۱) یعقوب کذاب ، یورک بکر، ترجمه ی علی اصغر حداد. نشر ماهی
( از این رمان، فیلمی با بازی رابین ویلیامز ساخته شده است.)
۲) رود راوی، ابوتراب خسروی، نشر قصه

فیلم
۱)What Dreams May Come محصول 1998 کارگردان: Vincent Ward
۲) پرسپولیس(Persepolis) محصول ۲۰۰۷ کارگردان: مرجان ساتراپی

![]()
صحنه هایی از فیلم و کمیک استریپ پرسپولیس. این فیلم در جشنواره ی کن بسیار مورد
تحسین واقع شد و جایزه هیأت داوران جشنواره بینالمللی فیلم کن در سال ۲۰۰۷ میلادی را
به خود اختصاص داد.
![]()


مرجان ساتراپی در حال کار روی طرح های پرسپولیس
شاوشنگ، قصه ی
عصيان روح انساني است
«فرانك دارابونت»
داستانی درباره ی انعطاف پذيري يك
انسان
نكته اصلي در فيلمنامه هايي
مثل شاوشنگ ، شخصيت پردازي است.
داربونت را فيلنامهنويس و كارگردان ميدانند. او
پيش از آنكه دست به ساخت فيلم بزند فيلم
نامههاي بسياري را نوشته كه ديگران تبديل
به فيلم كردند. پس منطقي است كه رهايي از
شاوشنك فيلمي كاملا مبتني بر فيلمنامه باشد.
شاوشنك فيلمنامهاي است كه به اعتقاد من (و
البته بسياري از منتقدين) با مهارت تمام نوشته
شده و تحليل وجوه اصلي آن لذت بخش و
آموزنده است.
همان طور كه در بالا نيز اشاره شد از جمله
دارابونت ميتوان اين گونه نتيجه گرفت كه
تلاش اصلي فيلمنامه نويس شخصيت
پردازي بوده. دارا بونت براي خلق شخصيتهاي
پيچيده و كار شده دليل خوبي داشته او قصهاي
دارد با مصالح اوليه انساني. انسانهايي
كه نميخواهند مغلوب عادت و تكرار شوند. كار
ميكنند. انسانهايي كه از يك منظر با فضاي خرد
كننده ي زندان مبارزه ميكنند و از منظري
ديگري در برابر روزمرگي ايستادهاند. فيلمنامه به
ما نشان ميدهد كه اگر به روياهايمان اعتقاد
داشته باشيم «غير ممكن وجود ندارد».
دارابونت در طول كار از هنر مكمل
فيلمنامهنويسي استفاده ميكند (هر چند كه
ميتوان تمام درسهاي فيلمنامهنويسي را در
فيلمنامه او مثال زد، همچون ايجاز- نمونه عيني
اين جمله كه دير وارد سكانس
شويد و زود خارج شويد- و يا ديالوگنويسي كه
هر سه وظيفه اصلي يك ديالوگ درست-
شخصيت پردازي پيش برد داستان با حد پذيري و
ماندگاري در ذهن- را دارا ميباشند) و البته دو
شاخص اصلي مورد نظر من شخصيتپردازي و
كاشتهايي هستند كه در شبكهاي متناوب
قصه را تا انتها پيش ميبرند.
اول: شخصيت پردازي

رهايي از شاوشنگ چندين شخصيت اصلي مانند
اندي دوفرين، رد، رئيس نورتون، دارد و تعدادي
شخصيت فرعي مانند بروكس هاتلن
(پيرمرد كتابدار) كاپيتان هادلي (سرنگهبان) تامي
ويليمامز (شاگرد جوان اندي) جاگز (زنداني شرور
( و اصلي ترين كاراكتر فيلم ارزي
است. مردي كه حصار نااميدي را طي نوزده
سال كار مداوم ميشكند.
ما با اندي در يكي از بدترين لحظات زندگيش روبرو
ميشويم. انتخاب اين لحظه براي معرفي او
تمام پيش فرضهاي ما از يك قهرمان
تمامعیار را بسيار از بين ميبرد. اندي را
نخست در حالي ميبينيم كه
با اسلحه اي در دست نزديك ماشينش ايستاده
و در سكانس بعدي اندي كه به دوبارحبس ابد
محكوم شده از سوي قاضي اين گونه توصيف
ميشود: « آقاي دوفرين من اعلام ميكنم كه
شما موجودي بي رحم و
وحشي هستيد كه انسان حتي توان نگاه كردن
به شما را ندارد.»
اين معرفي در راستاي استراتژي كلي فيلم پيش
ميرود تا امكان پيشبيني را از مخاطب بگيرد.
مخاطب هم همانند رد (مورگان فريمن)
در ابتدا نميتواند حدس بزند كه اندي نه تنها شب
اول را در زندان دوام ميآورد بلكه بعد از نوزده
سال تلاش تمام زندگي از دست
رفتهاش را دوباره بازسازي ميكند.
سكانس شرط بندي دومين حضور رد در قصه
است. ما پيش از اين رد را در برابر هيئت منصفه
براي درخواست آزادي مشروط ديده بوديم.
و حالا از اينجا به بعد قصه از زبان رد روايت
ميشود. انتخاب رد به عنوان راوي چند امتياز به
فيلمنامهنويس ميدهد:
اول: ما را از نقشه ها و برنامه هاي
اندي دوفرين دور نگه ميدارد. (جلوگيري
از پيش بيني مخاطب)
دوم: همان طور كه اندي درونيات خود را
از ديگران پنهان ميكند، مخاطب نيز از آنها
محروم ميماند. تا شخصيت اندي دور از
دسترس بنمايد (شخصيت پردازي).
سوم: استفاده از نريشن را ممكن
ميسازد. نريشنهايي كه گاهي قصه را پيش
ميبرند (به سبك قصهپردازي كلامي كه در
تصوير نمينشست. و جالب اينكه در خود
نريشنها نيز تعداد زيادي
كاشت براي ضربه انتهايي قصه قرار ميگيرد.)
و در كل انتخاب رد به عنوان راوي پيروي
از اين اصل است:
«بزرگترين نويسندگان كساني
هستند كه بهترين منظرها را براي
رسوخ به دورن افراد جستجو
كنند.»
رد، خود نيز جز مكمل شخصيت اندي است. او
رفته رفته اميد به رها شدن را از دست ميدهد.
ما محاسبه در خواست عفو مشروط را براي
او ميبينيم و گفتگوهاي او در جلسه آخر مبين
قضيه است. او جايي به اندي هشدار ميدهد كه
اميد چيز خطرناكي است و همواره در
كنار اندي نمونه ديگري از تطابق با زندان را
براي مخاطب ميسازد. از آنجايي كه راوي قصه،
رد است شناخت شخصيت اندي از اعمال و
رفتار او ممكن ميگردد (كه اين خود از اصول
فيلمنامه نويسي است) ما سعي و جديت اندي
را در مبارزه طولاني او با گروه سيستوز و
درگيريهاي پياپي او و باگز را شاهديم و همينطور
نامههايي كه هر هفته، براي درخواست كمك
مالي، به كتابخانه براي مركز پست
ميكند- پايه ريزي باور پذير ي ما در شكل فرار
او- ما دنياي پنهان دروني اندي را در سكانس
پخش اپراي فیگارو، در محوطه زندان، و پس از
آن در گفتگو با هم بندانش ميبينيم و حتي
ميگويد تمام اين مدت آقاي موتزارت هم همراه
من بود. » تا پنهان كاري نوزده ساله ي او
را بپذيريم. ما جسارت اندي را ابتدا در مواجه با
كاپيتان هادلي براي پيشنهاد اندي جهت رفع
مشكلات مالياتي او روي پشت بام كارخانه
زندان ميبينيم و سپس هنگامي كه اندي برابر
رئيس نورتون او را احمق خطاب ميكند. تا
جسارت او را براي اقدام به فرار از زندان
بپذيريم- و همين طور زنده بودن اميد را در وجود
اندي در كتابخانة زندان شاهديم كه چه طور از
هيچ ساخته ميشود و گسترش پيدا ميكند و
منجر ميشود به ديپلم گرفتن
زندانياني چون تامي ويليامز…
و البته تعدادي از بهترين شخصيت هاي فرعي را
نيز در همين فيلمنامه شاهديم از جمله رئيس
نورتون. رئيس نورتون تجسم عيني
نيروي كنترل كننده درون زندان است. حضور
پررنگ او و قدرت بسيار اوست كه پيروزي را در
پايان قصه دلچسب ميكند. طبق يك
قرارداد قديمي، ضد قهرمان قدر، قهرمانان را
قويتر ميسازد. شخصيت رئيس نورتون و علاقه
ظاهري او به نظم و انجيل ما را به
ياد كشيش هاي قرون وسطي مياندازد.
خونسردي او در لحظه مرگ تامي و يا هنگام
گرفتن رشوه و برخورد غير انساني او با اندي،
شخصيت او را در نظر ما منفورتر ميسازد.
رئيس نورتون ديواري است كه اندي بايد از آن
بگذرد.
يكي ديگر از شخصيت هاي فرعي درون
فيلمنامه كه بسيار عالي پرداخت شده، بروكس
هاتلن كتابدار پير است. بروكس كابوس زندان
را ميسازد. مردي كه پنجاه سال عمر خود را در
زندان ميگذراند و ي را تاب نميآورد. مردي كه
تلاش ميكند با كشتن دوست خود اره درون
زندان باقي بماند. بروكس نه تنها آينده پيش بيني
شدة رد و حتي اندي است بلكه اين امكان را به
وجود ميآورد تا ما را از
پيش بيني درست پايان قصه دور كند. بروكس
يكي از محتمل ترين پايانهاي زندگي يك زنداني
است. همين طور حضور بروكس اين
امكان را به وجود ميآورد كه قصه روايت متناوب
خود را ادامه دهد و حواس مخاطب را كنترل كند.
استفاده از جيك (كلاغ دست آموز
بروكس) هم امكان برگزاري مراسم تدفين
بروكس را باعث ميشود.
يكي از دلايلي كه شاوشنك را از ديگر فيلمهاي
ژانر فرار از زندان متفاوت ميسازد، حضور
بروكس هاتلن است. او نشان ميدهد كه
حتي آزادي از زندان هم كارساز نيست، اگر
انسان خود توان زنده بودن را نداشته باشد.
كابوس حضور او بر نيمة پاياني قصه سنگيني
ميكند.
پرداخت شخصيت هاي فرعي بسيار خصوصيت
ويژه دارابونت است ،
خصوصيتي كه در شما آثار او (شاوشنگ.دالان
سبز… مجستيك) وجود دارد. گويا دارابونت از
پرداختن به شخصيت هاي فرعي لذت
ميبرد.
ديگر شخصيت فرعي كه بر روند قصه تاثير
مستقيم دارد تامي ويليامز است. تامي را با يكي
دو سكانس ميشناسيم تامي جوان
بيكله، جسور، با پشتكار و پر انرژي است. او به
زنداني بودنش فتخار ميكند- نشاندهندة با تجر
به بودن او، آنچه كه موجب مرگش ميشود.
تامي تبديل به اميد تازه اندي ميگردد و آنچه را
كه او براي اندي و رد روايت ميكند (يكي از
مهمترين گرهگشاييهاي فيلم) به اين
دليل كاملاً باور پذير است كه ما تامي را بيشتر
باور كردهايم و صداقت او را پذيرفتهايم. اين نكته
مهمي است كه داربونت زيركانه از آن
استفاده ميكند. دو سه سكانس معرفي تامي
نيز به اين دليل كاملاً از قصه بيرون نميزند كه در
شكل كلي روايت متناوب (كه توضيح
خواهم داد) به يكي از تكرارها وصل ميشود.
همان طور كه ما هاتلن را آينده رد فرض
ميكنيم. تامي ويليامز را نيز گذشته او و يا هر
يك از زندانيان قديمي كه روزي تازه وارد بودهاند.

دوم: كاشت ها
تعداد كاشت هاي قصه آن قدر زياد است كه گويا
قصه تنها براي اين طراحي شده كه ما نتوانيم
پايان آن را حدس بزنيم. با توجه به عنوان
دو پهلوي فيلم The Shawshank
Redemption
به معني رستگار/ آزاد شدن در شاوشنگ. ما تا
انتها نميدانيم كه منظور رستگاري از نوع مورد
علاقه رئيس نورتون است (جايي از فيلم به
انجيل اشاره ميكند و به اندي ميگويد:
رستگاري تو اينه. غافل از اين كه چكش سنگ
كوچك اندي درون همان انجيل پنهان شده و يا
رستگاري از آن دست كه اندي در نظر دارد. فيلم
همواره از آشكار كردن آنچه روي خواهد داد
احتراز ميكند. و البته در تمام طول فيلم
نگاه بيننده را روي روايتهاي متفاوت خود كنترل
ميكند تا اجازه پيشبيني كردن پايان قصه را به
او ندهد.براي بيان كاشت ها و جايگاهشان در
روايت، ترتيب اتفاقات را بررسي ميكنيم.
1- قتل همسر اندي
2- دادگاه + عنوان بندي
3- رد ردخواست آزادي مشروط براي رد
(مورگان فريمن)
4- ورود اندي به زندان + شرطبندي
روي زندانيان تازه وارد.
5- معامله بين اندي و رد
6 - درگيري بين اندي و گروه سيستوز
7- تعمير سقف كارخانه، معامله بين اندي
و نگهبان هادلي
8- اندي نامش را بر ديوار حك ميكند.
9- بيان رفاقت اندي ورد + درخواست
پوستر ريتا هيورث
10- انتقام اندي از گروه سيستوز و باگز
11- جستجوي سلول اندي به دست رئيس
نورتون
12- كار در كتابخانه + انجام امور حقوقي
نگهبانان
13- پيشرفت اندي ولجاجت در نامه
فرستادن
14- آزادي بروكس
15- مرگ بروكس
16- ارسال كتابها براي اندي
17- پخش اپراي فيگارو در زندان
18- اندي پس از انفرادي
19- رد و درخواست آزادي مشروط
20- گسترش كتابخانه
21- طرح رئيس نورتون: طرح داخل و
خارج
22- معرفي شخصيت خيالي- پيتراستيونس
23- ورود زندانيان جديد- معرفي تامي
ويليامز
24- درس خواندن تامي (رابطه تامي
واندي)
25- كشف بي گناهي اندي دوفرين
26- برخورد اندي و رئيس
27- ديپلم گرفتن تامي ويليامز
28- مرگ تامي
29- شكست اندي در برابر رئيس نورتون
پس از انفرادي يك ماهه
30- روياي اندي در گفتگو با رد
31- تعليق تماشاگر در خود كشي اندي
32- فرار اندي + جواب كاشتها
33- روايت فرد از ديد رد، فلاش بك ها و
گره گشايي
الف) فرار اندي
ب) نقد كردن پول ها
ت) كشف فساد مالي رئيس نورتون
34- حسرت رد و تجربه روياهاي اندي
35- جلسه درخواست عفو مشروط رد
36- تكرار جايگاه هاتلن براي رد
37- رفتن رد به مكزيك
ابتدا با بيان چند نمونه از كاشتها سعي
ميكنم شيوة ی مورد استفاده ی دربونت را
توضيح دهم. يكي از اولين كاشتهاي قصه
در سكانس 5 و هنگام نريشن رد پس از
خريدن چكش سنگ اتفاق ميافتد؛ وقتي رد
ميگويد: «فكر ميكنم با اين چكش ششصد
سال طول بكشد اگر كسي بخواهد تونل
بكند.»
با اين ترفند ما شاهد دسترسي اندي به ابزار
رهاییاش هستيم اما فكر نميكنيم با اين
ابزار بتوان از زندان فرارکرد. و در سكانس
8هنگامي كه اندي نامش را بر ديوار حك
ميكند با خروج زود هنگام از سكانس،
كاشت ديگري انجام ميشود. كه جواب
آن را در فلاش بك هاي سكانس 3
ميبينيم، وقتي چكش سنگ اندي هنگام
حك كردن اسم او قطعهاي از ديوار را
ميكند.
كاشت بعدي در سكانس 9 درخواست پوستر
ريتا هيورث است. اندي ابزاري براي پنهان
كردن طونل ميخواهد كه ما باز هم
شاهد خريدن آن هستيم اما كاربرد آن را نمي
توانيم حدس بزنيم.
توجه كنيد كه هر كدام از كاشت ها خود با
تكنيكي ديگر پياده شده. (نمونه اول سكانس
5 تنها در صورت وجود نريشن ممكن
ميگردد. نمونه دوم هم سكانس 8 طبق
همان قاعدة زود از سكانس خارج شوید و
دير وارد سكانس شويد- توجه به ايجاز
ممكن شده و نمونه آخر درخواست پوستر
هنگامي اتفاق ميافتد كه ما شاهد
ديالوگهايي مبني بر رفاقت
اندي و رد هستيم و درخواست عجيب اندي
را دليلي بر اثبات رفاقت بين آن دو
ميپنداريم.»
كاشت بعدي در سكانس 11 هنگام گفتگوي
اندي و رئيس نورتون صورت ميگيرد. ( كه
بيشتر به آن اشاره كردم) و همين
طور سكانس 14 هنگامي كه جمله: بروكس
هاتلن اينجا بود روي ديوار اتاق اجاره اي
بروكس حك ميشود. همان جمله اي
كه رد نيز در كنار آن مينويسد: رد هم اينجا
بود (سكانس 36)
و تفاوت جايگاه اين دو و تفاوت نگاه دو
زنداني آزاد شده را به تصوير ميكشد.
كاشت ديگري در سكانس 22 اتفاق ميافتد.
ما شخصيت خيالي پيتراستيونس را به طور
كامل از زبان اندي ميشنويم. اما جايگاه اين
سكانس (قبل از آن طرح رئيس
نورتون را ديده ايم- و قبل تر گسترش
كتابخانه را) همه چيز را توجيه ميكند.
اگر بيننده بپرسد چرا اين اطلاعات كامل
داده ميشود. جواب اين است كه اين بيان
كنندة نبوغ اندي است و حالا كه قصه رئيس
نورتون را ديدهايم دوست داريم اين دو را به
هم مربوط كنيم.
(نه اين اطلاعات را ذخيره كنيم تا سكانس 33
) و يا اينكه چرا اندي اين كار را براي رئيس
انجام ميدهد؟ همان طور كه خود
رد (مورگان فريمن) اين سوال را از اندي
ميپرسد. پاسخ را
اندي به مخاطب گفته «من اين كارها را انجام
ميدهم كه اجازه دهند كتابخانه را گسترش
بدهم، من ارزان كار ميكنم.» اين
ديالوگ همه چيز را توجيه ميكند كه جواب
تمام اين كاشت ها سكانس 33 و فلاش
بكهاي فرار اندي است.
اما نكتهاي كه باقي ميماند شيوة روايت
متناوب قصه است. دارابوت به تناوب
قصههاي فرعي را پر رنگ ميكند و قصه
اصلي را زير آنها پنهان ميكند. و البته توجه
كنيد در ساختار روايي فيلم به قرينه
پردازيهايي كه با مهارت انجام شد. تكرار
درخواست آزاد مشروط رد در سكانس هاي 3
-19-35 كه مهمترين عنصر فرمي تكرار
شونده است و قصه را به سه بخش
ابتدا ميانه و انتها تقسيم ميكند. و همين
طور ارتباط ورود اندي در سكانس 4 و ورود
تامي ويليامرز در سكانس 23 و به همين
نحو روايت توانمندي اندي در امور مالي و
مالياتي در سكانس هاي 29-12-7يا قصه
پيشرفت كتابخانه در سكانس هاي
20-16-13 و قرينه جالب آزادي رد و هاتلن
در سكانس هاي 20-16-13 و قرينه جالب
آزادي رد و هاتلن در سكانس 36-15 و جدا
از قرينه پردازي ها مي توان به قصههاي
فرعي مطرح شده نيز اشاره كرد به عنوا مثال
قصه بروكس ها تلن كه ما او را از ابتدا
ديدهايم در طول فاصله سكانس هاي 12 الي
15 مهمترين قصه روايت است همين طور
تامي ويليامز كه از ابتداي قصه نبود (ورودش
با قرينه قرار دادن 4-23 كاملا
توجيه شده است و عدم حضور او را در
ابتداي قصه از ذهن پاك ميكند) در طول
سكانس هاي 24 الي 28 مهمترين قصه
روايت را تشكيل ميدهد از همين دست
قصه رئيس نورتون كه او را هم
از ابتدا ديدهايم در طول سكانس هاي 21-22
و 28-29 كاملا پر رنگ ميشود و نبايد
فراموش كرد كه رد هم كه راوي قصه
است پس از فرار اندي در طول سكانس هاي
35 الي 37 به تنهايي روايت را پيش
ميبرد.
اين تناوب در روايت قصههاي فرعي و اصلي
خود كمك مهمي به دارابونت كرده تا همواره
مخاطب را به سمتي كه دلخواه خود اوست
متوجه كند.
رهايي از شاوشنگ در ميانه دهه نود ساخته
شد دههاي كه مبناي پايان بندي فيلم هاي
هاليوردي ضربه ی نهايي و غافلگير كردن
مخاطب است. از اين حيث، رهايي از
شاوشنك به عنوان يكي از بارزترین این
نمونهها (در كنار مظنونين هميشگي و
محرمانه لس آنجلس و…) است. نميدانم
آن عده از منتقدان قديمي كه
اعتقاد داشتند (يا هنوز هم دارند) سينما پس
از دهه نود به پايان رسيده چنين فيلمي با
چنين فيلمنامه كلاسيكي را نديدهاند كه به
حق نمونه ی كاملي از تمام تلاشهاي
هاليوود (و در سطح كلي سينماي
بينالمللی) براي دستيابي به تعادل ميان
روايت و شخصيت پردازي است. من كه خود
بي صبرانه در انتظار فيلم
هاي بعدي فرانك دار ابونت هستم زيرا اعتقاد
دارم روزي خواهد رسيد كه رهايي از
شاوشنك (مانند همشهري كين) مثال تدريس
سينما قرار بگيرد و کاملاً كلاسيك تلقي شود.


فرانك دارابونت بيش از هر چيز به دليل درام هاي
پركشش زندان در آثارش مشهور است. او
كارگردان، فيلمنامهنويس و تهيه كننده است.
دارابونت اولين فيلم موفق خود را براي ورود به
سينما به سال 1994 با نام رهايي از شاوشنك (يا
رستگاري در شاوشنك) با بازي تيم رابينز و
مورگان فريمن در نقش دو زنداني محكوم به
حبس ابد ساخت. اين فيلم تحسين منتقدين و
توجه مخاطبان را همزمان كسب كرد و موفق
شد افتخاراتي براي او كسب كند از جمله اسكار
بهترين فيلمنامه و نامزدي گلدن گلوب براي
بهترين كارگرداني.
دارابونت در اوايل كارش در هاليوود به
عنوان طراح صحنه و دستيار توليد فعاليت
ميكرد.
او پس از فيلم ترسناك شب جهنمي
(1981) همكاريش را با چاك راسل كارگردان
آن فيلم آغاز كرد.
در اين مدت دارابونت فيلمنامه فيلم كابوس
خيابان الم 3: جنگويان رويا (1987) و باز
نويسي فيلمنامه ی چسبنده (نوشته چاك
راسل) انجام داد.
اومگس 2 را هم در سال 1989 با
همكاري ميك گريس و جيم وكن ويت به
كارگرداني كريس والاس نوشت كه دنباله
فيلم كلاسيك شده مگس (1986) ساخته
ديويد كراننبرگ است.
دارابونت در سال 1990 اولين فيلمش را به
عنوان كارگردان براي يك شبكه كابلي
تلويزيون، با نام زنده به گور ساخت كه يك
فيلم هيجان انگيز با شركت تيم مستون و
جنيفر جيسون لي است.
به دنبال موفقيتي كه با فيلم رهايي از
شاوشنك در 1994 به دست آورد يك وقفه
پنج ساله در كارگرداني داربونت ايجاد شد. تا
او در سال 1999 با يك فيلم بلند فوقالعاده به
نام دالان سبز (كه يك درام زندان بود) به
سينما بازگردد. در دالان سبز تام هنكس
در نقش يك زندانبان مهربان ايفاي نقش
ميكند و مايكل كلارك دانكن براي ايفاي
نقش جان كافي نامزد اسكار همان سال
شد. فيلم دالان سبز جوايز بسياري را درو
كرد. اين فيلم نامزد بهترين كارگرداني در
اتحاديه كارگردان هاي آمريكا شد و نامزد
سه جايزه اسكار از جمله نامزد اسكار بهترين
فيلم و بهترين فيلمنامه براي دارابونت.
دارابونت در سال 2001 مجستيك را ساخت

كه نه تنها نظر منتقدين را (به اندازه آثار
پيشين جلب نكرد) در جشنواره ها نيز
موفقيت هاي قبلي دارابونت را تكرار
نكرد. او هم اكنون مشغول پيش توليد فيلم
فارنهايت چهار پنج ياز روي رمان براد بري
است و در جستجوي لوكيشنهاي
مناسب در بلغارستان به سر ميبرد.
فيلم شناسي دارابونت
به عنوان بازيگر:
داراكولاهاي جان كارپنتر(1998)
به عنوان كارگردان:
زني در اتاق (كوتاه) 1983 (براساس قصهاي از استفن كينگ)
زنده به گور 1990
رهايي از شاوشنك 1994
مسير سبز 1999
مجستيك 2001
به عنوان مديرا جرايي:
متوازي 2004
به عنوان تهيه كننده:
درياي سالتون 2002
مجستيك 2001
مسير سبز 1999
به عنوان فيلمنامه نويس:
متوازي 2004
مجستيك 2001
مسير سبز 1999
فرار گربه ي سياه 1998(براساس رماني از
خودش با همين نام)
رهايي از شاوشنك 1994
مگس 2 1989
كابوس خيابان الم3 1987

نوستالژی هاچ
جوانان امروز که دوران کودکی و نوجوانی خود را در دهه ي شصت سپری کردهاند، روح و
ذهن شان توسط انیمیشنهای ساخت ژاپن تغذیه و رشد پیدا کرد. زمانی را به یاد بیاورید که
رسانه ملی تنها دارای دو شبکه بود و همین دو شبکه هم دارای زمان پخش محدود بودند.
مجموعه برنامههایی که برای مخاطب کودک و نوجوان پخش می شد و به برنامه کودک
معروف بود شامل یک سری برنامه ترکیبی بود که از یک بخش اجرا توسط یک مجری که
تا قبل از آمدن مجید قناد و پورنگ اکثراً از جماعت نسوان بودند و یک انیمیشن بلند و چند
انیمیشن کوتاه و در مواقعی برنامهای داستانی تشکیل می شد. آنچه که باعث شد تا این
سطور به نگارش دربیاید بررسی انیمیشن های سریالی است که نقش بسزایی در حافظه ي
نوستالژیک کودکان آن روز و جوانان امروز دارد. کارتونهایی که ویژگی بارز و مشخصه
همه آنها این بود که ساخته کشور ژاپن بودند. ژاپنی خسته و ویران که به تازگی دارد کمر
خم شدهاش را از زیر بار سنگین تلفات جنگ جهانی دوم و جنگ با همسایگانش ، صاف
میکند.
این نکته در مانیفست رسانه ای این کشور به وضوح به چشم می خورد که باید امید به
زندگی و تلاش برای سازندگی خود و جامعه و استقامت در برابر مشکلات مضمون اصلی
همه سریال ها و فیلم ها و به خصوص این انیمیشن ها که با نسل آینده ي ژاپن ارتباط دارد
قرار بگیرد. نکتهای که در سریالهای معروف اوشین و هانیکو روشن تر از روز بود. این
انیمیشن ها بعد از چند سال خاک خوردن در آرشیو طرف ژاپنی توسط سیمای ایران یکی
بعد از دیگری خریداری شد که معلوم نیست برنامهای پشت این خرید بود که ایران هم
دوران جنگ را پشت سر میگذاشت و این انیمیشن ها برای بچه هایی که بسیاری از
شبهای خود را در پناهگاهها به صبح میرساندند همچون مسکنّی قوی عمل می کرد و
یا به علت ارزانی این انیمیشن ها به صورت فلهای خریداری شد و از سیمای جمهوری
اسلامی پخش شد. کارتون هایی که شاید معروفترین و به یاد ماندنی ترین آنها « هاچ
زنبور عسل» بود. حکایت بچه زنبوری که مادرش را در حادثه ای گم می کند و تا آخر
مجموعه ما شاهد تلاش او و سفرهایش برای یافتن مادرش هستیم. ( نکتهای که هنوز
به صورت معما باقی است که : هاچ مادرش را پیدا کرد ؟) از دیگر انیمیشنهای نمایش
داده شده در این دوره میتوان به « حنا دختری در مزرعه » ، « بچه های کوه آلپ »
( آنت و لوسین) « بچه های مدرسه ي آلپ»، « بل و سباستین »، « نل و پدربزرگ»
و «خانواده دکتر ارنست» اشاره كرد.
در اکثر این داستان ها شخصیت محوری این داستانها همچون هاچ مادر خود را در اثر
اتفاقی در کودکی گم می کند و از آن به بعد تمام داستان حول تلاش او و سفر او برای یافتن
مادرش چرخ میزند. و در آخر ما می فهمیم که مادر شخصیت اول چند روز قبل از رسیدن
او به آن شهر فوت کرده است، اما شخصیت در طول این سفر به یک بینش و شناخت از
زندگی دست پیدا کرده است که بعد از آن میتواند به تنهایی زندگی کند. یا در نوع دیگری از
این انیمیشنها داستان حول انبوهی از حوادث بد و ناگوار است که در زندگی یک شخصیت
اتفاق می افتد و این شخصیت با مقابله با این حجم از حوادث به درک تازه ای از زندگی می
رسد. برای مثال به انیمیشن خانواده دکتر ارنست اشاره می کنم. داستان خانواده مرفهی که
در راه مهاجرت به استرالیا دچار طوفان می شوند و تنها در جزیرهای متروک اسیر میشوند
داستان از زبان دختر خانواده روایت میشود. دختری نازپرورده که همراه جک اکثر اتفاقات
و حوادث داستان را شکل می دهند. در کنار همه این اتفاقات عنصر امید به زندگی موج می
زند. فلونل به همراه جک بر بالای بلند ترین نقطه جزیره برجی چوبی و پرچمی را بنا می
کند تا اگر کشتی را در دور دست دیدند برج چوبی را آتش بزنند و کشتی از حضور آنان در
جزیره آگاه شود. و دختر هر روز غروب رو به افق به امید دیدن کشتی می نشست. این
انیمیشن با کمی اغماض بیانگر وضعیت دورانی از تاریخ ژاپن است. ژاپن جزیرهای تنها
که بعد از جنگ دوران گذار به مدرنیته را طی می کند در این راه طوفانهای بزرگی را
پشت سر گذاشته و با صبر و حوصله و استقامت و پشتکار چشم به آیندهای روشن دارد.
اما این که آیا این هدف سریال در جامعه ایران هم جواب داده است در برخورد با نسل
جوان امروز به این میرسیم که این انیمیشن ها فقط وقت آن موقع ما را پر کردهاند و
شاید تا حدی قوه تخیل ما را قلقلک دادهاند. به طوری که با این همه پیشرفت در
انیمیشن ما هنوز قادر به ساخت یک قسمت از آن مجموعه های به یاد ماندنی نیستیم.
نکته ي دیگر در برخورد با این کارتون ها این است که با وجود این در یک مقطع
زمانی کوتاه، تعداد زیادی از این کارتون ها به نمایش در میآمد اما همه این کارتون
ها دارای موسیقی جذاب و مختص به خود بوده اند. به طوری که با شنیدن موسیقی
هر یک می توان نام آنرا تشخیص داد. بارزترین نمونه ي آن کارتون پلنگ صورتی است.
و در میان کارتونهای مورد بحث موسیقی کارتون مهاجران از همه بارز تر بود. اما
این که چه شد که از این کارتون های گرم و صمیمی به انیمیشن سخیف و مبتذلی چون
« دی جی مون » می رسیم خود بحث جداگانه ای میطلبد.
اميرموسوي
کوبیده برف زیر لگدهایش
بوی بنفش های بهاران را
در زیر برف ، خک تب آلوده
در دل نهفته حسرت باران را
در گوش کرده پنبه ی برف امشب
شهری که جاودانه پر از حرف است
چشمان پک جوی پر از آب است
مژگان سبز کاج پر از برف است
گاهی غبار برف فرو ریزد
چون اشک من ز شاخه ی مژگان ها
بر خشکسال سینه ی من بارد
این اشک گرم چون نم باران ها
من در کنار آینه می گریم
چشم درشت آینه بیدار است
از پشت اشک ، عکس تو می لرزد
در قاب کهنه ای که به دیوار است
لب های سرد آینه می بوسد
خال سیاه زیر لبانت را
من در زلال اینه می بینم
بغضی که بسته راه دهانت را
نور نگاه گرم تو می تابد
از چشم روشنی زده ی تصویر
می خواهمش ز قاب برون آرم
دیر است ، ای امید گریزان ، دیر
دیگر دهان آینه بلعیده ست
نقش ترا چو آب گوارایی
اما دلم چو کودک بی مادر
فریاد می کند که تو اینجایی
گویی صدای پای تو نزدیک است
پیموده سنگفرش خیابان را
آورده باد تازه نفس از دور
بوی بنفشه های بیابان را
نادر نادرپور
چون پرافشان پري هاي هزار افسانه اي از يادها رفته.
باد چونان آمري، مأمور و ناپيدا،
بس پريشان حكم ها مي راند مجنون وار،
بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته.
برف مي باريد و ما آرام،
گاه تنها، گاه با هم، راه مي رفتيم.
چه شكايت هاي غمگيني كه مي كرديم،
يا حكايت هاي شيريني كه مي گفتيم
هيچ كس از ما نمي دانست،
كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين باد برف آغاز.
هم نمي دانست كاين راه خم اندر خم
به كجامان مي كشاند باز.
برف مي باريد و پيش از ما
ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود،
زير اين كج بار خامُش بار، از اين راه
رفته بودند و نشان پاي هاشان بود
پاسي از شب رفته بود و همرهان بي شمار ما،
گاه شنگ و شاد و بي پروا،
گاه گويي بيمناك از آبكند وحشتي پنهان
جاي پا جويان،
زير اين غمبار، در همبار،
سر به زير افكنده و خاموش،
راه مي رفتند.
وز قدم هايي كه پيش از اين
رفته بود اين راه را، افسانه مي گفتند
راه بود و راه ـ اين هر جايي افتاده ـ اين همزاد پاي آدم خاكي؛
برف بود و برف ـ اين آشوفته پيغام ـ اين پيغام سرد پيري و پاكي؛
و سكوت ساكت و آرام،
كه غم آور بود و بي فرجام.
راه مي رفتيم و من با خويشتن گه گاه مي گفتم
«كو ببينم لولي اي لولي!
اين تويي آيا ـ بدين شنگي و شنگولي،
سالك اين راه پر هول دراز آهنگ؟» و من بودم
كه بدينسان خستگي نشناس،
مي سپردم راه و خوش بي خويشتن بودم
باز مي رفتيم و مي باريد
جاي پا جويان،
هر كه پيش پاي خود مي ديد.
من، ولي ديگر ،
شنگي و شنگوليم مرده،
چابكي هام از درنگي سرد آزرده،
شرمگين از رد پايي،
كه بر آن ها مي نهادم پاي،
گاه گه با خويش مي گفتم:
«كي جدا خواهي شد از اين گله هاي پيشواشان بُز؟
كي دليرت را درفش آسا فرستي پيش؟
تا گذارد جايي پاي از خويش؟»
همچنان غمبار در همبار مي باريد.
من وليكن باز، شادمان بودم.
ديگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت،
خويشتن هم گلّه بودم، هم شبان بودم
بر بسيط برف پوش خلوت و هموار
تك و تنها با درفش خويش، خوش خوش پيش مي رفتم.
زير پايم برف هاي پاك و دوشيزه،
قژقژي خوش داشت،
پام بذر نقش بكرش را،
هر قدم در برف ها مي كاشت.
مُهر بكري برگرفتن از گل گنجينه هاي راز،
هر قدم از خويش نقش تازه اي هشتن،
چه خدايانه غروري در دلم مي كشت و مي انباشت.
خوب يادم نيست،
تا كجاها رفته بودم، خوب يادم نيست،
اين كه فريادي شنيدم يا هوس كردم،
كه كنم رو باز پس، رو باز پس كردم.
پيش چشمم چيست اينك؟ راه پيموده.
پهندشت برف پوش راه من بوده.
گام هاي من بر آن نقش من افزوده.
چند گامي بازگشتم، برف مي باريد.
جاي پاها تازه بود، اما،
برف مي باريد.
باز مي گشتم،
برف مي باريد
جاي پاها ديده مي شد ليك،
باز مي گشتم،
برف مي باريد.
برف مي باريد. مي باريد. مي باريد....
جاي پاهاي مرا هم برف پوشانده ست.

بیرون که شدم به دشت های بهاری
تا جوانه های سبز بچینم برایت،
بر آستینم برف نشست .۱

۱) برگرفته از کتاب " آوای جهیدن غوک در آب " ترجمه ی خانم زویا پیرزاد
اخیرا سعادت خواندن کتابی به نام ( بعضی ها هیچوقت نمی فهمن) نوشته : کورت توخولسکی ،
روزنامه نگار آلمانی را داشتم که خواندن آن را به همه کسانی که عادت به تفکر دارند ، پیشنهاد
می کنم . شباهتهای زیادی بین آلمان نازی آن دوران و کشور عزیزمون توی متن این کتاب پیدا
می کنید . البته زبان کتاب طنز است اماگزندگی طعم آن هشدار دهنده است .
بخشهایی از کتاب:
ـ منتظر چیزی نباش ، زنگی امروزتو بچسب
ـ تجلیل از یه نفر که تو جنگ کشته شده یعنی به کشتن دادن سه نفر دیگه تو جنگ بعدی .
ـ پول سراغ تو نمی آد می ره سراغ کسای دیگه .
کتاب:
۱ـ همنوایی شبانه ارکستر چوبها نویسنده: رضا قاسمی
۲ـ داشتن و نداشتن نویسنده: ارنست همینگوی
۳ـ آداب بی قراری نویسنده: یعقوب یاد علی
۴ـ دیالکتیک تنهایی نویسنده: اوکتاویو پاز
فیلم:
۱ـ لاک پشتها هم پرواز می کنند کارگردان: بهمن قبادی
۲ـ عشاق روی پل
۳ـ کلاغ کارگردان: بهرام بیضایی
۴ـ پنجره عقبی کارگردان: آلفرد هیچکاک
یکی بود، یکی نبود.
یه قصه گو بود...
حالا قصه هست!
قصه گو کجاست؟
حمید عاملی نیز از میان ما رفت...
یادش گرامی .

ميشائيل هانكه مي گويد: " كلمات، خطرناك هستند و شما هرچه روشنفكرتر
باشيد، محدوده ي كلماتي كه از آنها استفاده مي كنيد پيچيده تر مي شود، سخت
فهم تر مي شود، در نتيجه ارتباط مختل مي شود. "
" رمز ناشناخته " ساخته شده به سال 2000 ميلادي را، جداي از تحسيناتي كه در
جشنواره ي كن، نصيب كارگردان و فيلمبردار خود كرد، شايد بتوان قله اي در
سينماي پست مدرن دانست كه رسيدن به آن فقط از عهده ي خود او و فيلم بعدي
اش پنهان بر مي آيد.
بيان شد كه " رمز ناشناخته " در زمره ي فيلم هاي پست مدرن مي گنجد، ازينرو
نبايد انتظار روايت يك داستان خطي و معمولي را از آن داشت. در اين فيلم 46
سكانس با برداشت بلند كنار هم قرار گرفته است كه به وسيله ي يك فيد به
سياهي به هم وصل مي شود و در نگاه اول هيچ ارتباط منطقي بين آنها پيدا نمي
شود؛ اما همين نكته، هدف اصلي فيلمساز است. آنجا كه با معناگريزي سعي در
القاي مفهومي دارد كه انسان مدرن در حال فراموش كردن آن است و آن چيز خود
واقعي و تصوير بدون نقاب انسان معاصر است.
پست مدرنيزم، دوره اي بر آمده پس از مدرنيزم نيست بلكه زماني كه مدرنيزم به
نفي همه چيز گذشته پرداخت و به عبارتي تبديل به قاتل سنت شد، پست مدرنيزم
در اعتراض به اين وضعيت و با هدف رجعت به سنت هاي خوب با نگاه به آينده
بوجود آمد. همانطور كه هايدگر مي گويد: " مدرنيته بين انسان و ريشه اش فاصله
مي اندازد و در نتيجه سرگشتگي زياد مي شود. " و فيلم " رمز ناشناخته " حكايت
همين سرگشتگي است؛ سرگشتگي در تشخيص موطن و هويت، نژاد برتر و در
برقراري ارتباط، ، جزء مشكلات انسان مدرن است.
فيلم با سكانسي شروع مي شود كه در آن دختر جلوي چند بچه ي كر و لال
ايستاده است و با لال بازي، حسي را بازي مي كند كه بچه ها آن را حدس بزنند؛
اما هيچ كدام از بچه ها موفق به تشخيص اين حس نمي شوند. از همين سكانس
رويكرد هانكه نسبت به فيلمش مشخص مي شود. در واقع قرار نيست شما از
حرف هاي او در اين فيلم به نتيجه اي برسيد بلكه قرار است هانكه يك سري سؤال
مطرح كند كه فكر شما مشغول پيدا كردن جواب آنها شود و حتي اين سؤال ها را
بطور مستقيم هم از شما نمي پرسد بلكه از كنار هم گذاشتن 46 سكانس در
ظاهر بي ربط به هم، به برداشت معناي چندم در ذهن شما چشم مي دوزد.
خود هانكه مي گويد: " امروزه ما به صورت مستعمره ي فرهنگ هاليوودي
در آمده ايم در نتيجه نياز به پالايش وجود داريم. وجودي كه به وسيله ي دنياي
ديجيتال، هويت خود را از دست داده است. "
اين تز فكري هانكه به طور مستقيم در عنوان فيلم مشخص ميشود و در طول فيلم
ادامه مي يابد. عنصر كد يا رمز كه در عنوان فيلم به كار رفته است كاركردي پست
مدرن در ارتباط با برداشت يك معناي سوم از طريق مخاطب دارد. در دنياي ارتباطات،
كد شدن اطلاعات به معني بسته شدن راه تبادل اطلاعات است و باز شدن كد است
كه موجب برقراري ارتباط بين فرستنده و گيرنده مي شود. همانطور كه گفته شد در
لال بازي سكانس اول، هيچ ارتباطي بين دخترك و بچه ها برقرار نمي شود؛ چون
اطلاعات دخترك توسط خود او كد يا رمزگذاري مي شود. اما در سكانس دوم،
زمانيكه برادرشوهر آن (ژوليت بينوش) در پاريس به سراغ او مي آيد آن، كد ورودي
خانه اش را به او مي گويد؛ يعني ارتباطي بين آندو برقرار مي شود كه پسر اجازه ي
ورود به حريم خصوصي زندگي او را پيدا مي كند.اما همين رمز در ورودي در آخر
فيلم،كاركردي واژگونه پيدا مي كند آنجا كه همسر آن، از سفر باز مي گردد و در
حاليكه ديده ايم دقايقي قبل خود آن با وارد كردن رمز، داخل خانه شده است.
همسرش هرجه رمز را وارد مي كند، رمز مورد قبول واقع نمي شود و در واقع آن، با
تغيير رمز، همسرش را از زندگي خود كنار مي گذارد و فيلم با تنهايي او و همسرش
به پايان مي رسد.
اين عدم ارتباط ، صرفا در دنياي ديجيتال و رمز ديجيتالي اتفاق نمي افتد بلكه از نظر
هانكه حتي همزباني هم ممكن است با دشواري ارتباط همراه باشد. آنجا كه
در قصه ي مرد كشاورز و پسرش، هيچ ديالوگي بين آنها برقرار نيست و در سكوت
در كنار هم زندگي مي كنند و حتي خوشحالي و غم ايندو هم بدون گفتگو صورت
مي پذيرد و در آخر قصه ي اين دو، پسر با نوشتن نامه اي براي هميشه از خانه
مي رود و نمود عدم ارتباط در عين همزباني را بيان مي كند؛ با اينكه خود هانكه
اعتقاد دارد زبان هاي مختلف مظهري از بودن هاي مختلف است، اين بودن ها لزوما
همراهي بودن هاي ديگر را به دنبال ندارد در نتيجه همين عدم ارتباط، ، منجر به
نژادپرستي و عدم پذيرش مهاجرين غير اروپايي در كشورهاي اروپايي مي شود.
اين فيلم حكايت جستجوي اصل خود در جاي ديگر است. پاريس، عروس شهرهاي
جهان است و براي همه ي مردم دنيا جاذبه هاي
فراواني دارد و محل وقوع قصه هاي
اين فيلم است و شخصيت هاي فيلم هريك به نوعي اصل خود را در گوشه اي از اين
دنيا جستجو مي كنند. آمادئو، جوان آفريقايي، سوداي بازگشت به موطن اصلي خود،
آفريقا را دارد و زن رومانيايي با اين كه در كشور خود خانه و زندگي دارد، راضي مي
شود كه به پاريس برود و با گدايي در خيابان ها روزگار بگذراند. در واقع موطن
آنجاييست كه انسان، انسان مي شود و ربطي به محل زندگي ندارد.
همسر آن، عكاس خبري است و مدام در حال سفر. در يكي از مقاطعي كه در پاريس
است اقدام به عكسبرداري مخفي از چهره هاي مردم در مترو مي كند. در واقع با اين
كار خود مي خواهد چهره ي بي نقاب انسان ها را كشف كند. اين خركت را در كنار
صحنه هاي مربوط به آن بگذاريد كه هميشه در مقابل او يك دوربين فيلمبرداري حضور
دارد و مدام در حال نقش بازي كردن جلوي دوربين است و حتي وقتي در جمع
دوستان خود است از نقش هايش صحبت مي كند و اين نقش بازي كردن، او را از
حقيقت دور كرده است. حقيقتي كه او را از شوهرش دور كرده و حتي اجازه نمي
دهد به او بگويد كه بچه اش را سقط كرده است. ايده ي استفاده از حركت دوربين به
صورت تراك به راست همراه با شخصيت ها در سكانس دوم فيلم، آنجا كه آن
برادرشوهرش را در خيابان مي بيند و اتفاقات بعد از آن را مي توان در جهت همان تز
هانكه در لزوم پالايش وجود دانست. چون دوربين به مانند آينه اي در دست كارگردان،
همراه شخصيت ها حركت مي كند تا با نشان دادن واكنش مردم خيابان، پليس و
مغازه دارها در برابر اتفاقات جاري،
رفتار و اخلاق بپردازد.
ميشائيل هانكه در يك مصاحبه ي جنجالي گفته است:
" رسانه هاي غربي،خشونت را از اروپا به داخل جهان سوم منتقل كرده اند. درحالت
عادي، جوامع اروپايي دچار خشونت هاي وحشيانه تري هستند كه رسانه ها آن را
پوشش نمي دهند؛ در نتيجه ما براي ارضاي ديدن خشونت، خشونت جاري در جامعه
ي خود را در جهان سوم مي بينيم. "
خشونت در فيلم هاي هانكه معمولا در خارج از كادر اتفاق مي افتد و ما تبعات اين
خشونت را به چشم مي بينيم. چيزي كه در فيلم آخر او، " پنهان " هم به درستي و
استادي بيشتر نمايان شده است تا اين پيرمرد سپيدموي اتريشي، همچنان به ارائه
ي ديدگاه هاي خود در مورد جهان معاصر بپردازد و بينندگان آثار خود را به چالش
بكشد.
امير موسوي
چه آرام
چه باشكوه
بالا مي آيد ماه
از طرف خاوران

چگونه مي تواند زيست
سنگ پشت پير
صد درخت تناور
شكست، در باد
از نهالي كوچك
تنها دو برگ
بر باد رفت
با باد بعدي
نوبت كدام برگ است
كه فرو افتد؟
برف مي بارد
از ابري سياه
به سپيدي برف

در زيارتگاه
به هزار چيز انديشيدم
بيرون كه آمدم
برف نشسته بود
قاصدك از راه دور
به ديدار بركه آمد
آب از آب تكان نخورد 
نام عکس: برآمده از دل آب
عکاس: Josephine Chervinska
نام عکس: برگ های امسال، سرشاخه های سال قبل
عکاس: W. Roger Keagle Jr.
نام عکس: خفتن کنار گیتار
عکاس: Josephine Chervinska

چگونه می توان از رفتن كسي گفت که آهسته با گل های سرخ۱سخن می
گفت؟ چگونه باور می شود کرد آنکه در صبح نمناک تاریخ ایران، برای
مردمان گذرهای سقاخانه ی موطنش، منجی بود۲رخت از میانشان بربسته و
کوچیده؟ اکنون که دستان بی رحم مرگ، حیات پربارش را در پاییز عمر، پرپر
کرده۳ زبان را یارای سخن نیست، تنها چشمانمانند که ملودی شهر بارانی
سحرگاه۴های بی او را زمزمه می کنند ....
بدرود اکبر رادی
۱،۲،۳،۴) برگرفته از نام تعدادي از آثار زنده ياد اكبر رادي.





بخش هایی برگزیده از کتاب "فرسودگی" اثر کریستیان بوبن۱

· رویدادی که در زندگی به وقوع می پیوندد، بسان خانه ایست با سه
در مجزا: مردن و دل دادن و زادن.تنها آنگاه می توانیم به این خانه
درآییم که همزمان و در آن واحد از هر سه در بگذریم. این کار، محال
است و با اینهمه انجام می پذیرد. (ص ۸)
· از سه سالگی تا چهل و سه سالگی در راه باقی ماندم، با امید بازگشت به خانه که گاه به صورتی معجزه آسا صورت پذیرفته است. این همان چیزی ست که آن را عشق می نامم. این شیوه ی من است برای این که عشق را بدون خطا بازشناسم: عشق هنگامی است که کسی شما را به خانه باز می آورد، آنگاه که روح به تن باز می آید، در حالی که از فرط سال هاغیبت فرسوده شده است. (ص ۱۴)
· باران می بارد. اینک سه روز است که باران می بارد.باران بسان نوشتن است آنگاه که نوشتن آنگونه انجام می پذیرد که همواره باید: بدون اطلاع پدید آورنده اش، فارغ از هرگونه خواست روشنی در پدید آوردن کتاب. قطرات مرکب را می بینم که در حال لغزیدن بر شیشه ی کاغذ سپیدند، انتظار باز شدن هوا را می کشم. (ص ۱۵۱۵)
· هیچ برخورد حقیقی نمی تواند صورت پذیرد بی آنکه بی درنگ ما را از پای نیفکند.هیچ برخوردی خارج از عشق، حقیقی نیست، هیچ عشقی نیست که آغاز به میراندن ما نکند.
· خدایی دغدغه ای از برای خداست و نه از بهر ما. ما همین طور هم باهر روز که می زاید و می میرد و از نو می آغازد، بس کارها داریم. (ص ۲۰)
· گمان می کنم که در زندگی، جر شمار محدودی آری در اختیار نداریم و پیش از رها کردن آنها باید با شمار نامحدودی نه محافظتشان کنیم. (ص ۲۱)
· ازدواج برای زن به منزله ی کوچ فصلی روح اس، شیوه ی پیش پاافتاده ای برای رفتن به سوی سرنوشت یگانه ی خویش... (ص ۲۸)

· .... گاه در مطالعه و گفتگو و عشق، پایان پیش از پایان فرا می رسد.
(ص ۳۶)
· نوشتن، انفجار قلب است در سکوت. (ص ۵۵)
· برای زیستن، زندگی کفایت می کند. (ص ۵۸)
۱) فرسودگی. کریستیان بوبن. ترجمه ی پیروز سیار. انتشارات آگاه. چاپ دوم ۱۳۸۳.

"برای آنکه پیش پا افتاده ترین رویداد به ماجرایی تبدیل شود، باید و همین بس که به نقل کردن آن پرداخت. این همان چیزی است که مردم را گول می زند: انسان همیشه نقال داستان ست. او در احاطه ی داستان های خودش و داستان های دیگران زندگی می کند، هرچه را برایش رخ می دهد از خلال این داستان ها می بیند و می کوشد تا زندگی اش را طوری بگذراند که گفتی مشغول نقل کردن آن است.
اما بايد انتخاب كرد: زندگي كردن يا نقل كردن؟
(گزيده از رمان تهوع اثر سارتر)
داستان کریسمس آگی رن[1]
این داستان را از زبان آگی رن شنیدم. از آنجا که آگی در این ماجرا نمی
تواند آنطور که باید یا دست کم طوری که او انتظار داشته خودی نشان
بدهد، از من خواسته که اسم واقعی اش را بکار نبرم. بجز این، تمام
اتفاقات دربارۀ کیف گمشده، زن نا بینا و شام کریسمس را دقیقاً
همانطورکه او برایم تعریف کرد می نویسم.
الان چیزی نزدیک یازده سال است که من و آگی همدیگر را می شناسیم.
او پشت پیشخوان یک دکۀ سیگارفروشی کورت استریت[2] در جنوب
شهر بروکلین کار می کند و از آنجاکه این تنها مغازه ای است که
سیگارهای کوچک هلندی باب طبع مرا می فروشد، تقریباً اغلب اوقات به
آنجا می روم. اوایل تا مدتها توجه زیادی به آگی رن نداشتم. او مرد ریزه
اندام عجیب وغریبی بود که گرمکن آبی کلاهداری می پوشید و به من
سیگار ومجله می فروخت؛ شخصیتی شوخ و شنگ و شیطان که همیشۀ
خدا مطلب خنده داری دربارۀ آب و هوا، هواشناسی یا سیاستمداران
واشنگتن در چنته داشت.
تا اینکه چند سال پیش یک روز، او که داشته در مغازه اش مجله ای را
گذری ورق می زده، برحسب تصادف به نقدی دربارۀ یکی از کتابهای
من برمی خورد و بخاطر عکسی که به همراه نقد، از من چاپ شده بود
مرا می شناسد. بعد از آن بود که میانۀ ما تغییر کرد. من دیگر همان
مشتری سابق آگی نبودم؛ بلکه به آدم متشخصی تبدیل شده بودم. درست
است که بیشتر مردم نمی توانند در مواجهه با کتابها و نویسندگان، بی
تفاوت بمانند اما این آشنایی سبب شد که آگی خودش را هم به چشم یک
هنرمند نگاه کند. حالا که او توانسته بود پرده از رازهویت من بردارد،
دیگر مرا به عنوان یک دوست محرم راز و هم پیکار پذیرفته بود.
راستش را بخواهید من ازاین مسأله کمی خجالت می کشیدم. سپس تقریباً
به ناچار لحظه ای رسید که او از من پرسید آیا مایلم به عکسهای او
نگاهی بیندازم. با توجه به اشتیاق و حسن نیتش راهی به نظرم نمی رسید
که بتوانم دعوتش را رد کنم.
خدا می داند که آن موقع چه فکری می کردم؛ اما دست کم، توقع آنچه را
که آگی روز بعد نشانم داد نداشتم. در اتاق کوچک بی روزنۀ پشت مغازه،
در ِِیک جعبۀ مقوایی را بازکرد و دوازده آلبوم عکس دقیقاً مشابه را
بیرون کشید. گفت تمام زندگی اش را پای اینها گذاشته و اینکه انجام
دادنش روزانه بیشتراز پانزده دقیقه وقت نمی گرفته. در دوازده سال
گذشته، هر روز صبح رأس ساعت هفت، نبش خیابانهای آتلانتیک[3] و
کلینتون[4] می ایستاده و عکسی تک رنگ ازدقیقاً یک منظرۀ واحد می
گرفته است. این پروژه تا امروز سربه بیش از چهارهزارعکس گذاشته.
هر آلبوم، نمایشگر یک سال جداگانه بود و همۀ عکسها به ترتیب و دنباله
دار با تاریخ هایی که به دقت زیر هرکدام ثبت شده بود، از روز اول
ژانویه تا سی و یکم دسامبر چیده شده بودند.
همانطورکه از دیدن آلبومها حسابی جاخورده بودم و داشتم مطالعۀ کار
آگی را شروع می کردم، نمی دانستم که باید چه فکری بکنم و ماجرا
لزچه قراراست. اولین برداشتم آن بود که به عجیب ترین و گیج کننده
ترین چیزی برخورده ام که در تمام عمرم دیده بودم. همۀ عکسها شبیه هم
بودند. سرتاسر پروژه، هجوم بی حس و حال تکرار بود؛ سرسام بی امان
حاصل از تصویرهای مکرر؛ تجدید همان خیابان و چند ساختمان بارها
و بارها. قادر نبودم فکر کنم تا بلکه چیزی به آگی بگویم، پس همچنان به
ورق زدن صفحات آلبوم ادامه دادم در حالیکه به نشانۀ درک ارزش آنها
به حالتی تصنعی سر تکان می دادم. خود آگی آرام به نظرمی آمد و با
خنده- ای به پهنای صورت تماشایم می کرد، اما بعد ازاینکه چند دقیقه ای
مرا درگیر آنها دید ناگهان مداخله کرد و گفت: داری خیلی سریع پیش می
روی، اگر سرعتت را پایین نیاوری هیچ چیز دستت نمی آید.
درست می گفت. اگر برای دیدن، زمان کافی اختصاص ندهی هرگز نمی
توانی به آنچه که دیده ای نظم بدهی. آلبوم دیگری برداشتم و خودم را
وادار کردم تا با دقت بیشتری پیش بروم. توجه بیشتری به جزئیات کردم،
به جابجایی تغییرات آب و هوا دقت کردم و همزمان با جلورفتن فصلها
زاویۀ نور را تماشا کردم. تا اینکه بالاخره توانستم تفاوتهای ظریفی را
در جریان رفت و آمد کشف کنم و به ضرباهنگ روزهای مختلف (جنب
و جوش صبحهای کاری، سکون مربوط به تعطیلات و تضاد میان شنبه و
یکشنبه) مسلط شوم. و بعد ازآن بود که آرام آرام شروع به تشخیص دادن
چهره های مردم در پس زمینۀ عکسها کردم؛ عابرانی در مسیر محل
کارشان، مردم واحدی که هر صبح درنقاطی یکسان لحظه ای ازعمرشان
را در میدان دید دوربین آگی زندگی می کردند.
زمانیکه آنها را شناختم، شروع به مطالعۀ حالتهای ایستادنشان کردم و
آنطورکه فاصلۀ یک صبح را تا صبح بعدی سپری می کردند. سعی کردم
که خلق و خوی شان را ازاین نشانه های ظاهری کشف کنم؛ طوری بود
که انگار می توانستم داستانهایی برای آنها در خیالم تصور کنم یا قادر
بودم دردرام های نامرئی که داخل کالبد شان زندانی بود رخنه کنم. آلبوم
دیگری برداشتم. دیگر مثل اول، کسل و گیج نبودم. می فهمیدم که آگی
مشغول به تصویر کشیدن زمانهای طبیعی و انسانی بوده و کارش را با
جای گرفتن در کنج کوچکی از دنیا و کشیک ایستادن در فضائی که برای
خودش انتخاب کرده بود انجام می داد و آرزو می کرد که آنجا به خودش
متعلق باشد. وقتی مرا غرق در کارش دید، به لبخند رضایتمندانه اش
ادامه داد. سپس تقریباً مثل اینکه فکرم را خوانده باشد زیر لب و جویده
جویده خطی از شکسپیر را از حفظ شروع به خواندن کرد: "فردا و فردا
و فردا.... زمان با قدمهای کوتاهش به جلو می خزد." و آنجا بود که
فهمیدم او دقیقاً می دانست دارد چکار می کند.
چیزی بیشتراز دوهزار عکس بود. تا آن روز آگی و من دفعات زیادی
دربارۀ کار او بحث کرده بودیم، اما تنها هفتۀ پیش بود که فهمیدم او
دوربینش را از کجا آورده و چگونه اولین عکسش را در نخستین محل
برداشته. این، موضوع داستانی است که آگی برای من گفت و من هنوز
که هنوزست در تلاشم تا بلکه بتوانم از آن سردربیاورم.
اوایل همان هفته، مردی از نیویورک تایمز تماس گرفت و پرسید که آیا
مایلم داستان کوتاهی برای چاپ در صفحۀ صبح کریسمس بنویسم. در
اولین واکنش جواب منفی دادم، اما از آنجاکه مرد خوش مشرب و مصّری
بود در آخر صحبتمان گفتم که تلاشم را می کنم. به محض اینکه گوشی
را گذاشتم وحشت عمیقی به جانم افتاد. از خودم پرسیدم که راجع به
کریسمس چه میدانستم؛ با نوشتن داستان کوتاه سفارشی چقدر آشنایی
داشتم؟
چند روزبعد را در ناامیدی به شب می رساندم ودر کشمکش با ارواح
دیکنز، ا ُ هنری و بقیۀ استادان ماهردر خلق حال و هوای ایام تولد عیسی
مسیح بودم. خود ِعبارت داستان کریسمس، حالتی نامطبوع مثل احساس
وحشتناک ناشی از خوردن بلغور و شیرۀ قند مصنوعی. داستانهای
کریسمس حتی در بهترین نوعش چیزی بیشتراز رؤیاهای خیالبافانه و
افسانه های پریان بزرگسالانه نبودند و خدا لعنتم کند اگرهرگز به خودم
اجازۀ نوشتن چنین چیزی را داده باشم. درعین حال چگونه ممکن است
کسی فکرنوشتن داستان کریسمسی غیراحساساتی را درسربپرورد؟ این
واقعاً یکجور تناقض بود؛ چیزی محال و ازهرجهت بغرنج؛ چیزی درمایه
های تصور یک اسب مسابقۀ بدون پا یا گنجشکی بدون بال.
راه به جایی نبردم. پنجشنبه به امید اینکه هوای بیرون این افکاررا ازسرم
بدر کند به پیاده روی طولانی رفتم. کمی ازظهر گذشته، جلوی دکۀ
سیگارفروشی ایستادم تا موجودی ذخیره ام را ازنو پرکنم و آگی آنجا
پشت پیشخوان، مثل همیشه ایستاده بود. حالم را پرسید. بدون اینکه واقعاً
منظوری داشته باشم مشکلم را با او درمیان گذاشتم. بعدازپایان حرفم
پرسید: "یک داستان کریسمس؟ فقط همین؟ اگرامروز به من ناهاربدهی
رفیق، برایت بهترین داستان کریسمس را که تا الان به گوش ات خورده
تعریف می گویم و تضمین می کنم که هریک کلمه ازآن حقیقی باشد."
محله را قدم زنان به سمت پایین آمدیم تا به مغازۀ جک رسیدیم؛ اغذیه
فروشی درهم و برهم و آشفته ای با ساندویچهای گوشت ادویه زدۀ لذیذ و
عکسهای گروههای قدیمی داجرز[5] که به دیوار آویزان بود. ما میزی را
درردیف پشت پیدا کردیم، غذایمان را سفارش دادیم و بعد آگی شروع به
گفتن داستانش کرد. تعریف کرد:
تابستان سال هفتاد ودو بود. یک روزصبح، پسربچه ای آمد و شروع کرد
به دله دزدی کردن ازمغازه. باید چیزی حول وحوش نوزده یا بیست سال
بوده باشد و فکرنمی کنم هیچ موقع درزندگی ام جنس بلندکنی به فلاکت
باری او دیده باشم. کنارقفسۀ کتابهای جلدکاغذی ایستاده بود و کتابها را
داخل جیب بارانی اش می چپاند. درآن لحظه دور و بر پیشخوان بقدری
شلوغ یود مه من اولش او را ندیدم. اما یکمرتبه که چشمم افتاد و دیدم
مشغول چه کاری است، شروع کردم به فریاد زدن. او مثل خرگوش خیز
برداشت و تا من بجنبم و از پشت پیشخوان بیرون بیایم، درجا درخیابان
آتلانتیک آب شد و به زمین فرو رفت. تقریباً تا نصف منطقه را به دنبالش
رفتم و بعد وادادم. بین راه چیزی از دستش افتاده بود و من که دیگرخیال
تعقیب کردنش را نداشتم خم شدم تا ببینم چه چیزی است.
انگار کیف بغلی اش بود. پولی داخلش پیدا نکردم اما گواهینامۀ رانندگی
اش با سه چهارتا عکس فوری آنجا بود. می توانستم درجا پاسبان را خبر
کنم و بدهم دستگیرش کنند. هم اسم وهم آدرسش را از روی گواهینامه
اش داشتم، اما یکجور احساس ترحم به او پیدا کرده بودم. جوجه ولگرد
پستی بیشتر نبود و وقتی که به عکسهای در کیفش نگاه انداختم نتوانستم
خودم را راضی کنم تا زیادی به او خشم بگیرم. رابرت گودوین[6]. اسمش
این بود. یادم می آید که دریکی ازعکسها،با دستهایی حلقه زده بدور مادر
یا مادربزرگش ایستاده بود. در عکس دیگرکه نه یا ده سالش بوده با لباس
بیس بال و لبخند پت و پهنی برصورتش نشسته بود. واقعاً دلش را نداشتم.
پیش خودم مجسم کردم که شاید تا الان معتاد شده باشد. یک پسربچۀ
بینوای بروکلینی که حرجی به او نبود و در این اوضاع چه کسی است که
به چند تا کتابچۀ مزخرف اهمیت بدهد؟
این شد که کیف را نگه داشتم. هرچند وقت، به سرم می زد که پس اش
بفرستم اما هردفعه به بهانه ای آن را عقب می انداختم و هیچ موقع در
موردش کاری نکردم.بعدش کریسمس می رسد و من از بیکاری حسابی
کلافه می شوم. رئیسم که معمولاً به خانه اش دعوتم می کند تا روزی را
در آنجا بگذرانم آن سال با خانواده اش سری به فلوریدا زده بودند تا
اقوامشان را ببیند. پس من آن روز در آپارتمانم می نشینم، درحالیکه کمی
برای خودم ناراحتم و بعدش چشمم به کیف رابرت گودوین می افتدکه آنجا
روی قفسۀ آشپزخانه خاک می خورد. با خودم فکرمی کنم گندش بزنند،
چرا برای یکبار هم که شده کار خوبی نکنم و کتم را می پوشم و بیرون
می زنم تا کیف را به صاحبش برگردانم. 
نشانی جایی در نقشه به بورم هیل[7] می رسید. آن روز، بیرون حسابی
یخبندان بود و خاطرم می آید که موقع تلاشم برای پیدا کردن آن ساختمان،
چند باری راه را گم کردم. درآن محل، همه چیز شبیه هم بنظر می آید و
درحالیکه داری از زمینی که قبلاً یکبارعبور کرده ای رد می شوی
فکرمی کنی که در محل جدیدی هستی. بهرحال آخر، ساختمانی را که
دنبالش هستم پیذا می کنم و زنگ می زنم.هیچ اتفاقی نمی افتد. فکر می
کنم که کسی آنجا نیست اما یکبار دیگر محض خاطرجمع شدن امتحان می
کنم. کمی دیگر صبر... و درست موقعیکه درحال منصرف شدن هستم
صدای قدمهای کوتاهی را به سمت در می شنوم. صدای پیرزن پیری می
پرسد: که آنجاست؟ و من می گویم: دنبال رابرت گودوین می گردم.
![]()
پیرزن می گوید: رابرت، تویی؟ و بعد چیزی حدود پانزده قفل را باز می
کند و به دنبالش در را.
باید دست کم هشتاد سال را شیرین داشته باشد، شاید هم نود را. و اولین
چیزی که دراو توجهم را جلب می کند کور بودنش است. پیرزن می گوید:
"می دانستم که می آیی رابرت. می دانستم که مادرجان اتل[8] ات را
دراین روزهای کریسمس فراموش نمی کنی." و بعد دستهایش را انگار
که بخواهد مرا بغل کند ازهم باز می کند.
وقت زیادی برای فکرکردن نداشتم، می فهمی که..... مجبور بودم فوری
چیزی بگویم و قبل از اینکه بفهمم دارد چه اتفاقی می افتد توانستم این
کلماتی را که از دهنم بیرون آمد بشنوم. گفتم: "درست است مادرجان اتل،
برگشتم تا درکریسمس ببینمت. " نپرس چرا اینکار را کردم. نمی دانم.
شاید نمی خواستم ناامیدش کنم یا چیز دیگری بود، نمی دانم. فقط
همانطوری یکهو اتفاق افتاد. و بعد پیرزن یکباره آنجا جلوی در، مرا در
آغوش کشید و من هم اورا بغل کردم.
هیچوقت مستقیماً نگفتم که نوۀ اوهستم. یا لااقل با کلمات زیادی به آن
اشاره نکردم اما بهرحال نوعی کنایه به این معنی هم بود. اگرچه که من
قصد گول زدن اورا نداشتم، ولی ما هردوتصمیم گرفته بودیم وارد این
بازی شویم بدون اینکه مجبور باشیم دربارۀ قوانینش با هم بحث کنیم؛
منظورم اینست که آن زن می دانست که من نوه اش رابرت نبودم. او پیر
وخرفت بود اما آنقدرها پرت نبود که نتواند تفاوتهای یک غریبه را از
گوشت و خون خودش توفیر بدهد. اما این وانمود کردن، اورا خوشحال
می کرد و چون من بهرحال کار بهتری برای انجام دادن نداشتم، خوشحال
بودم که با او همراه باشم.
اینطور شد که داخل آپارتمان رفتیم و روز را با هم گذراندیم. آنجا یک آ
آشغالدانی واقعی بود. اما از یک پیرزن کور که خانه داری خاص خودش
را دارد چه چیز دیگری می شود انتظار داشت؟
هرموقع او از من سؤالی راجع به احوالاتم می پرسید، مجبور بودم به
دروغ جوابش را بدهم. به او گفتم که شغل خوبی پیدا کرده ام و در مغازۀ
سیگارفروشی مشغولم. گفتم قرارست ازدواج کنم، صدتا داستان قشنگ
برایش گفتم و او وانمود می کرد که تک تک آنها را باور کرده. درحالیکه
سرش را تکان می داد و لبخند می زد می گفت: "خیلی خوب است
رابرت،همیشه می دانستم که همه چیز به صلاح تو پیش می رود."

بعد ازمدتی گرسنگی ام کم کم داشت بالا می گرفت. بنظرنمی رسید که در
خانه غذای زیادی باشد، این بود که به مغازه ای در همسایگی رفتم و با
مقداری خوراکی برگشتم. یک مرغ آماده، سوپ سبزیجات، یک ظرف
سالاد و سیب زمینی، یک کیک شکلاتی و خلاصه هرچیز که فکرش را
بکنی. اتل هم چند بطر شراب داشت که در اتاق خوابش انبار کرده بود.
اینطوری ما برای خودمان ترتیب یک شام کریسمس درست و حسابی را
دادیم.خاطرم می آید شراب، هردوی ما را کمی گرفته بود. بعد از شام،
بیرون رفتیم تا در اتاق نشیمن بنشینیم؛ آخر آنجا صندلیهای راحت تری
داشت. من مثانه ام پر شده بود، پس بهانه ای آوردم و به حمام که پایین
هال بود رفتم. آنجا بود که ورق برگشت و همه چیز روی دیگرش را به
من نشان داد. شیرین کاری کوچک من در جا زدن خودم در نقش نوۀ اتل
به اندازۀ کافی مسخره بود اما کاری که بعدش کردم دیگر نهایت حماقت
بود و هیچوقت خودم را به خاطرش نبخشیده ام.
به حمام می روم و روبروی دیوار کنار دوش، چشمم به یک تودۀ
شش،هفت تایی دوربین می افتد. دوربینهای سی و پنج میلیمتری مدل جدید
که هنوز ازجعبه هایشان درنیامده اند؛ معتوم است که جنس کیفیت بالایی
است. حدس می زنم این باید کار اصلی رابرت واقعی باشد و اینجا انباری
برای کسب و کار اخیرش. من که هیچوقت در عمرم عکسی نگرفته ام و
البته چیزی هم ندزدیده ام، به محض اینکه دوربینها را در حمام می بینم
تصمیم می گیرم یکی شان را مثل همان که آنجاست برای خودم بردارم. و
بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنم یکی از ان جعبه ها را زیر بغلم می
گیرم و به نشیمن برمی گردم.
نمی توانسته ام بیشتر از سه،چهار دقیقه بیرون بوده باشم اما در همین
مدت، مادرجان اتل در صندلی اش خوابش برده بود. فکر می کنم زیادی
کیانتی[9] نوشیده بود. به آشپزخانه رفتم تا ظرفها را بشویم و او در میان
آن همه سرو صدا، عینهو نوزاد در خواب، صدادار نفس می کشید. به
نظر نمی آمد چیزی اذیتش می کند، این بود که فکر کردم بیرون بزنم.
چون می دانستم کور است بدون اینکه بتوانم حتی یادداشتی برای
خداحافظی از او بگذارم فقط بیرون امدم. کیف نوه اش را روی میز
گذاشتم، دوباره دوربین را برداشتم و قدم زنان آپارتمان را ترک کردم. و
این آخر داستان است.
پرسیدم: "هیچ وقت برنگشتی تا بینی اش ؟"
جواب داد:"یکبار،سه چهار ماه بعدش. از اینکه دوربین را دزدیده بودم
احساس بدی داشتم، تا آنجا که حتی هنوز از آن استفاده هم نکرده بودم.
بالاخره تصمیم گرفتم برش گردانم اما اتل دیگر آنجا نبود.نمی دانم چه
بلایی سرش آمده بود اما یکی دیگر به آپارتمان اسباب کشیده بود و نمی
توانست به من بگوید که او کجاست."
"شاید مرده بود."
"آره، شاید."
"که یعنی او آخرین کریسمس اش را با تو گذرانده."
"درست است. هیچوقت درباره اش اینطوری فکر نکرده بودم."
"آگی این، کارخوبی بوده؛ کارخوبی که تو در حق او کردی."
"من به او دروغ گفتم و بعدش هم ازش دزدی کردم. هیچ سردرنمی آورم
تو چطور می توانی این را کار خوبی بدانی."
"تو خوشحالش کردی و دوربین هم که بهرحال دزدی بوده. توآن را
ازکسی که در واقع صاحبش بوده باشد ندزدیدی. "
"همه چیز فدای هنر،آها، پل؟"
"منظورم این نبود. لااقل تو از دوربین استفادۀ خوبی کردی."
"و حالا تو هم داستان کریسمس ات را داری، نه؟"
گفتم: "بله.فکر می کنم دارم."
لحظه ای درنگ کردم و در حالت آگی همانطورکه پوزخند شریرانه ای تا
بناگوشش را پوشانده بود دقیق شدم. مطمئن نبودم اما نگاه آن لحظۀ
چشمهایش، چنان مرموز و برافروخته از نوعی لذت درونی بود که برایم
روشن کرد او تمام چیزها را از خودش درآورده بود. نزدیک بود بپرسم
که آیا مرا دست انداخته، اما بعد فهمیدم اوهیچ وقت نخواهد گفت. من کلک
خورده بودم و حرفهایش را باور کرده بودم و تنها چیزی که اهمیت داشت
همین بود. تا زمانیکه یک نفر پیدا می شود تا داستانی را باورکند، آن
داستان می تواند واقعی باشد.
گفتم: "اگی تو محشری، بخاطر کمک ات ممنون."
همچنانکه با آن نوردیوانه وار در چشمهایش نگاهم می کرد جواب داد:
"از الان به بعد درخدمتم. تو چه جور رفیقی هستی اگر نتوانی اسرارت
را با دوستانت در میان بگذاری؟ "
"فکر می کنم چیزی به تو بدهکارم."
"نه،بدهکار نیستی. فقط همانطور که برایت گفتم بنویس اش و آنوقت
چیزی به من بدهکار نیستی."
"بجز یک ناهار."
"درست است،بجز یک ناهار."
لبخند آگی را با لبخند خودم جواب دادم، بعد گارسن را صدا زدم و
صورت حساب را خواستم.

پایان.
[1] Auggie Wren
[2] Court Street
[3]
[4]
نام تیم اصلی و خرده تیم های لیگ بیس بال لوس آنجلس. این تیم
ابتدا در بروکلین نیویورک شکل گرفته بود.
[6] Robert Goodwin
[7] Boerum Hill
[8] Ethel
[9] شراب قرمز ایتالیایی
درة رعیت نشین
نوشتة سام شپارد

سه نفر از سکنه ی این شهرک در تلاشاند تا هر طور شده، مرگ را از سر خود باز کنند و آن را به سرنوشت آدمهای دیگری حواله کنند. دو زن در اونیفورم سفید پرستاران، یک مرد در لباس فرم آبیرنگ. آنها را میشناسم اگرچه همیشه دورادور دیدمشان و همیشه هم در شب. تمام مدت در نقاط پرت خیابان همچون تودهای به هم فشرده دیوانهوار گرد میآیند در حالی که صندلی فرتوت چوبینی را که در میان گرفتهاند به سمت هم هل میدهند. نجواگونه جر و بحث می کنند و سعی در مخفی کردن چهرههاشان دارند. کفش تنیس به پا، دزدکی در اطراف خانههای مجاور پرسه میزنند. آنها را میشناسم اما می دانم که اسمشان هیچگاه برایم فاش نخواهد شد.
این صندلی چوبین محور بحث هایشان است. وحشتشان تمام و کمال از این صندلی چوبین مایه میگیرد که یک روز صبح، خیلی ناگهانی در حیاط جلویی خانهشان ظاهر شده بود. همهشان همعقیده بودند که تنها میتوانست یک نشانه باشد، علامتی تردید ناپذیر، پیکی پیام آور مرگ قریب الوقوعشان. اکنون آنها به این باور رسیدهاند که با رها کردن صندلی در حیاط جلویی خانة کسی دیگر، مرگ دست از سرشان برخواهد داشت. اما هر صبح صندلی به حیاط جلویی خانة خودشان برگشته است.
امشب صندلی را در حیاط جلویی خانة من رها میکنند. این کار را که انجام میدهند تماشایشان میکنم. تلاشی نمیکنم تا باز دارمشان. آنقدر از فکر غافلگیر شدن میترسند که به گمانم تاب گیر انداختنشان را نمیآورم.
میبینم که صندلی را میاندازند و پا به فرار می گذارند. صدای قدمهایشان را که با سرعت زیاد رشتة عمارتها را پشت سر میگذارند میشنوم. چنان می دوند که انگار می ترسند نکند صندلی از پشت سرشان بیاید.
صندلی را تماشا می کنم. بی حرکت و ساکن مانده در این باد سرد پایین میروم و به طرف جاده پرتابش میکنم اما وزش باد آن را برمیگرداند به حیاط خانهام. صندلی را به وسط جاده میکشانم و رهایش میکنم. دوان دوان راه خانه را پیش میگیرم صندلی را از پنجرة اتاقم زیر نظر دارم. دقیقا آنجا وسط جاده است. نور ماشینها به آن هجوم می آورد اما همچنان بی حرکت مانده. همین طور که نگاهش میکنم لب پنجره به خواب می روم.
صبح که میشود ، صندلی به حیاط خانهام برگشته . . .
ترجمة نگار صائن
بررسی سینمای مخملباف در فیلم ( فریاد مورچه ها)

فیلم فریاد مورچه ها ساخته شده به سال ۱۳۸۵ در هند متاسفانه در ایران مورد بی مهری قرار گرفته است .اصولا جای تعجب دارد که در ایران کسانی از فیلمها ی خاص انتقاد شدید می کنند که آنها را ندیده اند اتفاقی که در مورد ۲ فیلم دیگر مخملباف یعنی ( شبهای زاینده رود ) و (نوبت عاشقی) هم افتاد و اکنون نظیرش برای ۲ فیلم آخر همین فیلمساز می افتد .
همچنان که نام فیلم ( سکس و فلسفه) در ایران چالش برانگیز بوده است که خیلی ها بدون دیدن آن در موردش نظر می دادند فریاد مورچه ها هم چنین وضعییتی دارد. برخی از نظرات به قدری شتابزده بودند که جای تاسف داشت . مثلا به این جمله در سرمقاله هفته نامه ( شهروند امروز) مورخه ۸ مهر ۱۳۸۶ شماره ۴۹ دقت کنید: ( ... و فریاد مورچه ها که ظاهرا در آن برای اولین بار هنرمندی از نسل انقلاب ، سکس را موضوع اصلی کار خود قرار می دهد) .
نویسنده ابتدا با آوردن کلمه ( ظاهرا) به ما می گوید که فیلم را ندیده است و سپس با چنین اظهار نظر کاملا نادرستی که با دیدین فیلم بر هر کسی مکشوف می شود، به ما اطمینان می دهد که ( فریاد مورچه ها) را ندیده است . اینگونه اظهار نظرهای تاسف بر انگیز نویسنده را بر آن داشت تا نگاه فیلمساز را در این فیلم به تحلیل بگذارم .
مخملباف ، فیلمسازی است که بسیاری از فیلمهای موفق تاریخ سینمای ایران را ساخته است و اکنون به قول ناصر صفاریان : تقبیح آثار او یک نوع ژست روشنفکری که بیشتر یک مد شده است .( روزنامه اعتماد ملی ، ستون یک پنجره) .
فریاد مورچه ها در ادامه آثار مخملباف از فیلم گبه به بعد قرار می گیرد . دوره ای که خودش آنره دوره ( شادی زندگی ، غم انسانی) نامگذاری کرده. یعنی نشان دادن زیبایی های زندگی و نوعی دید مثبت به آن و غم اینکه مباد انسانهای دیگر از این شادی محروم شوند. فضای فیلم کاکلا همین نکته را تائید می کند . مخملباف نمی تواند نسبت به موضوعی چون فقر بی توجه باشد . این بار هم همین موضوع را در هند دنبال می کند و به وضعیت تاسف بار مردم فقیر هند می پردازد . کاری که در فیلمهای قبلی اش هم کمابیش در فضاهای مختلف به آن پرداخته است .

اما موضوع اصلی فیلم در واقع ( عرفن) است. این باراما مخملباف با نوعی دیدگاه شرقی به عرفان و خداوند نظر دارد .۲ شخصیت اصلی فیلم زن و شوهری ایرانی که به هند رفته اند در یک سیر و سلوک عرفانی قرار می گیرند تا به حقیقت دست یابند .آنها در جستجوی حقیقت اند ولی هر یک به شیوه خاص خود به آن نگاه میکنند .کاراکتر مرد فیلم در نوعی تردید در مورد وجود خدا قرار دارد که حتی بیشتر جنبه های کمونیستی دارد . او می خواهد بداند که چرا در جامعه فقیر هند ، عقاید مارکسیستی چنانکه انتظارش وجود دارد برای مردم هند قابل قبول نیست و چندان وجهه عمومی نمی یابد . هرچند در صحنه ای ، تظاهرات مارکسیستی مردم هند به نمایش در می آید ولی در ادامه نشان داده می شود که چنان ریشه های عمیق مذهبی و عرفانی در میان آنهن وجود دارد که هرگز نمی توانند دین را ( افیون توده ها ) بنامند .
مخملباف با توجه به دیدگاههای هنودوها ، وجوخ مذهبی و عرفانی را بسیار نزدیک به هم می بیند و به ما یادآوری می کند که خدا مهم ترین حقیقت این دنیاست . وجه سیر و سلوک عرفانی تقریبا در تمامی مذاهب وجود دارد . اصولا ( سفر) همواره می تواند صورتی عرفانی داشته باشد چه این سفر ، سفر به هند برای دستیابی به حقیقت باشد و چه راهپیمایی و پیاده روی در یک مسیر برای یافتن ( مرد کامل) یا به قول زن complete man
ولی موضوع دیگری که اینجا حائز اهمیت است علاقه به تمامی موجودات طبیعت و قائل شدن به حق حیات برای آنهاست که این در عرفان شرقی پررنگ تر است . از این رو در بخشی ار فیلم زن، از اینکه راهپیما یی سلوک وارش به مرگ مورچه ها ی زیر پایش منجر می شود ناراحت است و از خدا می خواهد که مورچه ها را در مقابل مسیر حرکتش قرار ندهد. در واقع توجه به طبیعت هم بخشی از سیر و سلوک برای رسیدن به حقیقت است . رود سند که رود مقدس هندوان است با بی کرانگی و زیبایی اش محا پایان داستان است و نوعی استعاره از ریسدن به حقیقت می شود . جایی که موجب تغییرات روحی مرد می شود و نوعی نقطه پایان برای رسیدن به حقیقت است . جایی که عملا نمادی از شست و شوی معنوی و مبرا شدن از گناه می شود و پایانی بر سیر و سلوک و رسیدن به پاسخ پرسشهاست .
مخملباف در (فریاد مورچه ها) تاکید می کند که خوشبختی در شناخت خداست که موجب شناخت خود می شود زیرا همه چیز و همه کس در واقع اوست .
فریاد مورچه ها با چنین رویکردی ساخته شده است . موضوعی که اکنون فیلمساز آن را مهمتر از هر موضوعی می داند . اگر فیلم اولش در مورد معاد باشد او در این فیلم به توحید می پردازد و به یگانگی . که این بار به لحاظ فرمی علی رغم تمام تفاوتهایش با آن فیلم ، وجه اعتقادی بسیار قوی تری دارد و از جهان بینی عمیقی نشات گرفته است که حاصل سالها مطالعه ، فیلمسازی و تجربه عقل گرایش در مواجهه با پدیده ای جهان است.
مهرداد عطاری
کارگردان: ویتوریو دسیکا

به راستی چه چیزی در داستان پیرمردی فرتوت و خسته و سگی زشت وجود دارد که این همه سال جذابیت خود را برای مخاطب آگاه سینما حفظ کرده است؟
در جائیی اومبرتو می گوید که می خواهد با زن صاحبخانه از طریق نمردن خود مبارزه کند. این فیلم در واقع حکایت مبارزه اوست .پیرمردی که همه منتظر مرگ او هستند و همین است راز جذابیت این فیلم.
اومبرتو با زن صاحبخانه به مبارزه بر می خیزد اما این مبارزه در واقع در سطحی بالاتر و در مقابل نظام حاکم اجتماعی ایتالیای معاصر صورت می گیرد . مساله اومبرتو فقط تامین هزینه کرایه اتاق محقری است که بتواند در آنجا حریم خصوصی خود را داشته باشد اما در راه تهیه پول همراه او لایه به لایه در مردابی فرو می رویم که از بیرون اسمی دارد به نام ایتالیا. ایتالیایی که حتی مذهب را هم به مناسبات نادرست خود آلوده کرده است وهمه درهای نجات بر روی آن بسته است .
در مبارزه اوبرتو، بازنده اصلی خود اوست . این را می توان از همان ابتدای فیلم با انتخاب نماهای دسیکا فهمید . فیلم با نمای ناقوسها و نمایی از مردم که از فاصله دور به شکل مورچه در آمده اند و در خیابانها در آمد و شد هستند شروع می شود . در واقع فیلم با تاکید بر معماری شهر رم شروع می شود . معماری ای که بدون توجه به انسان، فقط در ارتفاع بناها خلاصه شده است و کارکردی که دارد فقط برای مخفی کردن انسانها از همدیگر است. به یاد داشته باشیم اولین استفاده ای که از بنا و معماری در این فیلم می شود برای مخفی شدن دسته پیرمردان معترض از نگاه ماموران است.
تکنولوژی هم در این فیلم یا بهتر بگوئیم در این مبارزه نه تنها به کمک قهرمان قصه نمی آید بلکه در مسیر عکس اوست و به عنوان یک مانع برای اومبرتو ظاهر می شود. ابزاری که انگار هیچ کارکردی جز کشتار ندارد و به تنهائی آدمها کمک می کند.
در سکانس سگ کشی و همچنین تصمیم به خودکشی اومبرتو ، ساخته دست بشر، هر چه که باشد را می توان برای کشتار استفاده کرد و اگر بخواهیم استفاده ای غیر از این از آن بکنیم می شود اتوبوسی که همکار و رئیس سابق اومبرتو ، برای خلاصی از دست او و تنها گذاشتن او در این مبارزه به آن متوسل می شوند.
امیر موسوی
مرا خواهي شناخت ؟
هوبرت[1] به مناسبت کريسمس بچه کوچولويي به
چارلز[2] وآيرين[3] هديه داد. کوچولو، پسري بنام پل[4] بود.
چارلز و آيرين که سالها بچه اي نداشتند خوشحال بودند.
اطراف سبد بچه ايستاده بودند و چشم از پل
برنمي داشتند ؛ انگار نمي توانستند از او دل بکنند. بچه،
چشم و ابرو مشکي و تودل برو بود.
چارلز و آيرين پرسيدند: از کجا آوردي اش هوبرت؟
هوبرت جواب داد: از بانک.
پاسخ سرراستي نبود و چارلز و آيرين را حسابي به فکر
فرو برد.
همگي به سلامتي بچه شراب نوشيدند در حاليکه
حواس پل از داخل سبدش به آنها بود. هوبرت ازاينکه
توانسته بود چارلز و آيرين را خوشحال کند راضي بنظر
مي رسيد. آنها باز هم شراب نوشيدند.
اريک[5] به دنيا آمد.
هوبرت و آيرين زيرجلي کارهايي مي کردند. احساسشان
اين بود که چارلز نبايد بويي ببرد. بهمين خاطر تختي
خريدند و آن را در خانه ديگري گذاشتند؛ خانه اي که به
فاصله اندک ازمحل زندگي چارلز و آيرين و پل بود.
تخت جديد، کوچک اما بقدر کافي راحت بود. در اين ميان
تمام هوش وحواس پل به هوبرت و آيرين بود و با دقت
مي پاييدشان.
اين مخفي کاريها دوازده سال طول کشيد و در تمام اين
مدت با موفقيت پيش رفت.
هيلدا[6].
چارلز رشد هيلدا را از پنجره اش شاهد بود. اوايل، او
نوزادي بيشتر نبود، سپس به شکل و شمايل بچه چهار
ساله اي درآمد و بالاخره بعد گذشت دوازده سال به
شانزده سالگي ؛ يعني درست به سن و سال پل رسيد.
چارلزپيش خودش فکرکرد: چه دختر جوان زيبايي.
پل هم با چارلز موافق بود؛ درست همين چند لحظه قبل
بود که با دندانهايش سرسينه هاي زيباي هيلدا را گاز
گرفته بود.
[1] Hubert
[2] Charles
[3] Irene
[4] Paul
[5] Eric
[6] Hilda
ترجمه : نگار صائن
