۱) یعقوب کذاب ، یورک بکر، ترجمه ی علی اصغر حداد. نشر ماهی
( از این رمان، فیلمی با بازی رابین ویلیامز ساخته شده است.)
۲) رود راوی، ابوتراب خسروی، نشر قصه

فیلم
۱)What Dreams May Come محصول 1998 کارگردان: Vincent Ward
۲) پرسپولیس(Persepolis) محصول ۲۰۰۷ کارگردان: مرجان ساتراپی

![]()
صحنه هایی از فیلم و کمیک استریپ پرسپولیس. این فیلم در جشنواره ی کن بسیار مورد
تحسین واقع شد و جایزه هیأت داوران جشنواره بینالمللی فیلم کن در سال ۲۰۰۷ میلادی را
به خود اختصاص داد.
![]()


مرجان ساتراپی در حال کار روی طرح های پرسپولیس
شاوشنگ، قصه ی
عصيان روح انساني است
«فرانك دارابونت»
داستانی درباره ی انعطاف پذيري يك
انسان
نكته اصلي در فيلمنامه هايي
مثل شاوشنگ ، شخصيت پردازي است.
داربونت را فيلنامهنويس و كارگردان ميدانند. او
پيش از آنكه دست به ساخت فيلم بزند فيلم
نامههاي بسياري را نوشته كه ديگران تبديل
به فيلم كردند. پس منطقي است كه رهايي از
شاوشنك فيلمي كاملا مبتني بر فيلمنامه باشد.
شاوشنك فيلمنامهاي است كه به اعتقاد من (و
البته بسياري از منتقدين) با مهارت تمام نوشته
شده و تحليل وجوه اصلي آن لذت بخش و
آموزنده است.
همان طور كه در بالا نيز اشاره شد از جمله
دارابونت ميتوان اين گونه نتيجه گرفت كه
تلاش اصلي فيلمنامه نويس شخصيت
پردازي بوده. دارا بونت براي خلق شخصيتهاي
پيچيده و كار شده دليل خوبي داشته او قصهاي
دارد با مصالح اوليه انساني. انسانهايي
كه نميخواهند مغلوب عادت و تكرار شوند. كار
ميكنند. انسانهايي كه از يك منظر با فضاي خرد
كننده ي زندان مبارزه ميكنند و از منظري
ديگري در برابر روزمرگي ايستادهاند. فيلمنامه به
ما نشان ميدهد كه اگر به روياهايمان اعتقاد
داشته باشيم «غير ممكن وجود ندارد».
دارابونت در طول كار از هنر مكمل
فيلمنامهنويسي استفاده ميكند (هر چند كه
ميتوان تمام درسهاي فيلمنامهنويسي را در
فيلمنامه او مثال زد، همچون ايجاز- نمونه عيني
اين جمله كه دير وارد سكانس
شويد و زود خارج شويد- و يا ديالوگنويسي كه
هر سه وظيفه اصلي يك ديالوگ درست-
شخصيت پردازي پيش برد داستان با حد پذيري و
ماندگاري در ذهن- را دارا ميباشند) و البته دو
شاخص اصلي مورد نظر من شخصيتپردازي و
كاشتهايي هستند كه در شبكهاي متناوب
قصه را تا انتها پيش ميبرند.
اول: شخصيت پردازي

رهايي از شاوشنگ چندين شخصيت اصلي مانند
اندي دوفرين، رد، رئيس نورتون، دارد و تعدادي
شخصيت فرعي مانند بروكس هاتلن
(پيرمرد كتابدار) كاپيتان هادلي (سرنگهبان) تامي
ويليمامز (شاگرد جوان اندي) جاگز (زنداني شرور
( و اصلي ترين كاراكتر فيلم ارزي
است. مردي كه حصار نااميدي را طي نوزده
سال كار مداوم ميشكند.
ما با اندي در يكي از بدترين لحظات زندگيش روبرو
ميشويم. انتخاب اين لحظه براي معرفي او
تمام پيش فرضهاي ما از يك قهرمان
تمامعیار را بسيار از بين ميبرد. اندي را
نخست در حالي ميبينيم كه
با اسلحه اي در دست نزديك ماشينش ايستاده
و در سكانس بعدي اندي كه به دوبارحبس ابد
محكوم شده از سوي قاضي اين گونه توصيف
ميشود: « آقاي دوفرين من اعلام ميكنم كه
شما موجودي بي رحم و
وحشي هستيد كه انسان حتي توان نگاه كردن
به شما را ندارد.»
اين معرفي در راستاي استراتژي كلي فيلم پيش
ميرود تا امكان پيشبيني را از مخاطب بگيرد.
مخاطب هم همانند رد (مورگان فريمن)
در ابتدا نميتواند حدس بزند كه اندي نه تنها شب
اول را در زندان دوام ميآورد بلكه بعد از نوزده
سال تلاش تمام زندگي از دست
رفتهاش را دوباره بازسازي ميكند.
سكانس شرط بندي دومين حضور رد در قصه
است. ما پيش از اين رد را در برابر هيئت منصفه
براي درخواست آزادي مشروط ديده بوديم.
و حالا از اينجا به بعد قصه از زبان رد روايت
ميشود. انتخاب رد به عنوان راوي چند امتياز به
فيلمنامهنويس ميدهد:
اول: ما را از نقشه ها و برنامه هاي
اندي دوفرين دور نگه ميدارد. (جلوگيري
از پيش بيني مخاطب)
دوم: همان طور كه اندي درونيات خود را
از ديگران پنهان ميكند، مخاطب نيز از آنها
محروم ميماند. تا شخصيت اندي دور از
دسترس بنمايد (شخصيت پردازي).
سوم: استفاده از نريشن را ممكن
ميسازد. نريشنهايي كه گاهي قصه را پيش
ميبرند (به سبك قصهپردازي كلامي كه در
تصوير نمينشست. و جالب اينكه در خود
نريشنها نيز تعداد زيادي
كاشت براي ضربه انتهايي قصه قرار ميگيرد.)
و در كل انتخاب رد به عنوان راوي پيروي
از اين اصل است:
«بزرگترين نويسندگان كساني
هستند كه بهترين منظرها را براي
رسوخ به دورن افراد جستجو
كنند.»
رد، خود نيز جز مكمل شخصيت اندي است. او
رفته رفته اميد به رها شدن را از دست ميدهد.
ما محاسبه در خواست عفو مشروط را براي
او ميبينيم و گفتگوهاي او در جلسه آخر مبين
قضيه است. او جايي به اندي هشدار ميدهد كه
اميد چيز خطرناكي است و همواره در
كنار اندي نمونه ديگري از تطابق با زندان را
براي مخاطب ميسازد. از آنجايي كه راوي قصه،
رد است شناخت شخصيت اندي از اعمال و
رفتار او ممكن ميگردد (كه اين خود از اصول
فيلمنامه نويسي است) ما سعي و جديت اندي
را در مبارزه طولاني او با گروه سيستوز و
درگيريهاي پياپي او و باگز را شاهديم و همينطور
نامههايي كه هر هفته، براي درخواست كمك
مالي، به كتابخانه براي مركز پست
ميكند- پايه ريزي باور پذير ي ما در شكل فرار
او- ما دنياي پنهان دروني اندي را در سكانس
پخش اپراي فیگارو، در محوطه زندان، و پس از
آن در گفتگو با هم بندانش ميبينيم و حتي
ميگويد تمام اين مدت آقاي موتزارت هم همراه
من بود. » تا پنهان كاري نوزده ساله ي او
را بپذيريم. ما جسارت اندي را ابتدا در مواجه با
كاپيتان هادلي براي پيشنهاد اندي جهت رفع
مشكلات مالياتي او روي پشت بام كارخانه
زندان ميبينيم و سپس هنگامي كه اندي برابر
رئيس نورتون او را احمق خطاب ميكند. تا
جسارت او را براي اقدام به فرار از زندان
بپذيريم- و همين طور زنده بودن اميد را در وجود
اندي در كتابخانة زندان شاهديم كه چه طور از
هيچ ساخته ميشود و گسترش پيدا ميكند و
منجر ميشود به ديپلم گرفتن
زندانياني چون تامي ويليامز…
و البته تعدادي از بهترين شخصيت هاي فرعي را
نيز در همين فيلمنامه شاهديم از جمله رئيس
نورتون. رئيس نورتون تجسم عيني
نيروي كنترل كننده درون زندان است. حضور
پررنگ او و قدرت بسيار اوست كه پيروزي را در
پايان قصه دلچسب ميكند. طبق يك
قرارداد قديمي، ضد قهرمان قدر، قهرمانان را
قويتر ميسازد. شخصيت رئيس نورتون و علاقه
ظاهري او به نظم و انجيل ما را به
ياد كشيش هاي قرون وسطي مياندازد.
خونسردي او در لحظه مرگ تامي و يا هنگام
گرفتن رشوه و برخورد غير انساني او با اندي،
شخصيت او را در نظر ما منفورتر ميسازد.
رئيس نورتون ديواري است كه اندي بايد از آن
بگذرد.
يكي ديگر از شخصيت هاي فرعي درون
فيلمنامه كه بسيار عالي پرداخت شده، بروكس
هاتلن كتابدار پير است. بروكس كابوس زندان
را ميسازد. مردي كه پنجاه سال عمر خود را در
زندان ميگذراند و ي را تاب نميآورد. مردي كه
تلاش ميكند با كشتن دوست خود اره درون
زندان باقي بماند. بروكس نه تنها آينده پيش بيني
شدة رد و حتي اندي است بلكه اين امكان را به
وجود ميآورد تا ما را از
پيش بيني درست پايان قصه دور كند. بروكس
يكي از محتمل ترين پايانهاي زندگي يك زنداني
است. همين طور حضور بروكس اين
امكان را به وجود ميآورد كه قصه روايت متناوب
خود را ادامه دهد و حواس مخاطب را كنترل كند.
استفاده از جيك (كلاغ دست آموز
بروكس) هم امكان برگزاري مراسم تدفين
بروكس را باعث ميشود.
يكي از دلايلي كه شاوشنك را از ديگر فيلمهاي
ژانر فرار از زندان متفاوت ميسازد، حضور
بروكس هاتلن است. او نشان ميدهد كه
حتي آزادي از زندان هم كارساز نيست، اگر
انسان خود توان زنده بودن را نداشته باشد.
كابوس حضور او بر نيمة پاياني قصه سنگيني
ميكند.
پرداخت شخصيت هاي فرعي بسيار خصوصيت
ويژه دارابونت است ،
خصوصيتي كه در شما آثار او (شاوشنگ.دالان
سبز… مجستيك) وجود دارد. گويا دارابونت از
پرداختن به شخصيت هاي فرعي لذت
ميبرد.
ديگر شخصيت فرعي كه بر روند قصه تاثير
مستقيم دارد تامي ويليامز است. تامي را با يكي
دو سكانس ميشناسيم تامي جوان
بيكله، جسور، با پشتكار و پر انرژي است. او به
زنداني بودنش فتخار ميكند- نشاندهندة با تجر
به بودن او، آنچه كه موجب مرگش ميشود.
تامي تبديل به اميد تازه اندي ميگردد و آنچه را
كه او براي اندي و رد روايت ميكند (يكي از
مهمترين گرهگشاييهاي فيلم) به اين
دليل كاملاً باور پذير است كه ما تامي را بيشتر
باور كردهايم و صداقت او را پذيرفتهايم. اين نكته
مهمي است كه داربونت زيركانه از آن
استفاده ميكند. دو سه سكانس معرفي تامي
نيز به اين دليل كاملاً از قصه بيرون نميزند كه در
شكل كلي روايت متناوب (كه توضيح
خواهم داد) به يكي از تكرارها وصل ميشود.
همان طور كه ما هاتلن را آينده رد فرض
ميكنيم. تامي ويليامز را نيز گذشته او و يا هر
يك از زندانيان قديمي كه روزي تازه وارد بودهاند.

دوم: كاشت ها
تعداد كاشت هاي قصه آن قدر زياد است كه گويا
قصه تنها براي اين طراحي شده كه ما نتوانيم
پايان آن را حدس بزنيم. با توجه به عنوان
دو پهلوي فيلم The Shawshank
Redemption
به معني رستگار/ آزاد شدن در شاوشنگ. ما تا
انتها نميدانيم كه منظور رستگاري از نوع مورد
علاقه رئيس نورتون است (جايي از فيلم به
انجيل اشاره ميكند و به اندي ميگويد:
رستگاري تو اينه. غافل از اين كه چكش سنگ
كوچك اندي درون همان انجيل پنهان شده و يا
رستگاري از آن دست كه اندي در نظر دارد. فيلم
همواره از آشكار كردن آنچه روي خواهد داد
احتراز ميكند. و البته در تمام طول فيلم
نگاه بيننده را روي روايتهاي متفاوت خود كنترل
ميكند تا اجازه پيشبيني كردن پايان قصه را به
او ندهد.براي بيان كاشت ها و جايگاهشان در
روايت، ترتيب اتفاقات را بررسي ميكنيم.
1- قتل همسر اندي
2- دادگاه + عنوان بندي
3- رد ردخواست آزادي مشروط براي رد
(مورگان فريمن)
4- ورود اندي به زندان + شرطبندي
روي زندانيان تازه وارد.
5- معامله بين اندي و رد
6 - درگيري بين اندي و گروه سيستوز
7- تعمير سقف كارخانه، معامله بين اندي
و نگهبان هادلي
8- اندي نامش را بر ديوار حك ميكند.
9- بيان رفاقت اندي ورد + درخواست
پوستر ريتا هيورث
10- انتقام اندي از گروه سيستوز و باگز
11- جستجوي سلول اندي به دست رئيس
نورتون
12- كار در كتابخانه + انجام امور حقوقي
نگهبانان
13- پيشرفت اندي ولجاجت در نامه
فرستادن
14- آزادي بروكس
15- مرگ بروكس
16- ارسال كتابها براي اندي
17- پخش اپراي فيگارو در زندان
18- اندي پس از انفرادي
19- رد و درخواست آزادي مشروط
20- گسترش كتابخانه
21- طرح رئيس نورتون: طرح داخل و
خارج
22- معرفي شخصيت خيالي- پيتراستيونس
23- ورود زندانيان جديد- معرفي تامي
ويليامز
24- درس خواندن تامي (رابطه تامي
واندي)
25- كشف بي گناهي اندي دوفرين
26- برخورد اندي و رئيس
27- ديپلم گرفتن تامي ويليامز
28- مرگ تامي
29- شكست اندي در برابر رئيس نورتون
پس از انفرادي يك ماهه
30- روياي اندي در گفتگو با رد
31- تعليق تماشاگر در خود كشي اندي
32- فرار اندي + جواب كاشتها
33- روايت فرد از ديد رد، فلاش بك ها و
گره گشايي
الف) فرار اندي
ب) نقد كردن پول ها
ت) كشف فساد مالي رئيس نورتون
34- حسرت رد و تجربه روياهاي اندي
35- جلسه درخواست عفو مشروط رد
36- تكرار جايگاه هاتلن براي رد
37- رفتن رد به مكزيك
ابتدا با بيان چند نمونه از كاشتها سعي
ميكنم شيوة ی مورد استفاده ی دربونت را
توضيح دهم. يكي از اولين كاشتهاي قصه
در سكانس 5 و هنگام نريشن رد پس از
خريدن چكش سنگ اتفاق ميافتد؛ وقتي رد
ميگويد: «فكر ميكنم با اين چكش ششصد
سال طول بكشد اگر كسي بخواهد تونل
بكند.»
با اين ترفند ما شاهد دسترسي اندي به ابزار
رهاییاش هستيم اما فكر نميكنيم با اين
ابزار بتوان از زندان فرارکرد. و در سكانس
8هنگامي كه اندي نامش را بر ديوار حك
ميكند با خروج زود هنگام از سكانس،
كاشت ديگري انجام ميشود. كه جواب
آن را در فلاش بك هاي سكانس 3
ميبينيم، وقتي چكش سنگ اندي هنگام
حك كردن اسم او قطعهاي از ديوار را
ميكند.
كاشت بعدي در سكانس 9 درخواست پوستر
ريتا هيورث است. اندي ابزاري براي پنهان
كردن طونل ميخواهد كه ما باز هم
شاهد خريدن آن هستيم اما كاربرد آن را نمي
توانيم حدس بزنيم.
توجه كنيد كه هر كدام از كاشت ها خود با
تكنيكي ديگر پياده شده. (نمونه اول سكانس
5 تنها در صورت وجود نريشن ممكن
ميگردد. نمونه دوم هم سكانس 8 طبق
همان قاعدة زود از سكانس خارج شوید و
دير وارد سكانس شويد- توجه به ايجاز
ممكن شده و نمونه آخر درخواست پوستر
هنگامي اتفاق ميافتد كه ما شاهد
ديالوگهايي مبني بر رفاقت
اندي و رد هستيم و درخواست عجيب اندي
را دليلي بر اثبات رفاقت بين آن دو
ميپنداريم.»
كاشت بعدي در سكانس 11 هنگام گفتگوي
اندي و رئيس نورتون صورت ميگيرد. ( كه
بيشتر به آن اشاره كردم) و همين
طور سكانس 14 هنگامي كه جمله: بروكس
هاتلن اينجا بود روي ديوار اتاق اجاره اي
بروكس حك ميشود. همان جمله اي
كه رد نيز در كنار آن مينويسد: رد هم اينجا
بود (سكانس 36)
و تفاوت جايگاه اين دو و تفاوت نگاه دو
زنداني آزاد شده را به تصوير ميكشد.
كاشت ديگري در سكانس 22 اتفاق ميافتد.
ما شخصيت خيالي پيتراستيونس را به طور
كامل از زبان اندي ميشنويم. اما جايگاه اين
سكانس (قبل از آن طرح رئيس
نورتون را ديده ايم- و قبل تر گسترش
كتابخانه را) همه چيز را توجيه ميكند.
اگر بيننده بپرسد چرا اين اطلاعات كامل
داده ميشود. جواب اين است كه اين بيان
كنندة نبوغ اندي است و حالا كه قصه رئيس
نورتون را ديدهايم دوست داريم اين دو را به
هم مربوط كنيم.
(نه اين اطلاعات را ذخيره كنيم تا سكانس 33
) و يا اينكه چرا اندي اين كار را براي رئيس
انجام ميدهد؟ همان طور كه خود
رد (مورگان فريمن) اين سوال را از اندي
ميپرسد. پاسخ را
اندي به مخاطب گفته «من اين كارها را انجام
ميدهم كه اجازه دهند كتابخانه را گسترش
بدهم، من ارزان كار ميكنم.» اين
ديالوگ همه چيز را توجيه ميكند كه جواب
تمام اين كاشت ها سكانس 33 و فلاش
بكهاي فرار اندي است.
اما نكتهاي كه باقي ميماند شيوة روايت
متناوب قصه است. دارابوت به تناوب
قصههاي فرعي را پر رنگ ميكند و قصه
اصلي را زير آنها پنهان ميكند. و البته توجه
كنيد در ساختار روايي فيلم به قرينه
پردازيهايي كه با مهارت انجام شد. تكرار
درخواست آزاد مشروط رد در سكانس هاي 3
-19-35 كه مهمترين عنصر فرمي تكرار
شونده است و قصه را به سه بخش
ابتدا ميانه و انتها تقسيم ميكند. و همين
طور ارتباط ورود اندي در سكانس 4 و ورود
تامي ويليامرز در سكانس 23 و به همين
نحو روايت توانمندي اندي در امور مالي و
مالياتي در سكانس هاي 29-12-7يا قصه
پيشرفت كتابخانه در سكانس هاي
20-16-13 و قرينه جالب آزادي رد و هاتلن
در سكانس هاي 20-16-13 و قرينه جالب
آزادي رد و هاتلن در سكانس 36-15 و جدا
از قرينه پردازي ها مي توان به قصههاي
فرعي مطرح شده نيز اشاره كرد به عنوا مثال
قصه بروكس ها تلن كه ما او را از ابتدا
ديدهايم در طول فاصله سكانس هاي 12 الي
15 مهمترين قصه روايت است همين طور
تامي ويليامز كه از ابتداي قصه نبود (ورودش
با قرينه قرار دادن 4-23 كاملا
توجيه شده است و عدم حضور او را در
ابتداي قصه از ذهن پاك ميكند) در طول
سكانس هاي 24 الي 28 مهمترين قصه
روايت را تشكيل ميدهد از همين دست
قصه رئيس نورتون كه او را هم
از ابتدا ديدهايم در طول سكانس هاي 21-22
و 28-29 كاملا پر رنگ ميشود و نبايد
فراموش كرد كه رد هم كه راوي قصه
است پس از فرار اندي در طول سكانس هاي
35 الي 37 به تنهايي روايت را پيش
ميبرد.
اين تناوب در روايت قصههاي فرعي و اصلي
خود كمك مهمي به دارابونت كرده تا همواره
مخاطب را به سمتي كه دلخواه خود اوست
متوجه كند.
رهايي از شاوشنگ در ميانه دهه نود ساخته
شد دههاي كه مبناي پايان بندي فيلم هاي
هاليوردي ضربه ی نهايي و غافلگير كردن
مخاطب است. از اين حيث، رهايي از
شاوشنك به عنوان يكي از بارزترین این
نمونهها (در كنار مظنونين هميشگي و
محرمانه لس آنجلس و…) است. نميدانم
آن عده از منتقدان قديمي كه
اعتقاد داشتند (يا هنوز هم دارند) سينما پس
از دهه نود به پايان رسيده چنين فيلمي با
چنين فيلمنامه كلاسيكي را نديدهاند كه به
حق نمونه ی كاملي از تمام تلاشهاي
هاليوود (و در سطح كلي سينماي
بينالمللی) براي دستيابي به تعادل ميان
روايت و شخصيت پردازي است. من كه خود
بي صبرانه در انتظار فيلم
هاي بعدي فرانك دار ابونت هستم زيرا اعتقاد
دارم روزي خواهد رسيد كه رهايي از
شاوشنك (مانند همشهري كين) مثال تدريس
سينما قرار بگيرد و کاملاً كلاسيك تلقي شود.


فرانك دارابونت بيش از هر چيز به دليل درام هاي
پركشش زندان در آثارش مشهور است. او
كارگردان، فيلمنامهنويس و تهيه كننده است.
دارابونت اولين فيلم موفق خود را براي ورود به
سينما به سال 1994 با نام رهايي از شاوشنك (يا
رستگاري در شاوشنك) با بازي تيم رابينز و
مورگان فريمن در نقش دو زنداني محكوم به
حبس ابد ساخت. اين فيلم تحسين منتقدين و
توجه مخاطبان را همزمان كسب كرد و موفق
شد افتخاراتي براي او كسب كند از جمله اسكار
بهترين فيلمنامه و نامزدي گلدن گلوب براي
بهترين كارگرداني.
دارابونت در اوايل كارش در هاليوود به
عنوان طراح صحنه و دستيار توليد فعاليت
ميكرد.
او پس از فيلم ترسناك شب جهنمي
(1981) همكاريش را با چاك راسل كارگردان
آن فيلم آغاز كرد.
در اين مدت دارابونت فيلمنامه فيلم كابوس
خيابان الم 3: جنگويان رويا (1987) و باز
نويسي فيلمنامه ی چسبنده (نوشته چاك
راسل) انجام داد.
اومگس 2 را هم در سال 1989 با
همكاري ميك گريس و جيم وكن ويت به
كارگرداني كريس والاس نوشت كه دنباله
فيلم كلاسيك شده مگس (1986) ساخته
ديويد كراننبرگ است.
دارابونت در سال 1990 اولين فيلمش را به
عنوان كارگردان براي يك شبكه كابلي
تلويزيون، با نام زنده به گور ساخت كه يك
فيلم هيجان انگيز با شركت تيم مستون و
جنيفر جيسون لي است.
به دنبال موفقيتي كه با فيلم رهايي از
شاوشنك در 1994 به دست آورد يك وقفه
پنج ساله در كارگرداني داربونت ايجاد شد. تا
او در سال 1999 با يك فيلم بلند فوقالعاده به
نام دالان سبز (كه يك درام زندان بود) به
سينما بازگردد. در دالان سبز تام هنكس
در نقش يك زندانبان مهربان ايفاي نقش
ميكند و مايكل كلارك دانكن براي ايفاي
نقش جان كافي نامزد اسكار همان سال
شد. فيلم دالان سبز جوايز بسياري را درو
كرد. اين فيلم نامزد بهترين كارگرداني در
اتحاديه كارگردان هاي آمريكا شد و نامزد
سه جايزه اسكار از جمله نامزد اسكار بهترين
فيلم و بهترين فيلمنامه براي دارابونت.
دارابونت در سال 2001 مجستيك را ساخت

كه نه تنها نظر منتقدين را (به اندازه آثار
پيشين جلب نكرد) در جشنواره ها نيز
موفقيت هاي قبلي دارابونت را تكرار
نكرد. او هم اكنون مشغول پيش توليد فيلم
فارنهايت چهار پنج ياز روي رمان براد بري
است و در جستجوي لوكيشنهاي
مناسب در بلغارستان به سر ميبرد.
فيلم شناسي دارابونت
به عنوان بازيگر:
داراكولاهاي جان كارپنتر(1998)
به عنوان كارگردان:
زني در اتاق (كوتاه) 1983 (براساس قصهاي از استفن كينگ)
زنده به گور 1990
رهايي از شاوشنك 1994
مسير سبز 1999
مجستيك 2001
به عنوان مديرا جرايي:
متوازي 2004
به عنوان تهيه كننده:
درياي سالتون 2002
مجستيك 2001
مسير سبز 1999
به عنوان فيلمنامه نويس:
متوازي 2004
مجستيك 2001
مسير سبز 1999
فرار گربه ي سياه 1998(براساس رماني از
خودش با همين نام)
رهايي از شاوشنك 1994
مگس 2 1989
كابوس خيابان الم3 1987

نوستالژی هاچ
جوانان امروز که دوران کودکی و نوجوانی خود را در دهه ي شصت سپری کردهاند، روح و
ذهن شان توسط انیمیشنهای ساخت ژاپن تغذیه و رشد پیدا کرد. زمانی را به یاد بیاورید که
رسانه ملی تنها دارای دو شبکه بود و همین دو شبکه هم دارای زمان پخش محدود بودند.
مجموعه برنامههایی که برای مخاطب کودک و نوجوان پخش می شد و به برنامه کودک
معروف بود شامل یک سری برنامه ترکیبی بود که از یک بخش اجرا توسط یک مجری که
تا قبل از آمدن مجید قناد و پورنگ اکثراً از جماعت نسوان بودند و یک انیمیشن بلند و چند
انیمیشن کوتاه و در مواقعی برنامهای داستانی تشکیل می شد. آنچه که باعث شد تا این
سطور به نگارش دربیاید بررسی انیمیشن های سریالی است که نقش بسزایی در حافظه ي
نوستالژیک کودکان آن روز و جوانان امروز دارد. کارتونهایی که ویژگی بارز و مشخصه
همه آنها این بود که ساخته کشور ژاپن بودند. ژاپنی خسته و ویران که به تازگی دارد کمر
خم شدهاش را از زیر بار سنگین تلفات جنگ جهانی دوم و جنگ با همسایگانش ، صاف
میکند.
این نکته در مانیفست رسانه ای این کشور به وضوح به چشم می خورد که باید امید به
زندگی و تلاش برای سازندگی خود و جامعه و استقامت در برابر مشکلات مضمون اصلی
همه سریال ها و فیلم ها و به خصوص این انیمیشن ها که با نسل آینده ي ژاپن ارتباط دارد
قرار بگیرد. نکتهای که در سریالهای معروف اوشین و هانیکو روشن تر از روز بود. این
انیمیشن ها بعد از چند سال خاک خوردن در آرشیو طرف ژاپنی توسط سیمای ایران یکی
بعد از دیگری خریداری شد که معلوم نیست برنامهای پشت این خرید بود که ایران هم
دوران جنگ را پشت سر میگذاشت و این انیمیشن ها برای بچه هایی که بسیاری از
شبهای خود را در پناهگاهها به صبح میرساندند همچون مسکنّی قوی عمل می کرد و
یا به علت ارزانی این انیمیشن ها به صورت فلهای خریداری شد و از سیمای جمهوری
اسلامی پخش شد. کارتون هایی که شاید معروفترین و به یاد ماندنی ترین آنها « هاچ
زنبور عسل» بود. حکایت بچه زنبوری که مادرش را در حادثه ای گم می کند و تا آخر
مجموعه ما شاهد تلاش او و سفرهایش برای یافتن مادرش هستیم. ( نکتهای که هنوز
به صورت معما باقی است که : هاچ مادرش را پیدا کرد ؟) از دیگر انیمیشنهای نمایش
داده شده در این دوره میتوان به « حنا دختری در مزرعه » ، « بچه های کوه آلپ »
( آنت و لوسین) « بچه های مدرسه ي آلپ»، « بل و سباستین »، « نل و پدربزرگ»
و «خانواده دکتر ارنست» اشاره كرد.
در اکثر این داستان ها شخصیت محوری این داستانها همچون هاچ مادر خود را در اثر
اتفاقی در کودکی گم می کند و از آن به بعد تمام داستان حول تلاش او و سفر او برای یافتن
مادرش چرخ میزند. و در آخر ما می فهمیم که مادر شخصیت اول چند روز قبل از رسیدن
او به آن شهر فوت کرده است، اما شخصیت در طول این سفر به یک بینش و شناخت از
زندگی دست پیدا کرده است که بعد از آن میتواند به تنهایی زندگی کند. یا در نوع دیگری از
این انیمیشنها داستان حول انبوهی از حوادث بد و ناگوار است که در زندگی یک شخصیت
اتفاق می افتد و این شخصیت با مقابله با این حجم از حوادث به درک تازه ای از زندگی می
رسد. برای مثال به انیمیشن خانواده دکتر ارنست اشاره می کنم. داستان خانواده مرفهی که
در راه مهاجرت به استرالیا دچار طوفان می شوند و تنها در جزیرهای متروک اسیر میشوند
داستان از زبان دختر خانواده روایت میشود. دختری نازپرورده که همراه جک اکثر اتفاقات
و حوادث داستان را شکل می دهند. در کنار همه این اتفاقات عنصر امید به زندگی موج می
زند. فلونل به همراه جک بر بالای بلند ترین نقطه جزیره برجی چوبی و پرچمی را بنا می
کند تا اگر کشتی را در دور دست دیدند برج چوبی را آتش بزنند و کشتی از حضور آنان در
جزیره آگاه شود. و دختر هر روز غروب رو به افق به امید دیدن کشتی می نشست. این
انیمیشن با کمی اغماض بیانگر وضعیت دورانی از تاریخ ژاپن است. ژاپن جزیرهای تنها
که بعد از جنگ دوران گذار به مدرنیته را طی می کند در این راه طوفانهای بزرگی را
پشت سر گذاشته و با صبر و حوصله و استقامت و پشتکار چشم به آیندهای روشن دارد.
اما این که آیا این هدف سریال در جامعه ایران هم جواب داده است در برخورد با نسل
جوان امروز به این میرسیم که این انیمیشن ها فقط وقت آن موقع ما را پر کردهاند و
شاید تا حدی قوه تخیل ما را قلقلک دادهاند. به طوری که با این همه پیشرفت در
انیمیشن ما هنوز قادر به ساخت یک قسمت از آن مجموعه های به یاد ماندنی نیستیم.
نکته ي دیگر در برخورد با این کارتون ها این است که با وجود این در یک مقطع
زمانی کوتاه، تعداد زیادی از این کارتون ها به نمایش در میآمد اما همه این کارتون
ها دارای موسیقی جذاب و مختص به خود بوده اند. به طوری که با شنیدن موسیقی
هر یک می توان نام آنرا تشخیص داد. بارزترین نمونه ي آن کارتون پلنگ صورتی است.
و در میان کارتونهای مورد بحث موسیقی کارتون مهاجران از همه بارز تر بود. اما
این که چه شد که از این کارتون های گرم و صمیمی به انیمیشن سخیف و مبتذلی چون
« دی جی مون » می رسیم خود بحث جداگانه ای میطلبد.
اميرموسوي
کوبیده برف زیر لگدهایش
بوی بنفش های بهاران را
در زیر برف ، خک تب آلوده
در دل نهفته حسرت باران را
در گوش کرده پنبه ی برف امشب
شهری که جاودانه پر از حرف است
چشمان پک جوی پر از آب است
مژگان سبز کاج پر از برف است
گاهی غبار برف فرو ریزد
چون اشک من ز شاخه ی مژگان ها
بر خشکسال سینه ی من بارد
این اشک گرم چون نم باران ها
من در کنار آینه می گریم
چشم درشت آینه بیدار است
از پشت اشک ، عکس تو می لرزد
در قاب کهنه ای که به دیوار است
لب های سرد آینه می بوسد
خال سیاه زیر لبانت را
من در زلال اینه می بینم
بغضی که بسته راه دهانت را
نور نگاه گرم تو می تابد
از چشم روشنی زده ی تصویر
می خواهمش ز قاب برون آرم
دیر است ، ای امید گریزان ، دیر
دیگر دهان آینه بلعیده ست
نقش ترا چو آب گوارایی
اما دلم چو کودک بی مادر
فریاد می کند که تو اینجایی
گویی صدای پای تو نزدیک است
پیموده سنگفرش خیابان را
آورده باد تازه نفس از دور
بوی بنفشه های بیابان را
نادر نادرپور
چون پرافشان پري هاي هزار افسانه اي از يادها رفته.
باد چونان آمري، مأمور و ناپيدا،
بس پريشان حكم ها مي راند مجنون وار،
بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته.
برف مي باريد و ما آرام،
گاه تنها، گاه با هم، راه مي رفتيم.
چه شكايت هاي غمگيني كه مي كرديم،
يا حكايت هاي شيريني كه مي گفتيم
هيچ كس از ما نمي دانست،
كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين باد برف آغاز.
هم نمي دانست كاين راه خم اندر خم
به كجامان مي كشاند باز.
برف مي باريد و پيش از ما
ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود،
زير اين كج بار خامُش بار، از اين راه
رفته بودند و نشان پاي هاشان بود
پاسي از شب رفته بود و همرهان بي شمار ما،
گاه شنگ و شاد و بي پروا،
گاه گويي بيمناك از آبكند وحشتي پنهان
جاي پا جويان،
زير اين غمبار، در همبار،
سر به زير افكنده و خاموش،
راه مي رفتند.
وز قدم هايي كه پيش از اين
رفته بود اين راه را، افسانه مي گفتند
راه بود و راه ـ اين هر جايي افتاده ـ اين همزاد پاي آدم خاكي؛
برف بود و برف ـ اين آشوفته پيغام ـ اين پيغام سرد پيري و پاكي؛
و سكوت ساكت و آرام،
كه غم آور بود و بي فرجام.
راه مي رفتيم و من با خويشتن گه گاه مي گفتم
«كو ببينم لولي اي لولي!
اين تويي آيا ـ بدين شنگي و شنگولي،
سالك اين راه پر هول دراز آهنگ؟» و من بودم
كه بدينسان خستگي نشناس،
مي سپردم راه و خوش بي خويشتن بودم
باز مي رفتيم و مي باريد
جاي پا جويان،
هر كه پيش پاي خود مي ديد.
من، ولي ديگر ،
شنگي و شنگوليم مرده،
چابكي هام از درنگي سرد آزرده،
شرمگين از رد پايي،
كه بر آن ها مي نهادم پاي،
گاه گه با خويش مي گفتم:
«كي جدا خواهي شد از اين گله هاي پيشواشان بُز؟
كي دليرت را درفش آسا فرستي پيش؟
تا گذارد جايي پاي از خويش؟»
همچنان غمبار در همبار مي باريد.
من وليكن باز، شادمان بودم.
ديگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت،
خويشتن هم گلّه بودم، هم شبان بودم
بر بسيط برف پوش خلوت و هموار
تك و تنها با درفش خويش، خوش خوش پيش مي رفتم.
زير پايم برف هاي پاك و دوشيزه،
قژقژي خوش داشت،
پام بذر نقش بكرش را،
هر قدم در برف ها مي كاشت.
مُهر بكري برگرفتن از گل گنجينه هاي راز،
هر قدم از خويش نقش تازه اي هشتن،
چه خدايانه غروري در دلم مي كشت و مي انباشت.
خوب يادم نيست،
تا كجاها رفته بودم، خوب يادم نيست،
اين كه فريادي شنيدم يا هوس كردم،
كه كنم رو باز پس، رو باز پس كردم.
پيش چشمم چيست اينك؟ راه پيموده.
پهندشت برف پوش راه من بوده.
گام هاي من بر آن نقش من افزوده.
چند گامي بازگشتم، برف مي باريد.
جاي پاها تازه بود، اما،
برف مي باريد.
باز مي گشتم،
برف مي باريد
جاي پاها ديده مي شد ليك،
باز مي گشتم،
برف مي باريد.
برف مي باريد. مي باريد. مي باريد....
جاي پاهاي مرا هم برف پوشانده ست.

بیرون که شدم به دشت های بهاری
تا جوانه های سبز بچینم برایت،
بر آستینم برف نشست .۱

۱) برگرفته از کتاب " آوای جهیدن غوک در آب " ترجمه ی خانم زویا پیرزاد
اخیرا سعادت خواندن کتابی به نام ( بعضی ها هیچوقت نمی فهمن) نوشته : کورت توخولسکی ،
روزنامه نگار آلمانی را داشتم که خواندن آن را به همه کسانی که عادت به تفکر دارند ، پیشنهاد
می کنم . شباهتهای زیادی بین آلمان نازی آن دوران و کشور عزیزمون توی متن این کتاب پیدا
می کنید . البته زبان کتاب طنز است اماگزندگی طعم آن هشدار دهنده است .
بخشهایی از کتاب:
ـ منتظر چیزی نباش ، زنگی امروزتو بچسب
ـ تجلیل از یه نفر که تو جنگ کشته شده یعنی به کشتن دادن سه نفر دیگه تو جنگ بعدی .
ـ پول سراغ تو نمی آد می ره سراغ کسای دیگه .
کتاب:
۱ـ همنوایی شبانه ارکستر چوبها نویسنده: رضا قاسمی
۲ـ داشتن و نداشتن نویسنده: ارنست همینگوی
۳ـ آداب بی قراری نویسنده: یعقوب یاد علی
۴ـ دیالکتیک تنهایی نویسنده: اوکتاویو پاز
فیلم:
۱ـ لاک پشتها هم پرواز می کنند کارگردان: بهمن قبادی
۲ـ عشاق روی پل
۳ـ کلاغ کارگردان: بهرام بیضایی
۴ـ پنجره عقبی کارگردان: آلفرد هیچکاک
یکی بود، یکی نبود.
یه قصه گو بود...
حالا قصه هست!
قصه گو کجاست؟
حمید عاملی نیز از میان ما رفت...
یادش گرامی .

ميشائيل هانكه مي گويد: " كلمات، خطرناك هستند و شما هرچه روشنفكرتر
باشيد، محدوده ي كلماتي كه از آنها استفاده مي كنيد پيچيده تر مي شود، سخت
فهم تر مي شود، در نتيجه ارتباط مختل مي شود. "
" رمز ناشناخته " ساخته شده به سال 2000 ميلادي را، جداي از تحسيناتي كه در
جشنواره ي كن، نصيب كارگردان و فيلمبردار خود كرد، شايد بتوان قله اي در
سينماي پست مدرن دانست كه رسيدن به آن فقط از عهده ي خود او و فيلم بعدي
اش پنهان بر مي آيد.
بيان شد كه " رمز ناشناخته " در زمره ي فيلم هاي پست مدرن مي گنجد، ازينرو
نبايد انتظار روايت يك داستان خطي و معمولي را از آن داشت. در اين فيلم 46
سكانس با برداشت بلند كنار هم قرار گرفته است كه به وسيله ي يك فيد به
سياهي به هم وصل مي شود و در نگاه اول هيچ ارتباط منطقي بين آنها پيدا نمي
شود؛ اما همين نكته، هدف اصلي فيلمساز است. آنجا كه با معناگريزي سعي در
القاي مفهومي دارد كه انسان مدرن در حال فراموش كردن آن است و آن چيز خود
واقعي و تصوير بدون نقاب انسان معاصر است.
پست مدرنيزم، دوره اي بر آمده پس از مدرنيزم نيست بلكه زماني كه مدرنيزم به
نفي همه چيز گذشته پرداخت و به عبارتي تبديل به قاتل سنت شد، پست مدرنيزم
در اعتراض به اين وضعيت و با هدف رجعت به سنت هاي خوب با نگاه به آينده
بوجود آمد. همانطور كه هايدگر مي گويد: " مدرنيته بين انسان و ريشه اش فاصله
مي اندازد و در نتيجه سرگشتگي زياد مي شود. " و فيلم " رمز ناشناخته " حكايت
همين سرگشتگي است؛ سرگشتگي در تشخيص موطن و هويت، نژاد برتر و در
برقراري ارتباط، ، جزء مشكلات انسان مدرن است.
فيلم با سكانسي شروع مي شود كه در آن دختر جلوي چند بچه ي كر و لال
ايستاده است و با لال بازي، حسي را بازي مي كند كه بچه ها آن را حدس بزنند؛
اما هيچ كدام از بچه ها موفق به تشخيص اين حس نمي شوند. از همين سكانس
رويكرد هانكه نسبت به فيلمش مشخص مي شود. در واقع قرار نيست شما از
حرف هاي او در اين فيلم به نتيجه اي برسيد بلكه قرار است هانكه يك سري سؤال
مطرح كند كه فكر شما مشغول پيدا كردن جواب آنها شود و حتي اين سؤال ها را
بطور مستقيم هم از شما نمي پرسد بلكه از كنار هم گذاشتن 46 سكانس در
ظاهر بي ربط به هم، به برداشت معناي چندم در ذهن شما چشم مي دوزد.
خود هانكه مي گويد: " امروزه ما به صورت مستعمره ي فرهنگ هاليوودي
در آمده ايم در نتيجه نياز به پالايش وجود داريم. وجودي كه به وسيله ي دنياي
ديجيتال، هويت خود را از دست داده است. "
اين تز فكري هانكه به طور مستقيم در عنوان فيلم مشخص ميشود و در طول فيلم
ادامه مي يابد. عنصر كد يا رمز كه در عنوان فيلم به كار رفته است كاركردي پست
مدرن در ارتباط با برداشت يك معناي سوم از طريق مخاطب دارد. در دنياي ارتباطات،
كد شدن اطلاعات به معني بسته شدن راه تبادل اطلاعات است و باز شدن كد است
كه موجب برقراري ارتباط بين فرستنده و گيرنده مي شود. همانطور كه گفته شد در
لال بازي سكانس اول، هيچ ارتباطي بين دخترك و بچه ها برقرار نمي شود؛ چون
اطلاعات دخترك توسط خود او كد يا رمزگذاري مي شود. اما در سكانس دوم،
زمانيكه برادرشوهر آن (ژوليت بينوش) در پاريس به سراغ او مي آيد آن، كد ورودي
خانه اش را به او مي گويد؛ يعني ارتباطي بين آندو برقرار مي شود كه پسر اجازه ي
ورود به حريم خصوصي زندگي او را پيدا مي كند.اما همين رمز در ورودي در آخر
فيلم،كاركردي واژگونه پيدا مي كند آنجا كه همسر آن، از سفر باز مي گردد و در
حاليكه ديده ايم دقايقي قبل خود آن با وارد كردن رمز، داخل خانه شده است.
همسرش هرجه رمز را وارد مي كند، رمز مورد قبول واقع نمي شود و در واقع آن، با
تغيير رمز، همسرش را از زندگي خود كنار مي گذارد و فيلم با تنهايي او و همسرش
به پايان مي رسد.
اين عدم ارتباط ، صرفا در دنياي ديجيتال و رمز ديجيتالي اتفاق نمي افتد بلكه از نظر
هانكه حتي همزباني هم ممكن است با دشواري ارتباط همراه باشد. آنجا كه
در قصه ي مرد كشاورز و پسرش، هيچ ديالوگي بين آنها برقرار نيست و در سكوت
در كنار هم زندگي مي كنند و حتي خوشحالي و غم ايندو هم بدون گفتگو صورت
مي پذيرد و در آخر قصه ي اين دو، پسر با نوشتن نامه اي براي هميشه از خانه
مي رود و نمود عدم ارتباط در عين همزباني را بيان مي كند؛ با اينكه خود هانكه
اعتقاد دارد زبان هاي مختلف مظهري از بودن هاي مختلف است، اين بودن ها لزوما
همراهي بودن هاي ديگر را به دنبال ندارد در نتيجه همين عدم ارتباط، ، منجر به
نژادپرستي و عدم پذيرش مهاجرين غير اروپايي در كشورهاي اروپايي مي شود.
اين فيلم حكايت جستجوي اصل خود در جاي ديگر است. پاريس، عروس شهرهاي
جهان است و براي همه ي مردم دنيا جاذبه هاي
فراواني دارد و محل وقوع قصه هاي
اين فيلم است و شخصيت هاي فيلم هريك به نوعي اصل خود را در گوشه اي از اين
دنيا جستجو مي كنند. آمادئو، جوان آفريقايي، سوداي بازگشت به موطن اصلي خود،
آفريقا را دارد و زن رومانيايي با اين كه در كشور خود خانه و زندگي دارد، راضي مي
شود كه به پاريس برود و با گدايي در خيابان ها روزگار بگذراند. در واقع موطن
آنجاييست كه انسان، انسان مي شود و ربطي به محل زندگي ندارد.
همسر آن، عكاس خبري است و مدام در حال سفر. در يكي از مقاطعي كه در پاريس
است اقدام به عكسبرداري مخفي از چهره هاي مردم در مترو مي كند. در واقع با اين
كار خود مي خواهد چهره ي بي نقاب انسان ها را كشف كند. اين خركت را در كنار
صحنه هاي مربوط به آن بگذاريد كه هميشه در مقابل او يك دوربين فيلمبرداري حضور
دارد و مدام در حال نقش بازي كردن جلوي دوربين است و حتي وقتي در جمع
دوستان خود است از نقش هايش صحبت مي كند و اين نقش بازي كردن، او را از
حقيقت دور كرده است. حقيقتي كه او را از شوهرش دور كرده و حتي اجازه نمي
دهد به او بگويد كه بچه اش را سقط كرده است. ايده ي استفاده از حركت دوربين به
صورت تراك به راست همراه با شخصيت ها در سكانس دوم فيلم، آنجا كه آن
برادرشوهرش را در خيابان مي بيند و اتفاقات بعد از آن را مي توان در جهت همان تز
هانكه در لزوم پالايش وجود دانست. چون دوربين به مانند آينه اي در دست كارگردان،
همراه شخصيت ها حركت مي كند تا با نشان دادن واكنش مردم خيابان، پليس و
مغازه دارها در برابر اتفاقات جاري،
رفتار و اخلاق بپردازد.
ميشائيل هانكه در يك مصاحبه ي جنجالي گفته است:
" رسانه هاي غربي،خشونت را از اروپا به داخل جهان سوم منتقل كرده اند. درحالت
عادي، جوامع اروپايي دچار خشونت هاي وحشيانه تري هستند كه رسانه ها آن را
پوشش نمي دهند؛ در نتيجه ما براي ارضاي ديدن خشونت، خشونت جاري در جامعه
ي خود را در جهان سوم مي بينيم. "
خشونت در فيلم هاي هانكه معمولا در خارج از كادر اتفاق مي افتد و ما تبعات اين
خشونت را به چشم مي بينيم. چيزي كه در فيلم آخر او، " پنهان " هم به درستي و
استادي بيشتر نمايان شده است تا اين پيرمرد سپيدموي اتريشي، همچنان به ارائه
ي ديدگاه هاي خود در مورد جهان معاصر بپردازد و بينندگان آثار خود را به چالش
بكشد.
امير موسوي
چه آرام
چه باشكوه
بالا مي آيد ماه
از طرف خاوران

چگونه مي تواند زيست
سنگ پشت پير
صد درخت تناور
شكست، در باد
از نهالي كوچك
تنها دو برگ
بر باد رفت
با باد بعدي
نوبت كدام برگ است
كه فرو افتد؟
برف مي بارد
از ابري سياه
به سپيدي برف

در زيارتگاه
به هزار چيز انديشيدم
بيرون كه آمدم
برف نشسته بود
قاصدك از راه دور
به ديدار بركه آمد
آب از آب تكان نخورد 
نام عکس: برآمده از دل آب
عکاس: Josephine Chervinska
نام عکس: برگ های امسال، سرشاخه های سال قبل
عکاس: W. Roger Keagle Jr.
نام عکس: خفتن کنار گیتار
عکاس: Josephine Chervinska

چگونه می توان از رفتن كسي گفت که آهسته با گل های سرخ۱سخن می
گفت؟ چگونه باور می شود کرد آنکه در صبح نمناک تاریخ ایران، برای
مردمان گذرهای سقاخانه ی موطنش، منجی بود۲رخت از میانشان بربسته و
کوچیده؟ اکنون که دستان بی رحم مرگ، حیات پربارش را در پاییز عمر، پرپر
کرده۳ زبان را یارای سخن نیست، تنها چشمانمانند که ملودی شهر بارانی
