرش ميتابيد. نيمتنهاش راست و بيحرکت، مثل يک بت، ايستاده بود. آنها پاورچين پاورچين از چمن گذشتند و قاتي سايههاي درختهايي که در طول خيابان صف کشيده بودند گم شدند. بعد از يکي دو هفته ديگر بو برطرف شد.
همين وقتها بود که مردم شروع کرده بودند که واقعا براي ميس اميلي غصه بخورند. مردم شهر ما که يادشان بود که چطور خانم يات، عمة بزرگ ميس اميلي بالاخره پاک ديوانه شده بود، فکر ميکردند که گريرسنها قدري خودشان را بالاتر از آنچه بودند ميگرفتند. مثلا اينکه هيچکدام از جوانها لياقت ميس اميلي را نداشتند. ما هميشه تابلويي پيش خودمان تصور ميکرديم که ميس اميلي با هيکل باريک و سفيدپوش در قسمت عقب آن ايستاده بود؛ و پدرش به شکل يک هيکل پهن تاريک که تعليمي سواري در دست داشت در جلو تابلو و پشتش به ميس اميلي بود، و چهارچوب دري که به عقب بازشده بود آنها را مثل قاب در ميان گرفته بود. وقتي که ميس اميلي سي سالش شد، نميتوان دقيقا گفت که ما راضي و خوشحال شده بوديم، بلکه عبارت بهتر ميتوان گفت دلمان خنک شده بود. چون با وجود آن جنون ارثي که در خانوادة آنها سراغ داشتيم، ميدانستيم که اگر واقعا بختي به ميس اميلي رو آور شده بود، ميس اميلي کسي نبود که پشت پا به بخت خودش بزند.
وقتي که پدرش مرد، خانة آنها تنها چيزي بود که از او براي ميس اميلي باقي مانده بود. مردم خوشحال شده بودند. چون بالاخره محملي پيدا کرده بودند که براي ميس اميلي دلسوزي کنند. تنهايي و فقر او را تنبيه ميکرد. افتاده ميشد. او هم ديگر کم و بيش هيجان و ياس داشتن و نداشتن چند شاهي پول را ميتوانست درک کند.
روز پس از مرگ پدرش همة خانمها خودشان را حاضر کردند که براي تسليت و پيشنهاد کمک به ديدنش بروند. ولي او همه را دم در ملاقات کرد. لباسش مطابق معمول بود و هيچ اثر اندوهي در چهرهاش ديده نميشد. به آنها گفت که پدرش نمرده است، به روسا هم که به ديدنش ميرفتند، و به دکتر، که ميخواستند او را متقاعد کنند که جنازة پدرش را به آنها تسليم کند، همين را ميگفت و فقط وقتي که ديگر نزديک بود به قانون و زور متوسل شوند تسليم شد. و آنها جنازه را فورا دفن کردند.
ما در آن موقع نميگفتيم که ميس اميلي ديوانه است. ما خيال ميکرديم که بايد اين کار را بکند. ما تمام جوانهايي را که پدرش از او رانده بود به ياد داشتيم، و چون ديگر کسي نمانده بود، ميگفتيم بايد هم به کسي که او را غارت کرده است دو دستي بچسبد، همانطور که همه ميچسبند.
3
ميس اميلي مدتي مريض بود. وقتي که دوباره او را ديديم، موهايش را کوتاه کرده بود، و شکل دخترها شده بود؛ و آدم را کمي به ياد فرشتههايي که تو پنجرههاي رنگين کليسا ميکشند ميانداخت -قيافة آرام و غمگيني داشت.
شهر تازه کنترات فرش کردن خيابانها و پيادهروها را داده بود، و در تابستان پس از مرگ پدر ميس اميلي، کار شروع شد. شرکت ساختماني با سياهها و قاطرها و ماشينهايش آمد. يک سرعمله هم داشتند به اسم هومر بارون -شمالي گندة کمر بستة سبزهاي بود که صداي نکرهاي داشت، و رنگ چشماش از رنگ صورتش روشنتر بود. بچههاي کوچک دستهدسته دنبالش راه ميافتادند که ببينند چطور به سياهها فحش ميدهد و سياهها چطور با آهنگ بالا و پايين رفتن بيلهايشان آواز ميخوانند.
هور بارون به زودي با همة اهل شهر آشنا شد. هرجا، نزديکهاي چهار راه، ميشنيدي که صداي خندة زيادي ميآيد، ميديدي که هومر بارون ميان جمعيت است. همين روزها بود که کمکم او را با ميس اميلي در يک گاري اسبي زردرنگ کرايهاي، که يک جفت اسب بور آن را ميکشيد، ميديديم.
اوايل، ما از اينکه ميس اميلي بالاخره دلش يک جايي بند شده بود دلمان خوش شده بود. مخصوصا از لج اينکه خانمها ميگفتند: «هرگز يک فرد خانوادة گريرسن محل سگ هم به يک نفر شمالي نخواهد گذاشت -آن هم يک کارگر روزمزد.» اما غير از اينها، عدة ديگر هم، پيرتر از اينها، بودند که ميگفتند حتي غم و غصة زياد هم نبايد باعث شود که يک خانم واقعي قيد اصالت و نجيبزادگي را بزند. ميگفتند: «بيچاره اميلي -خويش و قومهاش حتما بايد به سراغش بيايند.» ميس اميلي چندتا خويش و قوم در آلاباما داشت. اما سالها پيش، پدرش سر نگهداري خانم يات، پيرزن ديوانه، با آنها بههم زده بود؛ و ديگر روابطي بين دو خانواده موجود نبود. و آنها در تشييع جنازه هم شرکت نکرده بودند.
و همين که مردم گفتند: «بيچاره اميلي،» پچپچههاي درگوشي شروع شد. به هم ديگر ميگفتند: «يعني فکر ميکنيد که واقعا اين طور باشد؟... البته هست... جز اين چه ميتواند...» و از پشت دستهايشان. و خشخش لباسهاي ابريشمي و ساتين، و حسادتها، و آفتاب بعدازظهر يکشنبه، وقتي که آن يک جفت اسب بور رد ميشدند و صداي سبک و نازک سم آنها به گوش ميرسيد، درگوش هم ديگر ميگفتند: «بيچاره اميلي.»
ميس اميلي هميشه سرش را بالابالا ميگرفت، حتي وقتي که ديگر به نظر ما پشتش زمين خورده بود. انگار بيش از هميشه انتظار داشت که به اصالت و نجابت او، به عنوان آخرين فرد خانوادة گريرسن، سرفرود بياوريم. انگار همينش مانده بود تا صلابت و غير قابل نفوذ بودن خود را بيش از پيش به ثبوت برساند. مثل وقتي که رفت مرگِ موش بخرد. اين بيش از يکسال پس از زماني بود که مردم بنا کرده بودند بگويند: «بيچاره اميلي» -همان زماني که دو تا دختر عمويش به ديدنش رفتند.
ميس اميلي به دوافروش گفت: «من مقداري سم لازم دارم.» در آن موقع بيش از سي سالش بود. هنوز يک زن معمولي بود؛ گو اينکه از حد معمولي کمي لاغرتر بود. چشمهاي خرد و خودپسند و تحقيرکنندهاي داشت. گوشت صورتش دور و بر شقيقهها و کاسة چشمش کيس شده بود. آدم خيال ميکرد کساني که تو منارههاي چراغهاي دريايي زندگي ميکنند بايد اين شکلي باشند. به دوافروش گفت: «من مقداري سم لازم دارم.»
«بله چشم، ميس اميلي. چه نوع سمي؟ براي موش و اين چيزها به عقيدة من...»
«من بهترين سمي را که داريد ميخواهم به نوعش کار ندارم.»
دوافروش چند سم را اسم برد.
«اينها که عرض کردم حتي فيل را هم ميکشد. اما آنکه شما لازم داريد...»
ميس اميلي گفت: «ارسنيک است. ارسنيک خوب سمي است؟»
«ارسنيک؟...بله بله خانم. اما آنکه شما لازم داريد...»
«من ارسنيک لازم دارم.»
دوافروش از بالا به صورتش نگاه کرد. ميس اميلي هم، رُک، نگاهش را به او ميخکوب کرد. صورتش مثل پرچمي بود که از چهار طرف آن را کشيده باشند. دوافروش گفت: «بله چشم اگر اين را لازم داريد... ولي قانون ايجاب ميکند که بفرماييد آن را به چه مصرفي ميخواهيد برسانيد.»
ميس اميلي فقط نگاهش را به او دوخت. سرش را به عقب ميل داد تا راست به چشمهاي او چشم بدوزد. داروفروش نگاهش را به جاي ديگرانداخت و رفت ارسنيک را پيچيد. اما خودش برنگشت. پاکت را داد دست شاگردش که پسرک سياهي بود. او پاکت را آورد داد به ميس اميلي. وقتي که ميس اميلي، در منزلش، پاکت راباز کرد، روي جعبه، زير نقش جمجمه و استخوانهاي چپ و راست علامت خطر، نوشته بود «براي موش».
4
روز بعد ما همه ميگفتيم: «خودش را خواهد کشت»؛ و فکر ميکرديم که اين بهترين کار است. اوايلي که ميس اميلي با هومر بارون ديده ميشد ما ميگفتيم که با او ازدواج خواهد کرد. ميگفتيم: «هومر بارون را به راه خواهد آورد.» چون خود هومر بارون گفته بود که از مردها خوشش ميآيد. و مردم ميدانستند که تو کلوب الک با مردهاي بچه سال مشروبخوري ميکند. خلاصه آدم زنبگيري نبود. بعدها، بعد از ظهرهاي يکشنبه که آنها تو گاري اسبي براقشان ميگذشتند، ما از روي حسادت ميگفتيم: «بيچاره اميلي.» ميس اميلي سرش رابالا نگاه ميداشت.
هومر بارون لبههاي کلاهش را بالا زده بود و سيگار برگي ميان لبهايش گذاشته بود و تسمة اسب رابا دستکشهاي زردرنگش گرفته بود.
آن وقت چندنفر از خانمها کمکم سروصداشان بلند شد که: براي شهر قباحت دارد، براي جوانها بد سرمشقي است. مردها نميخواستند دخالت کنند. اما خانمها کشيش را، که غسل تعميد ميداد، مجبور کردند (کس و کار ميس اميلي همه اهل کليسا بودند) که برود ميس اميلي را ملاقات کند. اين کشيش هرگز آنچه را در اين ملاقات گذشته بود فاش نکرد. ولي ديگر به ديدن ميس اميلي نرفت. يکشنبة ديگر باز ميس اميلي و هومر بارون تو خيابان پيدا شدند. و روز بعد زن کشيش موضوع را به اقوام ميس اميلي، که در آلاباما بودند، نوشت. آن وقت دوباره خويش و قومهاي ميس اميلي تو خانة او پيدايشان شد. و ما دست روي دست گذاشتيم و ناظر جريانات شديم. اولش چيزي رخ نداد. آنوقت ما يقين کرديم که آنها ميخواهند با هم ازدواج کنند. به خصوص که خبر شديم که ميس اميلي به دکان جواهرسازي رفته و يک دست اسباب آرايش مردانة نقره سفرش داده که روي هر تکهاش حروف «ه.ب» کنده شده باشد. دو روز بعد از آن هم خبر شديم که يک دست کامل لباس مردانه به انضمام يک لباس خواب خريده است. ما پيش خودمان گفتيم ديگر ازدواج کردهاند، و واقعا دلمان خنک شد. چون که ديديم حتي دوتا دختر عموهاي ميس اميلي بيش از آنچه خود ميس اميلي تا حالا فروخته بود واقعا «گريرسن» بودند.
خيابانها مدتي بود تمام شده بود؛ بنابراين وقتي که هومر بارون رفت ما تعجب نکرديم. اما از اينکه ميان مردم يکهو سروصدا بلند نشد، کمي بور شديم. ما خيال ميکرديم که هومر بارون رفته است که مقدمات رفتن ميس اميلي را فراهم کند. يا اينکه به او مجال بدهد که از دست دختر عموهايش خودش را خلاص کند. (در آن موقع ما براي خودمان دستهاي بوديم و همه طرفدار ميس اميلي بوديم که دختر عموهايش را دک کند.)
و يک هفته نگذشت که آنها رفتند. و همان طور که منظر بوديم سه روزه هومر بارون به شهر برگشت. يکي از همسايهها ديده بود که غروب کاکاسياهِ ميس اميلي از در مطبخ او را وارد کرده بود. و اين آخرين دفعهاي بود که ما هومر بارون را ديديم. و تا مدتي بعد ديگر ميس اميلي را هم نديدم. فقط کاکاسياه او با زنبيل بازاريش آمد و شد ميکرد. اما در خانه هميشه بسته بود. گاهگاهي ما ميس اميلي را براي يکي دو دفعه تو پنجره ميديديم. مثل آن شب که موقع آهک پاشيدن او را ديده بودند. تقريبا شش ماه تو خيابان پيدايش نشد. انگار اين خاصيتي که بارها روح او را به زنجير ميکشيد؛ اما وحشيتر و خبيثتر از آن بود که مرگ بپذيرد.
دفعة بعد که او را ديديم ديگر چاق شده بود و موهايش داشت خاکستري ميشد، و در مدت چندسال بعد، آنقدر خاکستري شد و شد تا کاملا بهرنگ فلفلنمکي و چدني درآمد؛ و همان طور ماند. و تا روز مرگش در هفتادسالگي، هنوز به همان رنگ چدني، مثل موهاي يک مرد زير و زرنگ باقي بود.
از همان وقت به بعد، در جلو عمارتش همين طور بسته بود. بهجز مدت شش هفت سال، زماني که در حدود چهل سالش بود و نقاشي چيني تعليم ميداد. در آن موقع کارگاهي در يکي از اطاقهاي طبقة پايين ترتيب داده بود و دخترها و نوههاي مردم عصر کلنل سارتوريس با همان نظم و همان روحي که يکشنبهها با يک سکة بيست و پنج سنتي -براي انداختن تو سيني اعانه که دور ميگرداندند- به کليسا فرستاده ميشدند به کارگاه ميس اميلي ميرفتند. ميس اميلي در آن زمان از پرداخت ماليت معاف بود.
آن وقت خرده خرده نسل جديد روي کار آمد و استخوان بندي و روح شهر را تشکيل داد. و شاگردهاي قديمي بزرگ شدند و ديگر بچههايشان را با جعبهرنگ و قلممو و عکسهايي که از مجلات مدبانوان برديده ميشد نزد ميس اميلي نفرستادند. در جلو عمارت پشت سر آخرين شاگرد بسته شد. و همچنان بسته ماند. وقتي که شهر داري سرويس پست شد، تنها ميس اميلي بود که نگذاشت شمارة فلزي بالاي در خانهاش بکوبند و جعبة پستي به آن بياويزند. ميس اميلي حرف کسي را گوش نميکرد.
روزها و ماهها و سالها ما کاکاسياه ميس اميلي را ميپاييديم که موهايش خاکستريتر و قامتش خميدهتر ميشد و با سبد بازاريش آمد و شد ميکرد. ماه دسامبر هر سال که ميشد يک ابلاغية ماليت براي ميس اميلي ميفرستاديم، که يک هفته بعد به توسط پست پس فرستاده ميشد. گاهگاهي، جسته گريخته، او را در يکي از پنجرههاي طبقة پايين ميديديم. پيدا بود که اطاقهاي طبقة بالا را به کلي بسته است. نيمتنة ميس اميلي، مثل نيمتنة سنگي بتي که به ديوار محراب معبدي نصب شده باشد، به ما نگاه ميکرد؛ يا نگاه نميکرد؛ ما هرگز نتوانستيم اين را تشخيص بدهيم.
به اين ترتيب ميس اميلي، ميس اميلي عاليمقام، حي وحاضر، نفوذناپذير، آرام، سمج، نسلي را پشت سر ميگذاشت و به نسل ديگر ميپيوست.
آن وقت مرگ او اتفاق افتاد. در ميان خانهاي که پر از سايه و تاريک و گرد و خاک بود، مريض شد؛ در جايي که غير از سياه پير مرتعش کسي بربالينش نبود. ما حتي از مريض شدنش هم باخبر نشديم. مدتي بود که ديگر از سياه خبر نميگرفتيم.
سياه با کسي، شايد حتي با خود ميس اميلي هم، حرف نميزد. چون که صدايش انگار از ماندن و به کار نرفتن خشن و زنگ زده شده بود. ميس اميلي در يک از اطاقهاي طبقة پايين، روي يک تختخواب چوب گردوي پردهدار، مرد؛ در حالي که موهاي خاکستريش ميان بالشي که از نديدن نور خورشيد زرد شده بود فرو رفته بود.
سياه اولين دستة زنها را که صداهاشان را در سينه خفه کرده بود و با هيس! هيس! هم ديگر را خاموش ميکردند و نگاههاي سريع و کنجکاو خود را به اطراف ميانداختند، از در عمارت داخل کرد؛ و خودش ناپديد شد. مستقيما رفت داخل عمارت و از در پشت آن خارج شد و ديگر کسي او را نديد.
دو تا دختر عموهاي ميس اميلي فورا حاضر شدند و روز بعد تشييع جنازه را ترتيب دادند، و اهل شهر آمدند که ميس اميلي را زير تودهاي از گلهاي خريداري شده تماشا کنند، که تصوير مدادي پدرش روي آن به فکر عميق فرو رفته بود. و خانمها نيمصدا زير لب پچپچ ميکردند، و مردهاي خيلي پير، بعضيهايشان با اونيفرم زمان جنگ داخلي، روي سکوي جلو کليسا و چمن ايستاده بودند و دربارة ميس اميلي با هم گفت و گو ميکردند. که حالا يعني ميس اميلي هم دورة آنها بوده و با او رقصيدهاند و شايد زماني دلش را هم بردهاند. و مثل همة پيرها حساب حوادث گذشته را با هم شلوغ ميکردند -گذشته براي آنها مانند جادة باريکي نبود که آنها دور ميشد، بلکه مثل چمن وسيعي بود که هرگز زمستان نديده بود و همين دهسال آخري مثل دالاني آنها ر از آن جدا کرده بود.
ما در آن موقع متوجه شده بوديم که در طبقة اتاقي بود که چهار سال بود کسي داخل آن رانديده بود و ميبايست در آن را شکست. اما قبل از آنکه در آن را باز کنند، تامل کردند تا ميس اميلي به طرز آبرومندي به خاک سپرده شد.
به نظر ميرسيد که شدت شکستن در اتاق را پر از گرد و خاک کرده است. اتاق را انگار براي شب زفاف آراسته بودند. غبار تلخ و زنندهاي، مثل خاک قبرستان، روي ميز توالت، روي اسبابهاي بلور ظريف و اسباب آرايش مردانه که دستهاي نقرهاي تاسيده داشت و نقرهاش چنان تاسيده بود که حرف روي آن محو شده بود نشسته بود. پهلوي اينها يک يخة کراوات گذاشته بود. گويي تازه از گردن آدم باز شده بود. وقتي که از جا برداشته شد، روي غباري که سطح ميز را فراگرفته بود، و زير آن يک جفت کفش و جوراب خاموش و دور افتاده قرارداشت.خود مردي که صاحب اين لباسها بود روي تختخواب دراز کشيده بود. ما مدت زيادي فقط ايستاديم و لبخند عميق و بيگوشت او را که تا بناگوشش باز شده بود نگاه کرديم. جنازه ظاهرا زماني به طرز درآغوش کشيدن کسي اينطور خوابيده بوده است. ولي اکنون، اين خواب طولاني، که حتي عشق را به سر ميبرد، حتي زشتيهاي عشق را مسخرميکند، او را در ربوده بود. بقاياي او، زير بقاياي پيراهن خوابش، از هم پاشيده شده بود و از رختخوابي که روي آن خوابيده بود جدا شدني نبود. روي او و روي بالشي که پهلويش گذاشته شده بود، همان غبار آرام و بيحرکت نشسته بود. آن وقت ما متوجه شديم که روي بالش دوم اثر فرورفتگي سري پيدا بود. يکي از ما چيزي را از روي آن برداشت. ما به جلو خم شديم. همان گرد تلخ و خشک، بيني ما را سوزاند. آنچه ديديم يک نخ موي خاکستري چدني بود.
نویسنده: ویلیام فالکنر
ترجمه: نجف دریا بندری
نشر : مروارید
گوشه هایی از کتاب شعر
"دفتر عشق"۱
ترجمه و انتخاب : مهدی سحابی
- می گریزد زمان،
می گریزد همچنان و بازگشتنش نه
و ما، دل به عشق سپرده،
این سو آن سو به پرسه.
( ویرژیل)

- عشق عاقل را دیوانه و دیوانه را عاقل می کند.
( ساموئل جانسون)
- عشق مرده که گل زیبا نیست
یا گل زیبا نیست که عشق مرده؟
( منوچهر آتشی)
- بر در میخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند.
( حافظ )
![]()
- کسانی که توان مهار کردن تمنا را دارند
تمنای سستی دارند که که همچو توانی دارند.
( ویلیام بلیک )
- ای بی خبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی
( سنایی )

- عشق اگر هست، چه باک
که جهان خاک شود
یا که از جنگل جز ناله نیاید پژواک.
( ویلیام موریس )
- بگو کی را دوست داری تا بگویم که هستی.
( ضرب المثل سیاهان آمریکایی )
- به بیشه ی تو مرا هم پلنگ عشق درید
چه کودکانه گرفتار خط و خال شدم.
( شهریار )
- می گویی همه ی دلت با من است اکنون.
لطفی کن، دوستم بدار کم کم
اما همیشه.
( رابرت هریک )
۱.دفتر عشق. ترجمه ی مهدی سحابی. نشر مرکز. چاپ پنجم ۱۳۸۴
کارگردان: مایکل هافستروم

بسیار خوشحالم که در زمانه ای زندگی می کنم که ژانر وحشت دچار تغییرات بنیادینی شده است
و فیلمهایی ساخته می شود که به شعور مخاطب خود احترام می گذارند و تماشاگر هم با الطبع
از دیدن فیلم لذت می برد.
به یاد بیاورید فیلمهایی مثل ( کتاب وحشت) یا ( شب مردگان) را که با تصاویری ابلهانه
وهجو آمیز درصدد ترساندن مخاطب قرن بیستمی خود بودند .
البته درصد بالایی از این لذت را مدیون نبوغ و استعداد نویسنده ای کبیر به نام ( استیفن کینگ)
هستیم که هر چه می نویسد اصل اول آن احترام به شعور مخاطب است . البته کینگ از دریچه ای
دیگر به این دنیا می نگرد ، در واقع او دنیا را وهمناک می بیند و وهمناک هم تصویر می کند
و لزوما نمی خواهد که از ترساندن مخاطب خود پول به جیب بزند. نمونه ی بارز این گفته
داستانی است که فیلم ( مسیر سبز) براساس آن ساخته شده است . در آن فیلم هم دنیا ،
اگرچه آمریکای سال ۱۹۳۲ باشد جای خوبی برای زندگی نیست این بدی از وجود انسانها
سرچشمه می گیرد و این انسان از ازل بد به وجود آمده است و آنچه که باید ازآن بترسیم نه
موجودات خیالی و مردگان سر از قبر بیرون آورده بلکه همنوعان خود ما است .
تغییر دیگری که در این سالها در ژانر وحشت به وجود آمده است ورود دیدگاه شرقی
به این حوزه است. فیلمهای سینمای ژاپن که در این سالها به روی پرده آمده اند آنچنان موفق
و تماشاگر پسند ازآب در آمده اند که هالیوود را مجبور به بازسازی نعل به نعل از روی
این نوع فیلمها کرده است اما ترسی که مولف در این نوع فیلمها به دنبال آن است ریشه در
فرهنگی غنی و قدیمی دارد . به عنوان مثال عامل ترسناک در فیلم ( کینه ) موجودی است
که بارها در ادبیات ژاپن و حتی فیلمهای اولیه ی تاریخ سینما ی ژاپن هم د یده می شود و
مولف هیچ ابایی از نشان دادن مکرر او در طول فیلم ندارد و مهم برای تماشاگر فینال فیلم و
بلایی است که بر سر قهرمان و عامل ترس می آید اما در فیلمهای جدیدی که در ژانر
وحشت در هالیوود ساخته می شود عامل ترسناک بیشتر ریشه در ضمیر نا خودآگاه قهرمان
دارد و مبارزه ی نهایی در واقع مبارزه ی فرد با نیمه ی ترسناک وجود خود اوست و
مولف اصراری بر نشان دادن مکرر عامل ترس ندارد بلکه فقط بهانه ای برای تلنگر به
مخاطب است .
اگر لیست جدیدی از فیلمهای برتر ژانر وحشت تاریخ سینما نوشته شود قطعا اسامی فیلمهایی
نظیر (۱۴۰۸) و ( حس ششم) در صدر قرار خواهد گرفت اما اگر دقیق تر به این فیلمها بنگریم
متوجه می شویم که در طول زمان استاندارد برای یک فیلم که ۲ ساعت است ، کارگردان فقط
چیزی حدود یک ششم زمان اصلی فیلم را تشکیل می دهد و تازه همین مقدار هم به کمک کادر بندی
دوربین و مونتاژ صورت می گیرد . مقایسه کنید مقدار گریمی که برای شخصیتهای ترسناک فیلم
(۱۴۰۸) را با گریم سنگینی که برای فیلم ( شب مردگان) به کار رفته است .
کارگردان: کریستین مونگیو
برنده ی نخل طلای جشنواره ی کن ۲۰۰۷
در فیلمهایی که در چند سال اخیر از حوزه ی اروپای شرقی دیده ام همیشه ردپایی از نوع جهان بینی
امیر کوستاریتسا ، کارگردان شهیر این منطقه به چشم می خورد و آن نوعی سرخوشی بی حد و مرز
و وقوع داستانهایی عجیب و و فانتزی در دل درامی بزرگ است که شیرینی خاصی به لحن این فیلمها
داده است. این نوع نگرش به دنیا و به سخره گرفتن آن که اوج آن به نظر من در فیلم زیبای ( زندگی
معجزه است) به چشم می خورد حتی به فیلمسازان روس هم که خود از اولین نظریه پردازان عالم سینما
هستند هم رخنه کرده است و اخیرا در فیلم ( ۲۷ بوسه ی گمشده ) از کشور ارمنستان هم این دیدگاه
را پیدا کردم . با این پیش داوری به تماشای فیلم (۴ ماه و۳هفته و ۲ روز) از سینمای رومانی نشستم
اما بافیلمی چنان تلخ و تکان دهنده مواجه شدم که تا مدتها فکر مرا به خود مشغول کرده بود.
در واقع نوع کادر بندی و روایت قصه ی کریستین مونگیو بیشتر یادآور ( برادران داردن) کارگردانان شهیر
بلژیکی است تا سینمای اروپای شرقی و آنجا که به خود اجازه نمی دهد تا کادری بازتر از مدیوم را برای
روایت خود انتخاب کند و از نماهای برداشت بلند استفاده می کند امضای ( میشاییل هانکه ) اتریشی
بر تصاویر دیده می شود.
ساختن بمب اتم
ترجمه: نگار صائن
او تصميم داشت رويكردي جديد و خلاف معمول در مهندسي پيش بگيرد.
با جيغي در بطري و كره ي چشمي تركيده شروع كرد؛ مايعي كه هنوز از
فرط داغي قابل لمس نبود.
سپس سگي سوخته و ساعتي از كارافتاده را به آن اضافه كرد.
بعد مجسمه ي مانكن پلاستيكي آب پز شده و جسد مارمولك بي چشمي را كه در
بين رانهايش فشرده و تبديل به مارمالاد شده بود در آن انداخت.
6 ماه بعد، بمب آماده شده بود. كم حجم. تمام عيار.
تمام چيزي كه اكنون او احتياج داشت، يك بهانه بود...
بي ماه
فيل گاردنر 
ترجمه: نگار صائن
اثري از ماه نبود. چراغ هاي خيابان خاموش بود. به ندرت ماشيني مي گذشت.
معدود خانه هايي هم كه در اطراف بود، در اين گونه مواقع چراغ روشني نداشت.
مرد در حاليكه سرتاپا مشكي پوش بود در بوته ها پنهان شد. اينگونه ميتوانست
به شكل پيكري در حال نزديك شدن به نظر برسد.
صداي قدم هايي را روي سنگفرش پياده رو شنيد. دختره بود.اين بار چراغ قوه اي
در دست نداشت. حسابي مي توانست او را غافلگير كند.
همينكه دختر نزديك شد، مرد كلاه دو چشمي اش را پايين كشيد و قسمت بيرون
مانده از پوست سفيدش را پوشاند و دزدكي از بوته ها بيرون آمد.
خورشيد چشم او را كور كرد. به زمين افتاد. دختر فرار كرد.
" لعنتي. مثل اينكه شب براي اين كار، وقت بهتري بود."
ترجمه ی : بزرگمهر شرف الدین 
چراغهايشان را خاموش کردند تا در مصرف هوا صرفهجويي کنند. و تاريکي آنها را دربرگرفت. هيچکس حرفي نميزد. همة آنچه در تاريکي به گوش ميرسيد، صداي قطرههاي آب بود که هر پنجثانيه يکبار از سقف ميچکيد.
معدنچي پير گفت: «بسيار خب. همه سعي کنيد زياد نفس نکشيد. هواي زيادي برايمان باقي نمانده.» صدايش را در حد نجوا نگاه داشته بود، با اين حال تيرهاي چوبي سقف تونل قژقژ آرامي کردند. معدنچيها در تاريکي بههم چسبيده بودند، و گوش تيز کرده بودند تا صدايي بشنوند: صداي کلنگ را، صداي زندگي را.
ساعتها صبر کردند. واقعيت کمکم در تاريکي محو ميشد. انگار همه چيز مدتها پيش اتفاق افتاده بود، در دنيايي دور. يا شايد در آينده، در دنياي دورافتادهاي ديگر.
بيرون، مردم زمين را ميکندند تا به آنها برسند. شبيه صحنهاي از يک فيلم بود.
يکي از دوستان من عادت دارد هروقت توفان ميآيد به باغ وحش برود. او ده سالي است که اين کار را ميکند. هنگامي که بيشتر مردم پنجرههاي توفانگير را ميبندند، يا آب معدني ذخيره ميکنند، يا ميبينند راديوها و چراغقوههايشان کار ميکند يا نه، دوست من خودش را در يک باراني پانچوي نظامي جنگ ويتنام، که چندي پيش خريده است، ميپوشاند؛ دو قوطي آبجو در جيبش ميگذارد و بيرون ميزند. از خانه او تا باغوحش، پياده، پانزده دقيقه راه است.
اگر بدشانس باشد، باغوحش تعطيل است، «به دليل هواي نامساعد»، و درها را بستهاند. هروقت اين طور ميشود، دوستام روي مجسمه سنگي يک سنجاب، که کنار در وردي است، مينشيند و آبجوي ولرمش را مينوشد، و بعد به خانه برميگردد.
اما هنگامي که به موقع خودش را به آنجا ميرساند، وروديه را ميپردازد، يک سيگار خيس روشن ميکند و حيوانها را تماشا ميکند، يکي به يکي. بسياري از حيوانها درون پناهگاههايشان رفتهاند. بعضي نگاه خالي خود را به باران دوختهاند. بقيه تحرک بيشتري دارند و در برابر تندباد بالا و پايين ميپرند. بعضي از کاهش ناگهاني فشار جوي ميترسند و بعضي وحشي ميشوند.
دوست من سعي ميکند حتما اولين آبجويش را مقابل قفس ببر بنگال بنوشد. (ببرهاي بنگال هميشه وحشيانهترين واکنش را از خود نشان ميدهند). گوريلها حتي ذرهاي از آرامش خود را در توفان از دست نميدهند. آنها به او نگاه ميکنند که مثل يک پري دريايي روي سطح بتوني نشسته و آبجويش را آرامآرام مينوشد، و ميتواني قسم بخوري که واقعا دلشان به حال او ميسوزد.
دوستم ميگويد: «مثل وقتهايي است که آسانسور خراب ميشود و تو با غريبهها در آن گير ميافتي.»
اگر مسالة توفان را کنار بگذاريم، دوست من هيچ تفاوتي با بقيه آدمها ندارد. او براي يک شرکت صادراتي کار ميکند و مدير بخش سرمايهگذاري خارجي است. درست است که آن شرکت از شرکتهاي تراز اول نيست اما به اندازه کافي موفق است. دوست من به تنهايي در يک آپارتمان نقلي تميز زندگي ميکند و هر شش ماه يک دوست دختر ميگيرد. من هيچوقت نميفهميدم او چرا اصرار دارد هر شش ماه (و دقيقا هر شش ماه) دوست دختر تازهاي پيدا کند. آن دخترها همهشان شبيه هم هستند، انگار از روي يکديگر نمونهسازي شدهاند. من حتي نميتوانم آنها را از هم تشخيص بدهم.
دوست من يک ماشين کار کرده، مجموعه آثار بالزاک، يک کت و شلوار سياه، يک کراوات سياه و يک جفت کفش سياه، که براي حضور در مراسم تدفين فوقالعادهاند، دارد.
هر بار کسي ميميرد من به او تلفن ميکنم و ميپرسم آيا ميتوانم آنها را از او قرض بگيرم، هرچند کت و شلوار و کفشها يک شماره براي من بزرگ است.
آخرين باري که به او تلفن کردم گفتم: «ببخشيد دوباره مزاحمت شدم، يک مراسم تدفين ديگر پيش آمده.»
او جواب داد: «خواهش ميکنم، حتما بايد عجله داشته باشي! چرا همين حالا يک سر اينجا نميآيي؟»
وقتي رسيدم، کت و شلوار و کراوات را روي ميز گذاشته بود. آنها به دقت اتو شده بودند، کفشها واکس خورده بودند و يخچال پر از آبجوهاي وارداتي خنک بود. او اينطور آدمي است.
درحاليکه يک قوطي آبجو باز ميکرد گفت:«يک روز من در باغوحش يک گربه ديدم.»
«يک گربه؟»
«آره. دو هفته پيش. براي يک مسافرت کاري به هوکايدو رفته بودم و سري هم به باغوحش نزديک هتلم زدم. يک گربه در قفس خوابيده بود و روي تابلو نوشته بودند "گربه".»
«چه نوع گربهاي؟»
«يک گربه معمولي با خطهاي قهوهاي و دم کوتاه و بهطور باور نکردني چاق. او به پهلو دراز کشيده بود.»
«شايد گربهها در هوکايدو خيلي زياد نيستند.»
او شگفتزده پرسيد: «شوخي ميکني. مگر نه؟ در هوکايدو هم بايد گربه وجود داشته باشد. نميتواند آنقدر غير عادي باشد.»
گفتم: «خب، از يک زاويه ديگر به آن نگاه کن: چرا در يک باغوحش نبايد گربه باشد؟ آنها هم حيوانند مگرنه؟»
او گفت: «گربهها و سگها جزو حيوانهاي عادي و پيشپا افتاده هستند. هيچکس پول نميدهد که آنها را ببيند. فقط نگاهي به اطراف بينداز آنها همه جا هستند. هميشه با آدمها.»
وقتي يک بسته ششتايي آبجو را تمام کرديم، من کت و شلوار و کراوات و جعبه کفش را در يک ساک بزرگ کاغذي گذاشتم.
گفتم: «ببخش که هميشه مزاحمت ميشوم. ميدانم بايد يک کت و شلوار براي خودم بخرم. اما هيچوقت فرصتش را پيدا نميکنم. احساس ميکنم اگر لباس مراسم تدفين بخرم يعني بسيار خب، اشکال ندارد کسي بميرد.»
او گفت: «اشکالي ندارد. به هر حال من از آنها استفاده نميکنم. بهتر است کسي از آنها استفاده کند به جاي اينکه آنها را در کمد آويزان کنم. درسته؟»
درست بود. در سه سالي که آن کت و شلوار را برايش دوخته بودند حتي يک بار هم آن را نپوشيده بود.
او توضيح داد: «احمقانه است، اما از وقتي اين کت و شلوار را گرفتهام حتي يک نفر هم که بشناسم نمرده است.»
«هميشه همينطوريه.»
او گفت: «آره. هميشه اين طوريه.»
براي من برعکس، آن سال، سال تشييع جنازه بود. دوستانم و آشنايان سابقم يکي بعد از ديگري مردند. مثل سنبلههاي ذرت که در خشکسالي پژمرده ميشوند. من بيست و هشت ساله بودم. همه دوستانم تقريبا هم سن و سال من بودند، بيست و هفت، بيست و هشت، بيست و نه، سني که براي مردن چندان مناسب نبود.
يک شاعر در بييست و يک سالگي ميميرد، يک انقلابي يا يک ستاره راک در بيست و چهار سالگي. اما بعد از گذشتن از آن سن فکر ميکني همه چيز روبهراه است، فکر ميکني توانستهاي از منحني مرگ انسان بگذري و از تونل بيرون بيايي. حالا در يک بزرگراه ششبانده مستقيم به سوي مقصد خود در سفر هستي. چه بخواهي باشد و چه نخواهي. موهايت را کوتاه ميکني، هرروز صبح صورتت را اصلاح ميکني. ديگر شاعر نيستي يا يک انقلابي و يا يک ستاره راک. در باجههاي تلفن از مستي بيهوش نميشوي يا صداي «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نميکني. درعوض از شرکت دوستت بيمه عمر ميخري. در نوشگاه هتلها مينوشي و صورت حسابهاي دندانپزشکي را براي خدمات درماني نگه ميداري. اين کارها در بيستوهشت سالگي طبيعي است.
اما دقيقا آن وقت بود که کشتار غيرمنتظره در ندگي ما شروع شد. مثل يک حمله غافلگيرکننده در يک روز رخوتناک بهاري –انگار يک نفر برفراز تپهاي متافيزيکي، يک مسلسل متافيزيکي در دست گرفته بود و باران گلولهها را بر سرما ميپاشيد. يک لحظه ما مشغول عوضکردن لباسهايمان بوديم، و لحظه ديگر آنها ديگر اندازه ما نبودند: آستينها پشت و رو شده بود، يک لنگمان را در يک شلوار کرده بوديم و لنگ ديگر را در شلواري ديگر. يک گند به تمام معنا بود.
اما مرگ همين است. يک خرگوش، يک خرگوش است، چه از کلاه بيرون بيايد و چه از مزرعه گندم. يک اجاق، يک اجاق است و دود سياهي که از دودکش به هوا بلند ميشود، همان است که هست –دود سياهي که از دودکش به هوا بلند ميشود.
اولين کسي که در شکاف واقعيت و خيال (يا شکاف خيال و واقعيت) يک پايش را اين ورگذاشت و پاي ديگرش را آنور ودي، يک دوست هم دانشگاهي، بود که به بچههاي راهنمايي انگليسي درس ميداد. او سه سال بود که ازدواج کرده بود و همسرش به خانه پدر و مادرش در شيکورو رفته بود تا بزايد.
بعدازظهر دوشنبهاي در ژانويه، که به طور غير عادي گرم بود، او به يک فروشگاه زنجيرهاي رفت، دو قوطي خميرريش خريد و يک چاقوي آلماني، که آنقدر بزرگ بود که ميشد گوش فيل را با آن بريد. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمي يخ از يخچال برداشت، يک بطري اسکاچ را تا ته نوشيد، توي وان رفت، و شاهرگ مچ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پيدا کرد. پليسها آمدند و کلي عکس گرفتند. خون حمام را رنگ آب گوجه فرنگي کرده بود. پليس آن را خودکشي ميدانست. گذشته از اين همه درها از داخل قفل بودند و البته مقتول خودش چاقو را خريده بود. اما چرا او دو قوطي خمير ريش خريد وقتي تصميم نداشت مصرفشان کند؟ هيچکس نميداند.
شايد هنگامي که در فروشگاه زنجيرهاي بوده، درک نکرده که دو ساعت ديگر مرده است. يا شايد ميترسيده صندوقدار حدس بزند که او ميخواهد خودش را بکشد.
او هيچ وصيت نامهاي يا يادداشتي از خود به جا نگذاشت. روي ميز آشپزخانه فقط يک ليوان بود، بطري خالي ويسکي و ظرف يخ و دو قوطي خمير ريش.
وقتي منتظر پر شدن وان بوده، گيلاس بعد از گيلاس «هيک آن دراکس» نوشيده. حتما به آن دو قوطي خميرريش زل زده بوده و با مصرع «ديگه مجبور نيستم ريشم رو بزنم» به چيزي فکر ميکرده است. مرگ يک مرد در بيست و هشت سالگي مثل يک باران زمستاني نارحات کننده است. در دوازده ماه بعد چهار نفر ديگر هم مردند.
يکيشان ماه مارس در حادثهاي در يک ميدان نفتي عربستان سعودي يا کويت جان داد -حمله قلبي و تصادف. از جولاي تا نوامبر همهچيز آرام بود، اما بعد در دسمابر ژ، يک دوست ديگر مرد، آن هم در حادثه رانندگي.
برعکس دوست اولم که خودش را کشت اين دوستان حتي وقت نکردند به اين فکر کنند که دارند ميميرند. مرگ براي آنها شبيه بالارفتن از يک پلکان بود که قبلا هزار بار از آن بالا رفته بودند. اما ناگهان يک پله زيرپايشان خالي شده بود.
آن دوستي که از حمله قلبي مرد، از همسرش خواست: «ممکن است تخت را برايم آمده کني؟» او طراح مبلمان بود. ساعت يازده صبح بود. او ساعت نه بلند شده بود. مدتي در اتاقش کار کرده بود و بعد گفته بود که احساس خوابآلودگي ميکند. او به آشپزخانه ميرود و کمي قهوه درست ميکند و مينوشد. اما قهوه هم کمکي نميکند. ميگويد: «فکر کنم يک چرتي بزم. پس کلهام صداي وزوز ميشنوم.» اين آخرين حرفهاي او بود. در تخت خواب به خود پيچيد، به خواب رفت، و ديگر هيچوقت بيدار نشد.
دوستي که در دسامبر مرد، جوانترين آنها بود و تنها زن ميان آنها. او بيست و چهارساله بود، شبيه انقلابيها يا ستارههاي راک بود. در يک بعدازظهر سرد باراني، يک روز مانده به کريسمس، او در فضايي مصيبتبار و در عين حال کاملا عادي بين يک کاميون تحويل آبجو و يک تيرک بتوني تلفن صاف شد.
چند روز بعد از آخرين مراسم تدفين من به آپارتمان دوستم رفتم تا کت و شلوار خشکشويي شده را به او برگردانم و براي تشکر دو بطري ويسکي هم به او بدهم.
گفتم: «خيلي ممنون. يکبار ديگر به من کمک بزرگي کردي.»
مثل هميشه يخچالش پر از آبجوي خنک بود و اشعه کم رنگ آفتاب روي کاناپه راحتياش افتاده بود. روي ميز عسلي يک زير سيگاري تميز بود و يک گلدان بنتکنسول کريسمس.
او کت و شلوار را در کاور پلاستيکياش از من گرفت. مثل خرسي که تازه از خواب زمستاني بيدار شده باشد کش و قوس آمد و به آرامي آن را گوشهاي گذاشت.
گفتم: «اميدوارم کت و شلوار بوي مراسم تدفين نگرفته باشد.»
«لباس مهم نيست. مهم چيزي است که داخل آن است.»
گفتم: «هوم!»
او در حالي که از روي کاناپه خم شده بود و آبجو را توي ليوان ميريخت گفت: «امسال يک مراسم تدفين بعد از مراسم تدفين ديگر داشتي. سرجمع چندتا شد؟»
انگشتهاي دست چپم را باز کردم و گفتم: «پنج تا. اما فکر ميکنم ديگر تمام شد.»
«مطمئني؟»
«به اندازه کافي مردهاند.»
گفت: «شبيه نفرين اهرام است يا چيزي شبيه آن. يادم ميآيد جايي چيزي دربارهاش خواندهام. نفرين ادامه مييابد تا آدمها به اندازه کافي بميرند يا تا وقتي ستارهاي قرمز در آسمان پديدار شود و سايه ماه خورشيد را بپوشاند.»
وقتي يک بسته ششتايي آبجو تمام کرديم. رفتيم سراغ ويسکي. آفتاب زمستاني به آرماي داخل اتاق ميتابيد.
گفت: «اين روزها کمي افسرده به نظر ميرسي.»
گفتم: «واقعا؟»
گفت: «حتما نيمه شبها زياد فکر ميکني. من فکر کردنهاي نيمه شب را کنار گذاشتهام.»
«چهطور توانستي اين کار را بکني؟»
او گفت: «هر وقت افسردگي به سراغم ميآيد شروع به تميز کردن خانه ميکنم. حتي اگر دو يا سه صبح باشد. ظرفها را ميشويم. اجاق را گردگيري ميکنم. زمين را جارو ميکشم، دستمال ظرفها را تو سفيد کننده مياندازم، کشوهاي ميزم را منظم ميکنم و هر لباسي را که جلوي چشم باشد اتو ميکشم.» در حالي با انگشت مشروبش را به هم ميزد ادامه داد: «آن قدر اين کار را ميکنم تا خسته شوم، بعد چيزي مينوشم و ميخوابم. صبح بيدار ميشوم و وقتي جورابهايم را ميپوشم، حتي يادم نميآيد شب قبل به چه فکر ميکردم.»
بار ديگر به اطراف نگاهي انداختم. اتاق مثل هميشه تميز و مرتب بود.
«آدمها در ساعت سه صبح به هرجور چيزي فکر ميکنند. همه ما اين طور هستيم. براي همين هم هر کداممان بايد شيوه مبارزه خود را با آن پيدا کنيم.»
گفتم: «شايد حق با تو باشد.»
انگار چيزي به خاطر آورده باشد گفت: «حتي حيوانها هم سه صبح به اين جور چيزها فکر ميکنند. تا حالا هيچوقت ساعت سه صبح به باغ وحش رفتهاي؟»
با بيتوجهي گفتم: «نه، معلوم است که نه.»
«من فقط يکبار رفتم. يکي از دوستانم در يک باغ وحش کار ميکرد و من از او خواستم بگذارد در يکي از شيفتهاي شبانهاش وارد باغ وحش شوم. درواقع تو نميتوانستي چنين کاري بکني.» بعد ليوانش را تکان داد و گفت: «تجربه عجيبي بود. نميتوانم توضيحش بدهم، اما انگار زمين به آرامي دهن باز کرده بود و چيزي از آن بيرون ميخزيد. بعد اين چيز نامرئي در تاريکي از اين سو به آن سو حمله ميکرد. انگار هواي سرد شبانه منجمد شده بود. نميتوانستم او را ببينم اما احساسش ميکردم. حيوانها هم او را احساس ميکردند. اين من را واداشت به اين نکته فکر کنم زميني که ما روي آن راه ميرويم تا هسته مرکزي ادامه دارد و ناگهان فهميدم که آن هسته مقدار باورنکردني از زمان را در خود مکيده است.»
من چيزي نگفتم.
«به هرجاي من ديگر نميخواهم به آنجا بروم. منظورم به باغ وحش در نيمه شب است.»
«تو توفان را ترجيح ميدهي؟»
گفت: «آره. توفان را هر روز که باشد غنيمت ميشمارم.»
تلفن زنگ زد و او به اتاق خوابش رفت تا جواب بدهد. يکي مثل دوست دخترش بود. با تماسهاي تلفني بيوقفه و بيانتهاي او. خواستم به او بگويم ديگر رفع زحمت ميکنم اما تلفن او تمام شدني نبود. از انتظارکشيدن خسته شدم و تلويزيون را روشن کردم. تلويزيونش يک تلويزيون رنگي بيست و هفت اينچ بود که کنترل از راه دور داشت. از آنهايي که فقط کافي است لمسش کني تا کانال عوض شود. تلويزيون باشش بلندگو صداي محشري داشت. هيچ وقت چنان تلويزيون فوقالعادهاي نديده بودم.
دوباره کانالها را از بالا تا پايين گشتم و دست آخر اخبار ديدم. يک درگيري مرزي، يک آتشسوزي، بالا و پايين رفتن ميزان تبادلات، مسابقه شناي زمستاني روباز، يک خودکشي خانوادهگي. همه اين خبرهاي جزئي به نوعي مرتبط به نظر ميرسيدند، مثل افرادي که در يک عکس فارغالتحصيلي دبيرستان کنار هم ايستادهاند.
دوستم، که از اتاق بيرون آمده بود، پرسيد: «خبر جالبي هست؟»
گفتم: «نه واقعا.»
«زياد تلويزيون تماشا ميکني؟»
سرم را تکان دادم: «من تلويزون ندارم.»
او بعد از مدتي گفت: «حداقل يک چيز تلويزيون خوب است. اين که ميتواني هر وقت دوست داري آن را خاموش کني و هيچ کسي اعتراض نکند.»
او دکمه «خاموش» کنترل را فشار داد. صفحه بلافاصله سياه شد. اتاق بيحرکت ماند. بيرون پنجره چراغهاي خانههاي ديگر يکييکي روشن ميشد.
ما پنج دقيقهاي همان جا نشستيم، ويسکي خورديم، بيآنکه چيزي براي گفتن داشته باشيم. تلفن دوباره زنگ زد، اما او وانمود کرد صداي آن را نميشنود. درست وقتي زنگ تلفن قطع شد او دکمه روشن را فشار داد و انگار ناگهان چيزي به ياد آورده است. خيلي زود تصوير دوباره پيدا شد. يک مفسر روبهروي نموداري ايستاده بود و با چوب اشاره تغييرات قيمت نفت را توضيح ميداد.
«ميبيني؟ او حتي متوجه نشده ما پنج دقيقه تلويزيون را خاموش کرده بوديم.»
«چرا؟»
فکر کردن به چنين مسالهاي خيلي سخت بود، براي همين فقط سرم را تکان دادم.
«وقتي تلويزيون را خاموش ميکني، يکطرف ديگر وجود ندارد. اين ما هستيم يا او؟ تو فقط دکمه را فشار ميدهي و بعد خاموشي رابطه است. خيلي ساده.»
من گفتم: «اين طور هم ميشود فکر کرد.»
او تلويزيون را دوباره خاموش کرد و گفت: «صدها هزار طور ديگر هم ميشود فکر کرد. در هند مردم نارگيل ميکارند. در آرژانتين زندانيان سياسي را از هلکوپتر به زمين ميريزند. نميخواهم درباره آدمهاي ديگر حرف بزنم. اما به اين نکته فکر کن که مرگهاي بسياري هست که به مراسم تدفين ختم نميشود. مرگهايي که تو چيزي از آنها نشنيدهاي.»
من در سکوت سر تکان دادم. احساس کردم ميدانم به چه حقيقتي پي برده است. در عين حال احساس ميکردم از منظورش سر درنميآورم. خسته بودم و کمي هم گيج شده بودم. نشستم و با يکي از برگهاي سبز زبنتي کنسول ور رفتم.
او صميمانه گفت: «من کمي شامپاين دارم. آن را مدتي پيش از مسافرت کاري از پاريس آوردم. من از شامپاين سررشتهاي ندارم اما اين يکي بايد چيز فوقالعادهاي باشد. دوستداري کمي بخوري؟ شامپاين شايد همان چيزي باشد که بعد از يک سلسله مراسم تدفين بايد خورد.»
او بطري سرد شامپاين را با دو ليوان تميز آورد و آنها را آرام روي ميز گذاشت و بعد لبخند خجولانهاي زد. گفت: «ميداني شامپاين اصلا به درد نميخورد. تنها قسمت خوبش لحظهاي است که چوبپنبهاش را بيرون ميکشي.»
گفتم: «در اين باره نميتوانم با تو بحث کنم.»
او چوب پنبه را بيرون کشيد . کمي درباره باغ وحش پاريس وحيوانهايي که آنجا زندگي ميکنند حرف زد. شامپاين فوقالعاده بود.
آخر سال يک مهماني برپا بود، مهماني سالانه شب سال نو، در نوشگاهي در راپونگي که براي مراسم اجاره داده شده بود. يک قطعه پيانوي سه نفري نواخته ميشد و غذا و نوشيدنيهاي خوب فراوان بود. وقتي به آشنايي برميخوردم مدتي با او گپ ميزدم. شغل من اقتضا ميکند که هر سال آنجا بروم و خودي نشان بدهم. مهمانيهاي شلوغ معمولا با روحيه من سازگار نيستند اما اين مهماني بيدردسر بود. شب سال نو کار ديگري نداشتم بکنم. در مهماني ميتوانستم تنها گوشهاي بايستم، خود را رها کنم، مشروبي بنوشم و از موسيقي لذت ببرم. نه آدم زنندهاي وجود داشت و نه لازم بود به غريبهها معرفي شوم و نيم ساعت به حرفهاي آنها درباره رژيم گياهخواري و تاثير آن در درمان سرطان گوش دهم.
اما آن شب يک نفر من را به خانمي معرفي کرد. بعد از گپ کوتاه معمول، سعي کردم دوباره به گوشه سالن بازگردم. اما آن زن درحالي که يک ليوان ويسکي در دست داشت، تا صندليام مرا دنبال کرد.
او دوستانه گفت: «خودم خواستم مرا به شما معرفي کند.»
خيلي تعريف نداشت اما بدون شک جذاب بود. لباس سبز ابريشمي گران قيمتي پوشيده بود. حدس زدم بايد سي و دو سالي داشته باشد. ميتوانست به راحتي کاري کند که جوانتر به تظر آيد اما معلوم بود فکر ميکند به زحمتش نميارزد. سه انگشتر به انگشتانش زيبايي باوقاري بخشيده بود و لبخند محوي روي لبانش بازي ميکرد.
او گفت: «تو دقيقا شبيه يکي از دوستانم هستي. حالت صورتت، پشتت، نحوه حرف زدنت، و خلق و خوي کليات. شباهت جالبي است. از وقتي که آمدي چشم از تو برنداشتهام.»
«دوست دارم بدانم ديدن يک نفر که دقيقا شبيه من است چه حالي دارد.»
لبخند او لحظهاي عميقتر شد و بعد به نرمي قبل برگشت. گفت: «اما اين غيرممکن است. او پنچ سال پيش مرد. وقتي تقريبا هم سن و سال الان تو بود.»
گفتم: «راست ميگويي؟»
«من کشتمش.»
همان لحظه قطعه دوم پيانو سه نفره تمام شد و حاضران سرسري کمي دست زدند.
زن پرسيد: «از موسيقي خوشت مي آيد؟»
گفتم: «آره. اگر موسيقي خوب در دنيايي خوب باشد.»
او انگار که راز بسيار مهمي را گفته باشم. گفت: «در يک دنياي خوب موسيقي خوب وجود ندارد. در يک دنياي خوب هوا مرتعش نميشود.»
نميدانستم چه جوابي بايد بدهم. گفتم: «ميفهمم.»
«آن فيلم را ديدهاي که وارن بيتي در يک کلوپ شبانه پيانو ميزند؟»
«نه نديدهام.»
«اليزابت تيلور يکي از مشتريان آن کلوب است و واقعا فقيرو بدبخت است.»
«اوهوم.»
«براي همين وارن بيتي از اليزابت تيلور ميپرسد آيا چيزي ميخواهد.»
«ميخواهد؟»
زن ويسکياش را نوشيد. انگشترهايش صدايي کردند: «يادم نيست. فيلم خيلي قديمي است. من از خواهش متنفرم. خواستن هميشه مرا افسرده ميکند مثل وقتهايي است که کتابي از کتابخانه برميدارم. به محض اين که شروع به خواندن ميکنم تنها چيزي که ميتوانم به آن فکر کنم اين است که کتاب کي تمام ميشود.» سيگاري بين لبانش گذاشت. کبريتي روشن کردم و جلوي سيگارش گرفتم. او گفت: «بگذار ببينم ما درباره کسي حرف ميزديم که شبيه تو بود.»
«چهطور او را کشتي؟»
«انداختمش توي يک کندوي زنبور عسل.»
«شوخي ميکني مگر نه؟»
گفت: «آره.»
به جاي اينکه نفس راحتي بکشم يک قلپ ويسکي نوشيدم. يخ آب شده بود و نوشيدني ديگر مزه ويسکي نميداد.
زن گفت: «البته من نه قانونا قاتلم و نه اخلاقا.»
نميخواستم اما نکتهاي که به آن اشاره کرده بود مرور کردم : «نه قانونا قاتلي و نه اخلاقا. اما يک نفر را کشتهاي؟»
او با خوشحالي سر تکان داد: «درسته! يک نفر که دقيقا شبيه تو بود.»
گوشه سالن يک نفر خنديد. آدمهاي کنار او هم خنديدند. ليوانها به هم زده شد. صدا دور اما کاملا واضح بود. نميدانستم چرا اما قلبم ميتپيد. انگار منبسط ميشد يا بالا پايين ميرفت. احساس کردم بر زميني راه ميروم که روي آب شناور است.
زن گفت: «کشتن او کمتر از پنج ثانيه طول کشيد.»
مدتي ساکت شديم. او بيشتاب خود را به سکوت سپرد و از آن لذت برد.
پرسيد: «هيچوقت به رهايي فکر کردهاي؟»
گفتم: «گاهي. چرا ميپرسي؟»
«ميتواني يک گل مينا بکشي؟»
«فکر کنم. يک تست شخصي است؟»
خنديد: «تقريبا.»
«خب قبول شدم؟»
جواب داد: «آره. زندگي خوبي خواهي داشت. نگران هيچچيز نباش. شم درونيام ميگويد تو زندگي طولاي وشيريني خواهي داشت.»
گفتم: «متشکرم.»
گروه موسيقي شروع به نواختن «الد لانگ ساين» کردند. زن نگاهي به ساعت طلايي آويز خود انداخت و گفت: «يازده و پنجاه و پنج دقيقه. من واقعا از "الد لانگ ساين" خوشم ميآيد. تو چهطور؟»
«من "هوم آن درينج" را ترجيح ميدهم. با همه آن گوزنها و آهوها.»
او دوباره خنديد: «تو بايد از حيوانها خوشت بيايد.»
گفتم: «البته.» و به دوستم فکر کردم که باغوحش را دوست داشت و به کت و شلوار مراسم تدفين او.
«از صحبت با شما خوشحال شدم. خدانگهدار.»
گفتم: «خدانگهدار.»
از کتاب: کجا ممکن است پيدايش کنم – نشر چشمه
سال بد ، سال باد....
سال ۱۳۸۶ هم گذشت ، بدون اتفاق خوبی برای بهتر شدن دنیا .
فقط کافیست نگاهی به لیست بلند بالای مردگان این سال نحس بیاندازید
تا بدانید چه سال شومی را پشت سر گذاشته ایم . رفتگانی که برای هر یک باید
یک عمر به احترام سر پا ایستاد...
اکبر رادی ، آلن رب گریه ، برگمان کبیر، آنتونیونی بزرگ ، قیصر امین پور،
نیکول فریدنی، حاج قربان و ....
هی بسوزی عشق ...
دنیا دارد به سمت جنگ سوم جهانی پیش می رود و احمقها دارند
حکومت جهان را به دست می گیرند . دیکتاتورها دوباره قد علم کرده اند
و محبوب تر از گذشته اند .
فیلم خوب کم ساخته می شود ، کتاب خوب گیر نمی آید، روزنامه نگار
با سواد نداریم، سردارمان را عریان دستگیر می کنند دخترانمان را
ارشاد ...
همه فیلمساز شده اند، همه نویسنده اند ، همه شاعر و بدتر از همه
اینکه همه عاشق شده ایم ....
امیدی به سال جدید ندارم مگر اینکه بتوانم بال پروازی پیدا کنم...
سال نو مبارک
امیر
( فیلم) :
۱ـ لئون ( Leon) کارگردان : لوک بسون 
۲ـ دختری روی پل (A girl on the bridge)
۳ـ جان ماکویچ بودن (Beeng John Malkovich) کارگردان: اسپایک جونز
5- جویندگان ( The Searchers) کارگردان: جان فورد
۶- چهار ماه و سه هفته و دو روز کارگردان: کریستین مونگیو
۷ـ اثر پروانه ای (The butterfly effect)
۸ـ فیل (The elephant
۹ـ ژاکت (The jacket)
۱۰ـ آلفاویل کارگردان: ژان لوک گدار
۱۱ـ پول را بردار و فرار کن ( Take the money and run) كارگردان: وودي آلن
۱۲ـ ۲۷ بوسه ی گمشده ( missing kisses 27)
13- کنترل (Kontrol ) کارگردان: نمرود آنتال
کتاب:
۱ـ پاریس جشن بیکران نوشته : ارنست همینگوی نشر : خورشید
۲ـ کوهستان پاییزی ترجمه ی : محمد شهبا نشر : نیلا
۳ـ اسطوره ی تهران نوشته : جلال ستاری
۴ـ سمفونی مردگان نوشته: عباس معروفی نشر : ققنوس
۵ـ تسلی بخشی های فلسفه نوشته : آلن دو باتن نشر : ققنوس
۶ـ کافه زیر دریا نوشته: استفانو بننی نشر: خورشید
۷ـ مفاهیم نقد فیلم نوشته : مجید اسلامی نشر : ثالث
۸ـ رباعیات حکیم عمر خیام
۹ـ من قاتل پسرتان هستم نوشته : احمد دهقان نشر : افق
۱۰ـ سه گانه ی نیویورک نوشته: پل آستر نشر : افق

اوست زنده . زندگی با اوست.
ز اوست ، گر آغاز می گردد جهان، رستگاری .
هم ازو ، پایان بیابد گر زمانهای اسارت .
او بهار دلگشای روزهایی هست دیگرگون ،
از بهار جانفزای روزهایی خالی از افسون...








