کتاب:
۱ـ جهان هولوگرافیک نوشته: مایکل تالبوت ترجمه : داریوش مهرجوئی
۲ـ مرده ای که حالش خوب است نوشته: احمد آرام
۳ـ داستان عکاسی نوشته: مایکل لنگفورد ترجمه : رضا نبوی
۴ـ گدا نوشته : نجیب محفوظ
فیلم:
۱ـ کدهای ناشناخته کارگردان: میشائیل هانکه
۲ـ ماهی ها عاشق می شوند کارگردان: علی رفیعی
۳ـ شماره ۲۳ کارگردان: جوئل شوماخر
۴ـ کاغذ بی خط کارگردان: ناصر تقوائی
"پانزده ژوئن ۱۷۶۸ آخرین روزی بود که برادرم کوزیمو لاورس دو روندو با ما گذراند."
این جمله ایست از زبان راوی داستان که کتاب با آن می آغازد. داستان، شرح زندگی آمیخته به تخیل پسری ست که زمین را رها کرده و تصمیم می گیرد که بر روی شاخ و برگ درختان، زندگی از سر گیرد.
راوی که برادر شخصیت اصلی کتاب(کوزیمو) نیز هست با آوردن مقدمه ای موجز و پرشتاب (که البته با ریتم کلی اثر هماهنگ است) در یک فصل،علت ظاهری تصمیم کوزیمو را شرح می دهد و از فصل دو تا به پایان کتاب خواننده نیز همراه با کوزیمو آدم ها و ماجراها را از بالای درختان به نظاره می نشیند، در شیطنت های بچگانه ی او شریک می گردد، خیال پردازی میکند، بزرگ می شود و در واقع زندگی می کند.
کل کتاب از فصل های کوتاهی تشکیل شده که تقریبا در هر کدام از آنها داستان مستقلی در مورد یکی از شخصیت های پیشین یا کاراکتری جدید آغاز می شود و در پایان فصل، خاتمه می یابد. برخی ازین داستانک ها هم در همان اواسط فصول می آید که با مهارت نویسنده در موجزگویی، در یکی دو صفحه به سرانجام می رسد.(مثل ازدواج خواهر، رابطه ی عمو با دزدان دریایی، آشنایی با میوه چین ها و...) موقعیت ها ناگهان بدون هیچ مقدمه، با ورود شخصیتی جدید و یا گفتن جمله ای به موقعیت دیگر پرتاب می شود که کاملا با ریتم تند روایت داستان،هماهنگ عمل می کند. از طرفی بسیاری از شخصیت ها و حوادث چنان کمرنگند که فقط حکم مفاصل روایت را بر عهده دارند و تاکید کمی که نویسنده بر آنها دارد گویای همین مطلب است. نمونه ی این آدمها کتابفروشی است که کوزیمو در ازای حیوانات شکاری از او کتاب می گیرد.
شخصیت های ثابت داستان یعنی دو برادر، پدر و مادر و خواهر، ویولتا(معشوقه ی کوزیمو که در ابتدا و نیمه ی انتهایی اثر ظاهر می شود.) وپس از آنها کشیش و عموی ناتنی در همان فصل های آغازین بخوبی معرفی می شوند و با اینکه گاه برخی از آنها بسیار دور از واقع جلوه می کنند ولی کاملا باورپذیر از کار درآمده اند. مثلا کاراکتر مادر با روحیات عجیبش که دوری خودخواسته ی فرزند را بدون هیچ تلاشی برای تغییر رای او می پذیرد و یا شخصیت مرموز و پرتضاد عمو که در طول داستان با وجوه متفاوت شخصیتی او بیشتر آشنا می شویم.
از طرف دیگر، برخی از حوادث نیز در کتاب، کاملا بصورت اغراق آمیز روایت می شوند و نویسنده می کوشد تا با این تمهید که ماجراها از ذهن ماجراجوی کوزیمو بیرون آمده اند آنها را باورپذیر کند که البته تا حد زیادی موفق می گردد.( برای نمونه ماجرای جنگ خونین کوزیموی کم سن و سال با گربه ای عظیم الجثه! و یا کارهایی که کوزیمو می تواند همانند یک انسان معمولی روی درخت انجام دهد و مهمتر از همه امکان حضور او در همه جا در حالیکه روی درختان تردد می کند.) در کتاب آمده :
"بسیاری از رویدادهای زندگی او در این کتاب به صورتی آمده است که خود او خوش داشت با شاخ و برگ بسیار برای شنوندگان عامی اش تعریف کند...."۱
کالوینو در آمیختن وقایع تاریخی مثل جدال های داخلی فرانسه با روایت کتاب بسیار خوب عمل می کند و گاه طنزی که در این میان شکل می گیرد به هرچه جذاب تر کردن آن کمک می کند.
آدمهای کتاب از نظر منطقه ای که رویدادها در آن واقع می شود، از سه دسته ی اشراف و بزرگزادگان، مردمان فقیر و بی خانمان ونیز مهاجران و تبعیدشدگان هستند. کوزیمو در ظاهر از دسته ی اول است و برخی رفتار های مخصوص طبقه ی خود را تا هنگام مرگ حفظ می کند، ولی باطنا از چنان درون پرجوش وخروشی برخوردار است که به او تاب و توان زندگی در محیط بسته و یکنواخت خانواده اش را نمی دهد و چنین می شود که زمین را که نمادی از سکون و عادت است رها می کند و به بالای درختان می رود تا با طبیعت که همچون درون او پر خروش و متغیر است هم گام شود.
در طول داستان با شخصیت هایی مواجهیم که دچار استحاله می شوند و به افرادی کاملا متفاوت از آنچه که بودند تبدیل می شوند. مهمترین آنها کوزیموست که همانگونه که گفته شد از فردی با اصالت خانوادگی و قابل احترام، به درخت نشینی مورد استهزای مردم تبدیل می شود. همینطور جووانی خلنگ راهزن که به خوره ی کتابی تبدیل می شود و در این راه جان خودش را از دست می دهد و نیز کشیش خشکه مذهب و تقدیرگرا که در انتها بخاطر خواندن کتب علمی و فلسفی ممنوع توسط کلیسا بازداشت می گردد و همینطور وکیل یا همان عمو ناتنی که در میانه ی کتاب به شخصیت کاملا متفاوت او پی می بریم.
و اما کوزیمو به عنوان قهرمان داستان، از طرف مردم مختلف به گونه های متفاوت مورد سنجش قرار می گیرد،برخی او را دیوانه می پندارند و برخی دیگر فردی متمایز ولی در کل می توان او را کسی دانست که در زمانه ی خود، بجای دیگران به تفکر می پرداخته و نقطه ی اتکای مردمان بوده، چنانکه در وقت گرفتاری همیشه در کنار آنها و سردسته شان بوده و طبق آنچه در طول تاریخ با همه ی انسانهای متفاوت برخورد شده، با او نیز در وقت خوشی و کامیابی با ریشخند و بی اعتنایی رویارو می گردند، (مثل قوانینی که او برای جامعه ی درخت نشینی پیشنهاد می کند و مورد بی مهری قرار می گیرد.)غافل از آنکه این تفاوت های بنیادی تا به هنگام مرگ در وجود شخص می ماند و او را از دیگران جدا می کند، همانگونه که مرگ کوزیمو هم متفاوت از دیگران و طبق خواسته ی او بدور از زمین اتفاق می افتد.
نگار صائن
آنهایی که مصاحبه هفته پیش روزنامه وزین اعتماد با سوپر استار سینمای رو به احتضار
ایران ( محمد رضا گلزار ) را خوانده اند مخاطب این نوشته هستند.
با اینکه سیاست این وبلاگ بر این است زیاد در حوزه اخبار روز وارد نشود و بیشتر به
تحلیل بپردازد اما این مصاحبه دارای نکاتی بود که وادار شدیم به گوشه هایی از آن اشاره
کنیم.
۱ـ مصاحبه کننده آنچنان شیفته و واله ی حضور محمدرضا گلزار و فرصت مغتنمی که به
دست آورده است شده است که ئر جریان مصاحبه دست همه نشریات عانه پسند را از پشت
بسته است و حتی ذره ای هم وارد مسائل و سوالهای تخصصی در حوزه سینما نمی شود.
۲ ـ این مصاحبه یک بشارت داشت :
تخمی که تهیه کنندگان سینمای آبگوشتی ایران گذاشته بودند در آخر پائیز ۸۶ به جوجه نشست و
محمد رضا گلزار سر از این تخم در آورد . به جملات زیر که از دهان این بت دختران ایرانی
بیرون آمده است توجه کنید:
ـ از بازی نکردن در سربازهای جمعه ناراضی نیستم !
ـ قرار بود جای آن آقا من در نقش معتاد در فیلم مهمان مامان بازی کنم.
ـ من انتخاب اول و آخر بیضایی بودم.
و....
راستش من فکر می کنم این عزیز تازه زبان باز کرده است و سینمای ایران بعد از این بیشتر از
بیانات ایشان بهره مند می شود .
به امید محو شدن هرچه زودتر انسانهای بیسواد از صحنه سینمای ایران .

در اواسط دهه ۷۰ زمانیکه جیم جارموش در دانشگاه کلمبیا به تحصیل شعر و ادبیات می پرداخت دوره کوتاهی به پاریس سفر کرد و این زمانی بود که با دنیای سینما و فیلمسازانی چون ازو . میزوگوشی . برسون . درایر . فولر و ریوت در سینما تک فرانسه آشنا شد.
در مصاحبه ها و مقالاتی که در باره کارنامه هنری او چاپ شده است از این اقامت کوتاه در پاریس به عنوان دوره سرنوشت سازی نام برده شده است که به فیلمساز شدن او می انجامد و این تجربه از دو جهت اهمیت می یابد :
اول اینکه باعث شد تا از سینما به عنوان رسانه ای تصویری درک درستی به عمل آورد.
دوم اینکه جارموش را با فرهنگی غیر خودی آشنا کرد که این جنبه در تمام آثارش نقش مهمی دارد .
هردو این جنبه ها به ما کمک می کند تا وجه مشخصه و تمایز فیلمسازی جارموش را بهتر درک کنیم . تاکید بر وزن . ساختار مینی مالیستی . به کارگیری شاعرانه کاراکترها . حوادث و به خصوص شخصیتهای بیگانه و خارجی تبار داستان . برخورد خرده گیرانه با فرهنگ آمریکایی و ایدئولوژی های آن . مماشات با فرهنگهای بیگانه و تصویر کردن حقیقت یا واقعیت به مثابه هویتی که درک درست آن فقط بر اساس زاویه دیدی ممکن است که ازآن دیده می شود .
تمام هفت فیلم او پیکره واحدی هستند که آمریکای معاصر را به پرده سینما منتقل می کنند. آثاری که از فرمها و ارزشگذاری های قراردادی روایت داستان به دور هستند و پرده از حساسیتهای شهودی و ممتازی بر می دارند که در فیلمهای متاخر جارموش تبدیل به اشتیاقی پر تب و تاب برای درک حقیقتی ناب و عاری از گناه در دنیا می شوند. در حقیقت جارموش پس از تسلط یافتن بر جنبه های فیلمسازی اش تبدیل به یکی از معدود فیلمسازان حقیقی سینمای آمریکا می شود که می تواند تماشاگران را با آثار بدیع و ساختار شکن و حساس خود غافلگیر کند.

نگاهی به مستند : تهران انار ندارد
کارگردان : مسعود بخشی
فیلمبردار : بایرام فضلی
تهران روستای بزرگی است در حوالی شهر ری که باغهای فراوان و درختان بسیار دارد.
مردمان آن در سردابهایی زندگی می کنند که به لانه های مورچه گان می ماند .
تهران ۱۲ محله دارد که هریک با دیگری سر جنگ و ستیز دارد . میوه هایشان نیکو
وفراوان است و به ویژه اناری دارند که در هیچ جا ی دیگری یافت نمی شود ....
( نریشن شروع فیلم )
دیگر برای شهروندان تهران مقبول افتاده است که در شهری غیر متعارف زندگی می کنند
پس اگر بخواهیم به سراغ این سوژه غیر متعارف برویم لازم است که غیر متعارف برخورد
کنیم و مسعود بخشی در این راه موفق بوده است . اولین گام این موفقیت از انتخاب لحن
صمیمی فیلم شروع می شود و با تدوین و فیلمبرداری عالی فیلم ادامه پیدا می کند .
فیلم برای روایت خود ۲ جبهه را انتخاب می کند و در هر دو جبهه موفق است .
نخست در روایت تاریخ نگارانه اش از تاسیس شهر تهران با استفاده از تصاویر
آرشیوی که برخی برای اولین بار به نمایش در می آیند و صدای صمیمی و
موقر نصرت کریمی بر وزن این قسمت افزوده است .
دوم تصویری که از تهران معاصر ارائه می شود . این تصویر آنچنان آشنا و حقیقی است
که می شود آنرا به عنوان سندی تصویری برای حفظ در تاریخ دانست . اما دوره معاصر
تهران چیزی ندارد جز اتوبانهای شلوغ و ترافیک و ساختمانهایی که هیچ تفکر معمارانه ای
پشت آن نیست .پس با هوشمندی تمام (بخشی ) تکیه اصلی خود را روی گذشته می گذارد و
با تدوین موازی آنچه که نسبت به حال نقد دارد را بیان می کند .

دیدی که نسبت به زندگی شهری در تهران وجود دارد گروتسک است . یعنی همان چیزی
که در جایی خشم یک شهروند متمدن را بر می انگیزد در بیان با روحیه ای دیگر در وادی
کمدی و شوخی می افتد و می تواند همان شهروند را بخنداند. این تفاوت در نگاه را می توان
با مقایسه این فیلم با مستند ( تهران چند درجه ریشتر؟ ) ساخته : پیروز کلانتری که اتفاقا سال
قبل از این مستند ساخته شده است و فیلم خوب و قابل قبولی هم هست دید . تهران چند درجه
ریشتر فیلمی است تلخ و گزنده که کلا به تاریخ چگونگی ساخت پایتخت با روند کنونی
معترض است اما همین اعتراض در فیلم تهران انار ندارد در پوسته ای از طنز و مطایبه
بیان می شود که کارکردی مشابه دارد . نکته جالب اینکه هر دو فیلم با هشداری جدی در
مورد پیامدهای زلزله قریب الوقوع پایتخت به پایان می رسند انگار که نوع نگاه ما تفاوتی
ندارد و سرانجام شهر ما جز تراژدی نمی تواند باشد.
مستند تهران انار ندارد نکته قوت دیگر خود را از بی طرفی خود در قضاوت د رمورد
دوره های تاریخی ساخت تهران دارد. آنچه که در این فیلم مورد استناد است سند مکتوب
است برگرفته از شرح حال رجال و سفرنامه ها و تواریخ مختلف . حتی در برخورد با
دوران معاصر هم نیشتر هایی که می زند قابل لمس و توجیه پذیر است .
در پایان باید گفت که قدرت اصلی فیلم برگرفته از تدوین مناسب و انتخاب رویکرد مناسب
در تدوین این مستند است چرا که یک ایده خوب در کنار این حجم از تصاویر آرشیوی و
تولیدی می تواند فیلم را از افتادن به چاه زیاده گویی و ریتم نا مناسب باز دارد.
امیر موسوی
با درود
از این پس در بخش جدیدی با عنوان کتابستان به خوانش جملاتی نغز از کتاب های برگزیده می
پردازیم تا بازخوانی مفیدی باشد برای خوانندگان پیشین اثر و شاید هم انگیزه ای برای کسانی که آن را
خواهند خواند!
اولین کتاب :
- وقتی غمگین هستیم بهترین کار اینست که در گرمای مطبوع تختخوابمان دراز بکشیم و در آنجا که تمام تلاش ها و درگیری ها پایان می یابد، بهتر است حتی سرمان را زیر پتو کنیم و با تمام وجود، خود را به دست امواج گریه بسپاریم، همچون شاخه هایی در باد پاییزی.(ص ۷۲)
- "شی ء بی تحرکی وجود دارد با قابلیتی برای درآوردن کفر آدم به حدی که هیچ انسانی قادر به انجام آن نیست: بنام پیانو!" (ص ۷۲)
- هیچ انسانی آن اندازه خردمند نیست که در برهه ای از جوانی چیزهایی نگفته یا کارهایی نکرده باشد که در اواخر زندگی چنان ناخوشایند و مذموم به نظر نرسند که اگر قدرت داشت، به هر وسیله ای آنها را از خاطره ها محو می کرد. (ص ۸۰)
- شواهد عمیق مفهوم زندگی را افراد سرحال و خشنود بر جای نگذاشته اند. ظاهرا چنین دانشی معمولا امتیاز خاص و موهبت منحصربفردی است که فقط نصیب افرادی شده است که سخت مصیبت دیده اند. (ص ۸۴)
- دوستی در نهایت چیزی بیشتر از دروغی نیست که ما را بر آن می دارد بپذیریم بطور علاج ناپذیری تنها هستیم. (ص ۱۲۲)
- من کارهای روشنفکرانه ام را در ذهنم انجام می دهم و زمانی که با دیگران وقت می گذرانم برایم فرقی ندارد که هوشمند باشند یا نه، همان اندازه که مهربان و صمیمی و غیره باشند برایم کافیست. (ص ۱۳۶)
- آنان که عاشق اند و آنان که خوشبختند، مشابهتی با هم ندارند. (ص ۶۵)
- در خواندن، دوستی ناگهان به اصل نابش بازمی گردد.با کتاب، هیچ نیازی به خوشرویی دروغین وجود ندارد. و اگر شبی را با این دوستان(کتاب ها) به سر ببریم، علتش این است که از صمیم قلب خواسته ایم. (۱۴۱)

۱) نویسنده ی کتاب آلن دو باتن ، ترجمه ی گلی امامی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول ۱۳۸۳

کتاب:
۱ـ سمفونی مردگان نوشته: عباس معروفی
۲ـ خدا حافظ گری کوپر نوشته : رومن گاری
۳ـ مرگ در آند نوشته: ماریو وارگاس یوسا
۴ـ اسطوره تهران نوشته: جلال ستاری
فیلم:
۱ـ ناخدا خورشید کارگردان : ناصر تقوائی
۲ـ لبوفسکی بزرگ کارگردان : برادران کوئن
۳ـ چه کسی امیر را کشت؟ کارگردان: مهدی کرم پور
۴ـ آپارتمان کارگردان : بیلی وایلدر


جاني دپ : اين ماهی چيه؟
جری لوئيس : اون علامت بلوغه که نشون ميده اونها يک کابوس رو پشت سر گذاشتن.
جانی دپ: چه کابوسی؟
جری لوئيس : کابوسی که بچه ها رو از بزرگترها جدا می کنه !
اين گفتگوی سکانس پايانی رويای آريزونا (فرانسه _1993) است . پس از تماشای فيلم سوالهايی وجود دارد که پاسخ به آنها کار سختی است. رويای آريزونا فيلمی است درباره روياها. رويايی که نشان می دهد چطور قهرمانان فيلم از يک کابوس مي گذرند.
فيلم با رويای اکسل (جانی دپ) آغاز مي شود. رويايی که برای او دست نيافتنی است. رويای گرفتن ماهی بلوغ. او در جستجوی همين رويا در نيويورک مشغول به کار است. درخواست دايی لئو سوئيتی (جری لوئيس ) و حقه پل (وينسنت گالو) او را به آريزونا می برد. آريزونا در تصور او بيابانی است که در آن دايی لئو ماشينهای کاديلاک بزرگ را روی چهارپايه های عظيم برای فروش گذاشته و با جارو به دور آنها مي رقصد. روايت اينگونه آغاز مي شود:
1_سکانس اسکيموها
2_ سکانس معرفی اکسل و ديدار با پل
3_ سکانس سفر به آريزونا و معرفی دايی لئو
4_سکانس تماشای فيلمهای خانوادگی
5_ سکانس معرفی فی داناوی (الن) و ليلی تيلور(گريس)
6_ سکانس شام در خانه الن و خودکشی گريس
7_سکانس روياهای پرواز الن
8_ سکانس تلاش لئو برای بازگرداندن اکسل
9_ سکانس سقوط پرواز آزمايشی
10_ سکانس اقدام اکسل برای قتل گريس (بازی اسلحه) (رويای گريس)
11_ سکانس مراسم جشن محلی(رويای پل لجير)
12_ سکانس خودکشی دايی لئو
13_ سکانس تدارک جشن تولد الن(تحقق روياها)
14_ سکانس جشن تولد
15_ سکانس خود کشی گريس
16_ سکانس دايی لئو و اکسل در قطب
فرم روايی فرم ساده ای است که در پايان تغيير شخصيت را در تغييرات ايجاد شده در رويای او نمايان می کند.
شخصيت های روياپرداز
دايی لئو نمونه يک مرد کامل آمريکايي است. مردی ثروتمند فروشنده کاديلاک و همسر زنی جوان که تنها رويای او تامين آينده اکسل است. الن نيز با اين وجود که مادر گريس است زنی است 50 ساله و بيوه. با اين حال سرخوش و شاداب و لجباز است گويی هيچگاه از دوران کودکی فراتر نرفته است همان طور که رويای بزرگ زندگيش پرواز است. در کنار او اکسل که شخصيت محوری روايت نيز هست همچنان کودکانه زندگی مي کند( شيوه بستن دستمال سفره به گردن. فريب خوردن از پل درابتدای روايت و پذيرش پيشنهاد دايی لئو پس از تماشای فيلمهای دوران کودکی، همه وهمه حکايت از کودکی او و رويای محقق نشده بلوغ در اوست) در کنار اين شخصيتها وينست گالو را قرار بدهيد در نقشی که هيچ سينما دوستی فراموش نمي کند.
(پل لجير) جوانی عاشق سينما که ديوانه وار جزء به جزء فيلمهای کلاسيک را حفظ است از ديالوگهای پدر خوانده 2 تا حرکات دست کری گرانت در شمال از شمال غربی. در اين بين تنها شخص کامل روايت گريس است که او هم روياي خودش را براي جاني دپ اعتراف ميکند (... روي يک پشت بام بزرگ فقط من و تو نه هيچ کس ديگر . روی يک پشت بام بزرگ...) اگر فيلم در جهتی به غير از بيان روياها و پاسخ به آنها می بود فرم روايي منطق کنونی خود را از دست می داد . به عنوان مثال سکانس 11 و سکانس 8 . اولی به جهت بيان رويای پل لجير و ديگری به جهت نياز دايی لئو توجيه می شود.

ارجاع به سينما
سکانس دوم در يک نمای باز، پل لجير سوار بر کاديلاک به دوربين نزديک مي شود . اين اولين نمای او در فيلم است و اين سکانس اولين برخورد مخاطب با او. شخصيت مخصوص او اين امکان را به امير کاستاريکا می دهد که بارها و بارها در فيلم مخاطب را به سينمای کلاسيک مورد علاقه اش ارجاع دهد و البته از شکل لباس پوشيدن پل (لباسهای گانگسترهای سينما و شخصيتهای محبوب او) و طرز حرف زدن او (که جملات را گاهی به شيوه رابرت دونيرو با حرکات دست و سر بيان می کند و گاهی در قالب آل پاچينو لحن کلام خود را عوض مي کند. برای مثال شکل مخصوص حرف زدن او در سکانس 8 برای سفارش دادن نوشيدنی که جمله اش را 8 بار تکرار می کند و يا زماني که خواب است و در خواب ديالوگهايی را از رابرت دونيرو با خود زمزمه مي کند. سکانس 11 تقليد او از بخشی از فيلم هيچکاک و همين طور سکانس 14 تکرار دقيق ديالوگ های پدر خوانده که دو نمونه فوق_ العاده در ارجاع سينمايی است همين طور استفاده از بازيگرانی چون فی داناوی و جری لوئيس که خود به شکلی متعلق به سينمای کلاسيک هستند. يا موارد جزئي تر چون سکانس نمايش فيلمهای خانوادگی که با موسيقی مخصوص کمدی کلاسيک همراه است و شوخيهای همان فيلم ها و برای بيننده دقيق تر گفتگوی جری لوئيس و تعمير کار ماشين که يادآور سکانسی از شرق بهشت است و يا قاب بنديهای سکانس 6 در حين درگيری فی داناوی و ليلی تيلور که مشابه قاب بندی ها و استفاده از معماری وست وايد در همشهری کين است.

آيا در پل لجير که در تلاش است تا سکانسی از فيلم شمال از شمال غربی را با تمام وجود اجرا کند اثری از امير کاستاريکا به وضوح نمايان نيست؟ هنرمندی که عنوان فرانسوی اسمش را فقط منتقدان فرانسوی می فهمند (جايی که توضيح ميدهی که لجير به چه معناست) و به تلاش جدی او به چشم شوخی کوچکی در مراسم جشن نگاه می کنند. آيا نبايد اين شوخيها را بيشتر جدی بگيرند؟
اما عناصر سورئاليستی فيلم که همه ملهم از روياهای قهرمانان قصه و درجهت نمايش آنهاست فضای مخصوص و مورد علاقه آثار کاستاريکا را به ياد می آورد. گروه نوازندگان بومی که يادآور گروه نوازندگان فيلم زيرزمين هستند و در آن فيلم به عنصر اصلی بدل مي شوند ( با اين وجود که بحث استفاده هنرمندانه از موسيقی در آثارکاستاريکا خود مجال مخصوصی می طلبد) و يا پرواز ماهی در هوا همانند توانايی قهرمان فيلم دوران کولی ها که با نگاه اجسام را به پرواز در می آورد. همين طور پرواز آمبولانس لئو به سمت ماه به نشانه مرگ او (عنصری که در هنگام مرگ گريس هم تکرار می شود) .
ماهی در اين فيلم نماد بلوغ است. راهنمايی برای بلوغ و نشانه عبور از کابوسهاست. سگ (که در سکانس ابتدايی ناجی اسکيموست) در تمام لحظاتی که اکسل در تلاش است برای ساخت ماشين پرنده در کنار اوست. فيدهای متوالی سکانس 7 را به خاطر بياوريد که چطور با ريتم متناوب ضربه های پتک اکسل و زوزه سگ همراه شده است. والبته يافتن نشانه های بيشمارر فيلم کار ساده ای است : بادکنک قرمز که در سکانس 1و4و 16 تکرار مي شود. پنکه سقفی متزلزل سکانس 6 برای نمايش موقعيت آشفته روابط . لباس خواب در سکانس 13و15 به مثابه نمايش شهوت و ...
به عنوان نمونه دو مورد از کارکردهای سورئاليستی اين فيلم را بيان مي کنيم:
اول: در سکانس 14 نمايی وجود دارد که در آن فی داناوی با چوب به ظرف شکلاتها ضربه می زند. نما از ميزانسن 3 نفره ليلی تيلور در پيش زمينه و جانی دپ و وينست گالو در پس زمينه آغازميشود. شادی گريس و ديالوگ پل (هوا بارانی می شود) و تراولينگ به چپ تا نمای M.S فی داناوی و همچنين تراولينگ به چپ تا رسيدن به ميزانسنی قرينه قبل (البته بدون قطع) و تکرار اکشن گريس و سپس ديالوگ پل و اين بار تراولينگ به راست و عبور از فی داناوی و باز رسيدن به ميزانسنی که اين بار تغيير کرده: پل در پيش زمينه جانی دپ و سپس گريس . البته جالب اينجاست که تمام شخصيتها در طول صحنه چشمبند به چشم دارند و بالطبع موقعيت مکانی خود را درست تشخيص نمی دهند.
دوم: پلان ابتدای سکانس 7 يک لانگ شات از ميز و صندليها و جانی دپ و فی داناوی در حال گفتگو هستند که به محض بيان روياي پرواز في داناوي ميزها و صندليها و دو شخصيت روی هوا پرواز مي کنند و بعد از يک چرخش کامل به زمين بر مي گردند.
بيان روياها و ارائه نياز شخصيت (گره افکنی) منجر به سکانس13 می شود جايي که همه به غير از اکسل ( جانی دپ) با رويای خود روبرو مي شوند . الن( فی داناوی) در حال پرواز. پل در موقعيت مشابه کری گرانت. گريس طبق رويای خود روی پشت بام همراه با اکسل.
ارائه ظريف اين شخصيتها و تقابل آنها با يکديگر در پوشش روياگونه و البته طنز پردازانه امير کاستاريکا ( چند سکانس ديگر مشابه سکانس شام می توان پيدا کرد که اين گونه روابط متاثر کننده و خشن بين چند شخصيت را با طنزی سياه و بی_ همتا_ خودکشی گريس با جوراب يا تکرار حرکات لاک پشت روی ميز يا اصرار پل برای نزديک شدن به الن _ اين طور ظريف بيان کند. اين البته نکته ای است که رويای هر فيلمسازی را می سازد آنچه بلوغ فيلمسازی را در چهارمين فيلم بلند خود به نمايش مي گذارد.
نوشته: کيت تافلينگ
ترجمه: مهدی عزيزی

« به ميمونهايی فکر کن که پرت شدن تو فضا؛ بدون مرگشون زجر کشيدنشون و قربانی شدنشون، ما نمی تونستيم هيچی داشته باشيم.» ( جمله هاي داخل گيومه از کتاب «باشگاه مبارزه» (Figh Club) نوشته چالاک پالانوئيک است)
اينا حرفای تايلر داردنه (Tyler Durden) می پرسيد تايلر کيه؟ يه مرد سفيد پوست آمريکايی که تلفنش رو جواب نمیده و فکر میکنه زندگی خيلی با ارزش تر از اونيه که بخوايم با انجام کارهايي که ازشون متنفريم هدرش بديم، تا آشغالایی بخريم که بهشون نيازی نداريم.
تايلر يکی از بینظير ترين کاراکترهايی است که تا حالا خلق شده و بیهمتا بودنش رو فقط به يه شکل می شه توضيح داد: با اصرارش براي انجام کارهاي خلاقانه ناهنجار. اين سه تا کلمه تمام فلسفه تايلر رو تو خودشون جا دادند : شرارت (mischief) انهدام (maghem) و صابون !
اون معمولا آخر شبا کارای متنوعی انجام می ده که آپاراتچی سينماهای خانوادگی بودن رو از همه بيشتر دوست داره. اين کار رو دوست داره چون با گذاشتن يه فريم از فيلم های پورنو داخل فيلم در حال پخش از – واکنش های حسی ناخودآگاه – تماشاچیها معدل گيری میکنه. با اين کار تماشاچیها فقط يه تصوير گذرا در يک سی ام ثانيه می بينند، پس وقتی شنبه شب پدر مادرا بغل دست بچه هاشون نشستند و دارن بامبی رو تماشا می کنند حسابی کلافه می شند اما خب کاری هم از دستشون بر نمی آد، « اونا چيزایی میبینند ولی نمیفهمند چیه » علاوه بر این تایلر توی یه رستوران لوکس به عنوان گارسون کار میکنه و اونجاست که توی سوپ مشتری ها ادرار می کنه، بشقابها رو دو به دو کنار هم می ذارن شما هم اصلا متوجه نمیشین.

تایلر همچنین سرپرست یه گروه زیر زمینی به اسم باشگاه مبارزه است ( Fight Club) که دقیقا همون چیزیه که از اسمش میشه فهمید: یه دسته از مردها که دور هم جمع شدن تا با هم مبارزه کنند. این دعواها توی زیر زمین یه کافه شبانه انجام میشه که حال و هواش من رو یاد زندونهای زیر زمینی می اندازه با نور کم و بوی عرق و خونی که توی فضا پیچیده.
بعد از گذروندن یه شب تو باشگاه مبارزه همه چیز تو دنیای واقعی بیاهمیت میشه. دیگه هیچچی نمیتونه تو رو تحقیر کنه و در کل زندگی راحتتر میشه. همه قبل از اینکه به باشگاه مبارزه بیان ماهیچههاشون مث خمیر کلوچه پزی شل و وله ولی بعد یه مدت توی باشگاه از چوب هم سفت تر میشن.
وقتیکه اعضای باشگاه زیاد شدن تایلر بهشون اجازه فعالیتهای بیرون باشگاه رو می ده که خودش اسمش رو گذاشته: تمرین اراده! این تمرین های اراده یعنی مبارزه کردن با مردم.
« اگه هم بتونی بدترین دشمن خدا باشی، هم هیچی، کدوم رو انتخاب می کنی ؟» اگرچه این سوال شما رو زیاد به فکر نمیاندازه ولی یکی از بی شمار نظرات اون نسبت به خدا است. تایلر در مورد خدا و مذهب خیلی بدبینه. و حاضر نیست در هیچ شرایطی دنبال خدا باشه. در حقیقت اون از مردمی که افتادن تو دام مذهب متنفره. « لعنت به گمراهی مرد. لعنت به رستگاری، ما بچه های خداییم پس بذار همین جوری باشه» من با این قسمت از حرف های تایلر موافقم چون محتوای منطقی داره هر چند لحنش خیلی شدیده. کی اهمیت می ده اگه ما ظاهرا گمراه بشیم. سرنوشت ما مقدر شدهاس پس بهتره از زندگی نهایت استفاده رو ببریم.
اگه تصادفا تایلر رو تو خیابون ببینی نمیتونی از ظاهرش بفهمی چهقدر اطلاعات در مورد بمبهای دست ساز داره. من واقعا غافلگیر شدم وقتی فهمیدم اون با ترکیب لوازم خونه می تونه چاشنی سلاح های کشتار جمعی بسازه.

اون با یکی از دوستاش دزدکی به کلینیکای لیپوساکشن میره و کیسه های حاوی چربی زائد مردم رو کش می رن چربی هایی که از بدن ثروتمند ترین مردم آمریکابیرون کشیده شدن ، پولدارترین و چاقترین مردم دنیا!
تایلر چربیها رو میجوشونه و بهشون قلیا اضافه میکنه و در نهایت صابون می سازه « با یه مقدار صابون میتونی دنیا رو بترکونی » اون خودش فروشنده صابون های شرکت صابون سازی خودشه و محصولاتش رو جعبهای بیست دلار به یه فروشگاه محلی میفروشه و در واقع چربیهای زنهای چاق رو دوباره بهشون برمیگردونه.
تایلر دشمن درجه یکه مصرف گراییه. متقاعدم کرده من با لباسایی که می پوشم یا موجودی بانکیم تعریف نمی شم یا ماشینی که سوار میشم. اما من همون چیزیام که می خوام باشم همون قدر که درک می کنم.
یه بار دیگه حرفای تایلر از دهن من بیرون می آد !
اگر بتونی با یه شخصیت تاریخی مبارزه کنی، اون کی می تونه باشه؟ شانزدهمین رئیس جمهور آمریکا. آبراهام لینکلن اولین انتخاب تایلره. اگه من حق انتخاب داشتم دوست داشتم با ناپلئون کبیر مبارزه کنم می خوام جلوی سربازاش روشو کم کنم و فکش رو پایین بیارم.
حرفای تایلر تاثیر گذارن؛ شما بعد از شنیدنش سوال هایی از خودتون می پرسین که تا حالا نپرسیدین.
بعد خوندن این صفحه از خودتون می پرسین: امروز چی یاد گرفتم؟ و من شما رو با یکی دیگه از حرفاش تنها می ذارم : « این که خودتو به خریت بزنی ، دلیل نمیشه که واقعا خر باشی!»
بر گرفته از سایت www.chuckpalahniuk.net
كورها به راه حل فكر مي كنند؛
من بينا هستم!
" ژان لوك گدار"
لك لك هاي بي جان كناره ي باتلاق را به حال خويش رها كن
لب دريا بيا
مرغان دريايي چشم براهند.............
نگرو
حقیقت دارد، آشفتگی- آشفتگی خیلی خیلی هولناکی که من دچارش بوده و هستم حقیقت دارد. اما این را نمیفهمم که چرا باید دیوانه خطاب شوم؟ آن ناخوشی، شعور مرا درهم نشکسته، آن را به تیرگی نکشانده؛ بلکه تند وتیز ترش کرده. مهم تراز همة اینها، شنوایی حساس من است. من در آسمان و روی زمین به همه چیز شنوا شده بودم. در جهنم به چیزهای زیادی گوش سپردم. بعد از این همه چگونه میتوانید مرا دیوانه بخوانید؟ چشم و گوشهایتان را باز کنید و ببینید که میتوانم در نهایت سلامت و آرامش، تمام ماجرا را برایتان بازگویم. تعریف کردن اینکه چگونه آن ایده برای اولین بار به مغزم هجوم آورد، غیر ممکن است؛ یکباره زاده شد، در من جان گرفت و شبانه روز در تصوراتم جاری گشت. هیچ هدف خاص یا محرکی درکار نبود. من پیرمرد را بسیار دوست می داشتم. او هیچگاه به من بدی یا اهانت نکرد. نسبت به جواهرات او نیز در دل، تمنایی نداشتم. فکر می کنم موضوع، چشمش بود! بله، همین بود که مرا برانگیخت. یکی از چشمانش بسان چشم لاشخور بود؛ چشمی به رنگ آبی روشن، با غباری که گرداگردش نشسته بود. هرزمان که با آن نگاه وحشی به من زل می زد، خون در رگهایم یخ می بست و در گذر زمان - در روندی بس بطئی- بود که من برآن شدم تا جان پیرمرد را بگیرم و بدین ترتیب برای همیشه از گزند آن چشم، خلاص شوم. و حالا مشکل اینجاست که شما مرا دیوانه می پندارید. دیوانهها هیچ سرشان نمیشود. اما باید میبودید و مرا با چشم های خودتان میدیدید؛ بایست میدیدید که من چگونه چنان پرخرد، پیش میرفتم - چه محتاط و دوراندیش، چه مزورانه دست بکار شدم. در طول هفتهای که بنا بود پیرمرد را بکشم، با او از همیشه مهربانتر بودم. هر شب، حول وحوش نیمههای شب، به چفت در اتاق او دست میانداختم و بازش میکردم - آه که چه به ملایمت میگشودمش! و پس از آن هنگامیکه رخنهای مناسب برای سرم دست و پا می کردم، فانوس خاموش را سامان می دادم؛ شعلهاش را آنقدر کم وکمترمی کردم که هیچ نوری از آن به اطراف نپاشد و سپس سرم را به داخل فرو میبردم. آه، اگر میدیدید که چه حیلهگرانه آن را داخل رخنه جا می دادم به خنده می افتادید. سرم را به آرامی حرکت می دادم؛ بسیار بسیار آرام تا مبادا خواب مرد را برهم زنم. یک ساعتی طول می کشید تا تمام سرم را در رخنة دیوار، به فاصله ای قرار دهم که بتوانم اورا همانطور که روی تختش دراز کشیده بود به درستی ببینم. هه هه .... واقعـاً یک دیوانه می تواند اینقدرعاقل باشد؟ بعد از اینکه سرم، کاملاً داخل اتاق میشد، نور فانوس را با احتیاط بالا میبردم- آه، چه محتاطانه این کار را میکردم- میگویم محتاطانه چون از صدای غژغژ لولای فانوس واهمه داشتم- نورش را به اندازهای زیاد میکردم که فقط و فقط پرتوی باریک به سوی چشم لاشخور، سرازیر شود. این کاری بود که در طول هفت شب پی درپی انجام دادم - و هر شب درست در نیمه شب - ولی هر بار با چشمی خفته مواجه میشدم و نمیتوانستم هدفم را جامة عمل بپوشانم؛ چراکه شکنجهگر من پیرمرد نبود بلکه چشم شریر آنک خفتهاش بود. با دمیدن روز، من جسورانه به جایگاه او میرفتم و بی پروا با اوهمصحبت میشدم؛ اورا به اسم و با آهنگی برخاسته از اعماق دل، صدا میزدم وازاحوال او در شب سپری گشته جویا میشدم. پس باید اقرار کرد که با اینهمه ریاکاری، میبایست پیرمردی بس ژرفنگر بوده باشد تا بتواند بو ببرد که هر شب، رأس ساعت دوازده من، پیکر خفتة اورا داخل اتاقش زیر نظر داشتهام. در شب هشتم، گشودن در را با احتیاطی وسواسگونه به انجام رساندم. عقربة دقیقه شمارساعت، با شتابی فزون تر از دستهای من گام برمی داشت. هرگز تا پیش ازآن شب به میزان توان شخصی و آگاهیهایم پی نبرده بودم. تصور اینکه در آنجا، آهسته و آرام سرگرم گشودن در بودم در حالیکه او حتی نمی توانست افکار و افعال مرا به خواب ببیند، مرا به خندهای زیرلبی واداشت. به خیالم صدایم را شنید؛ چراکه ناگهان یکه خورد و در تختش از جا پرید. شاید گمان کنید که عقب نشینی کردم- اما نه. اتاقش همچون حجمی قیرگون در تیرگی غلیظی غوطهور بود. ( واین بخاطر کرکره هایی بود که از خوف سارقان، گوش تا گوش کشیده شده بود ) و من که می دانستم او یارای دیدن رخنة در را ندارد در روندی پیوسته کار خودرا ازسرگرفتم. سرم داخل اتاق بود و مشغول روشن کردن فانوس بودم که چفت حلبی آن از زیر شستم رها شد و پیرمرد در تختش از جا جهید و فریاد زد: چه کسی آنجاست؟ من خاموش ماندم و هیچ نگفتم. یک ساعت تمام از جایم جم نخوردم و دراین میان نشنیدم که اودوباره دراز بکشد. هنوز روی تخت به حالت نشسته باقی مانده بود و گوش می داد- درست همچون من درطول شبهای پیاپی، به آوای مرگ گوش سپرده بود که داخل دیوار، جولان می داد. کمی بعد، صدای نالة خفیفی به گوشم خورد و من می دانستم که این ناله، تراویدة وحشتی خونین است. ناله، ازدرد یا اندوه نبود- آه، نه- آوایی خاموش بود که از ژرفنای روحی لبریز از خوف برمیخاست. من با آن آوا به خوبی آشنا بودم؛ شب های بی شماری درست در اوان نیمه شب، هنگامیکه تمام دنیا در خواب بود از قلب من جاری می شد، با پژواک مهیبش درونم را می کاوید، زیر و رو می کرد و گود می نمودش؛ این، آن وحشتی بود که وجود مرا میآشفت. گفتم که به درستی میشناختمش. من احساس پیرمرد را می فهمیدم و برایش دل میسوزاندم؛ اگرچه در دل به او می خندیدم. می دانستم از زمانیکه آن صدای خفیف را شنیده تمام مدت به بیداری در بستر دراز کشیده. از همان زمان بود که وحشتش فزونی گرفت و تلاشی که برای بی منطق نشان دادن خوفش بکار می بست، بیثمر بود. با خودش می گفت: " اینها چیزی بجز صدای وزش باد در دودکش نیست " - "فقط صدای گذر موشی است از روی زمین " یا " این تنها صدای جیرجیرکی است که در تنهایی، آواز سرداده " بله؛ تمام مدت تلاشش این بود تا خیالش را با این تصورات، آسوده گرداند، اما در نهایت، هر گمانی را توخالی و عبث یافت؛ سراسر بیهوده، چراکه مرگ، آرام آرام با سایة سیاهش از پشت سر میخرامید، نزدیکتر میشد و طعمهاش را در آغوش میکشید. و این بازتاب غمانگیز آن سایة درک ناشده بود که سبب میشد او حضور سر مرا داخل اتاق، احساس کند - اگرچه که او نه میتوانست چیزی ببیند و نه بشنود. پس از اینکه زمان درازی را پرشکیب در انتظار ماندم، بدون اینکه صدایی حاکی از دراز کشیدن او به گوشم بخورد، برآن شدم تا شکافی بسیار بسیار کوچک در فانوس ایجاد کنم. نمی توانید تصور کنید که چه مخفیانه این کار را کردم. بس مخفیانه - تا اینکه سرانجام، تک پرتوی تارگون همچون تار عنکبوت، از شکاف فانوس به بیرون تابید و چشم لاشخور را انباشت. چشم، باز بود - گشودة گشوده - و من در لحظة برخورد نگاهم با آن، منقلب گشتم. به وضوح میدیدمش- هیأت کامل آن چشم آبی غبارپوش را با آن غشای بد ترکیب گرداگردش که تا مغز استخوانم از دیدنش یخ میبست، پیش چشمم مییافتم. اما نمیتوانستم هیچ عضو دیگری از چهره یا اندام پیرمرد ببینم؛ چراکه پرتو نور را دقیقاً فقط به سوی آن نقطة لعنتی نشانه رفته بودم و بس. و حالا - نگفتم آنچه را که شما با دیوانگی اشتباه گرفتهاید، چیزی جز تند و تیزتر شدن فوق العادة حواس نیست؟ - حالا می گویم که صدایی خفه، گنگ و پرشتاب، گوش های مرا پر کرد؛ همچون صدایی که از ساعتی پیچیده در لفاف پنبه بلند شود. آن را نیز به خوبی می شناختم؛ صدای کوبش قلب پیرمرد بود که همچون کوبش طبل که باعث انگیخته شدن شجاعت سربازان میشود، به دیوانگی من دامن میزد. اما من، همچنان خویشتن داری کردم و خاموش ماندم. نفسم به سختی بالا میآمد. فانوس را بیحرکت در دست داشتم. چه پیگیرانه تلاش می کردم تا بتوانم نوررا روی چشم او ثابت نگه دارم. در این حال بودم که صدای جهنمی کوبش قلب،شدت گرفت. هردم سریع و سریع تر، هر لحظه بلند و بلندتر. وحشت پیرمرد میبایست درآن دقایق، به غایت رسیده باشد! گفتم که، صدا هر لحظه بلندتر می شد! - مرا چگونه ارزیابی می کنید؟ گفته بودم که من دچار آشفتگیام، بله.. چنینم. درآن ساعت راکد شب، میان سکوت هولناک آن خانة قدیمی، صدایی چنان غریب، مرا در وحشتی بی اختیار غوطهور کرد. چند دقیقه دیگر هم خودداری کردم و ساکت ماندم. اما صدا بیشتر و بیشتر اوج می گرفت. گمان کردم که قلب، باید در شرف انفجار باشد. بعد دلواپسی جدیدی وجود مرا اشغال کرد - صدا ممکن بود به گوش همسایه برسد! زمان موعود فرا رسیده بود! فریاد بلندی کشیدم، فانوس را به داخل پرتاب کردم و به سمت اتاق خیز برداشتم. تنها یکبار صدای جیغی بلند شد. در یک آن او را به زمین کشیدم و تخت سنگین را روی او برگرداندم. سپس؛ سرخوشانه لبخندی زدم تا حرکت انجام گرفته را بهتر ارزیابی کنم. اما برای چند دقیقه صدای خفة کوبش قلب، ادامه داشت که چون نمی توانست از پس دیوار به گوش کسی برسد، فکرم را درگیر نمیکرد. سرانجام، صدا خاموش شد. پیرمرد مرده بود. تخت را جابجا کردم و جسد را وارسی نمودم. بله، مرده بود و کاملاً بیجان. سرم را روی قلب گذاشتم و چند دقیقهای به همان حال ماندم. ضربانی نداشت. کاملاً بیجان بود. چشمش دیگر هیچگونه عذابی برایم نداشت. اگر هنوز هم مرا دیوانه میپندارید، اطمینان داشته باشید که با شنیدن اینکه چه روش محتاطانهای در پنهان کردن جسد بکار بستم، نظرتان برخواهد گشت. شب رو به انتها بود و من شتابزده اما در سکوت، کار میکردم. پیش از همه، جسد را تکه تکه کردم و سر و دست و پاها را از تنه جدا نمودم. سپس، سه الوار از کفپوش اتاق کندم و همة تکههای جسد را زیرشان جای دادم. بعد تختهها را چنان زیرکانه، چنان هوشمندانه سر جایشان برگرداندم که چشم هیچ انسانی - حتی چشم او – نمیتوانست متوجه نقصی شود. نیازی به آب کشیدن هیچ چیز نبود؛ نه اثر لکی باقی بود و نه رد خونی. بطور تمامعیاری ملاحظه کارانه عمل کرده بودم. وان حمام می توانست همه چیز را از چشم ها دور نگه دار - هه هه! هنگامیکه همه این کارهای پرمشقت را به پایان رساندم، ساعت چهار شده بود - و هنوز تاریک بود؛ مثل نیمه شب. به محض اینکه زنگ چهار مرتبه نواخت صدای ضربه هایی از سمت در کوچه بلند شد. پایین رفتم تا در را بگشایم، در حالیکه از ته دل احساس آرامش میکردم - آخرازچه باید می هراسیدم؟ - سه مرد، وارد اتاق شدند که خود را در سمت مـأموران پلیس، با ادب و نزاکت هرچه تمامتر معرفی کردند. صدای جیغی در اواسط شب به گوش همسایهای خورده بود: ظن بیدادگرایانه ای بیدار شده بود، اطلاعاتی به مرکز پلیس مخابره گشته و آنها (مأموران) به نمایندگی، در جستجوی سرنخ عازم شده بودند. من لبخند زدم - آخر چرا باید می هراسیدم؟ به آقایان خوشامد گفتم. گفتم که آن صدا، فریاد خود من در اوان خواب آشفتهای بوده. پیرمردی که در داستان ساختگیام از او نام بردم، اکنون خارج ازشهر بسر می برد. ملاقات کنندگانم را به دیدن همه جای خانه بردم. وادادم تا همة گوشه و زوایای خانه را به دقت وارسی کنند؛ در نهایت، به اتاق خواب او هدایت کردمشان. جواهراتش را در امان و دست نخورده نشانشان دادم. در حالیکه سعی درجلوه دادن آرامش درونی خود داشتم، صندلیهایی به اتاق آوردم و خواهش کردم که بنشینند و کمی خستگی در کنند و این در حالی بود که خودم با جسارت بیاندازهای که از پیروزی با شکوهم زاده میشد، جایگاهم را درست در همان نقطه ای برگزیدم که در زیرش جسد قربانیام آرمیده بود. مأموران انگار، داستانم را باور کرده بودند. شیوة برخوردم حسابی فریبشان داده بود. بطور فوق العادهای آسوده بودم. آنها نشستند و در حین اینکه به سؤال هایشان با خوشرویی هرچه تمامتر پاسخ می گفتم، خیلی خودمانی پچ پچ میکردند. اما کوتاه زمانی نگذشته بود که احساس ضعفی وجودم را انباشت و آرزو کردم که ایکاش آنها هرچه زودتر ترکم کنند. سرم به درد افتاد و صدای زنگی در گوشهایم طنین گرفت : اما آنها هنوز نشسته بودند و همچنان گپ میزدند. آوای زنگ، واضح تر شد- ادامه یافت و به وضوح بیشتری رسید : با بی قیدی بیشتری صحبتم را ازسرگرفتم تا شاید خودم را از چنگ آن احساس، رهایی دهم: اما صدا ادامه پیدا کرد و عینی تر شد - تا اینکه سرانجام پی بردم که آن صدا از داخل گوش هایم جریان نمی گیرد. اکنون، شکی ندارم که حسابی رنگ باخته بودم - اما روان تر وبا صدای رساتری صحبت می کردم.... ولی صدا هنوز، هر لحظه بیشتر اوج می گرفت - و من در برابر آن چه می توانستم بکنم؟ صدایی خفه، گنگ و پرشتاب بود، بس شبیه صدایی که از ساعتی پیچیده در لفاف پنبه بلند میشود. نفسم پس میرفت و مأموران همچنان غافل از صدا نشسته بودند. با سرعت بیشتری شروع به تکلم کردم - سرعتی خیلی خیلی زیاد؛ اما صدا مدام قوی تر می شد. چرا آنها نمیبایست خانهام را ترک کنند؟ با گامهای بلند، طول اتاق را قدم میزدم و راه پیموده را برمیگشتم. انگار که دیوانگیام با مشاهدة مردان، شدت مییافت - اما صدا پیوسته اوج می گرفت. آه خدایا، چه می توانستم بکنم؟ دهانم کف کرد - به هذیان افتادم- نا سزا گفتم! به صندلی که رویش قرارداشتم آویخته بودم و به تختههای کفپوش میساییدمش...اما صدا، از جایی ورای تمام اصوات برمی خاست و مدام شدت میگرفت؛ بلندتر می شد - بلندتر- بلندتر! و مردان هنوز سرخوشانه گپ میزدند و لبخند بر لب میآوردند. آیا ممکن بود که آنها هیچ نشنوند؟ خدای من - نه... نه! آنها می شنیدند! - به شک افتاده بودند - می دانستند - آنها هراس مرا به سخره گرفته بودند! - این، چیزی بود که می پنداشتم و میپندارم. اما دیگر توانایی تحمل آن لبخندهای پررنگ و ریا را نداشتم! باید کاری می کردم. هر کاری. بالاخره بهتر از آنهمه عذاب و تقلا بود! بهتر از تحمل آنهمه ریشخند بود! حس کردم باید فریاد بکشم یا اینکه بمیرم! - و حالا - دوباره! - گوش بدهید! بلندتر، بلندتر - بلندتر! فریاد زدم :" اشرار کثیف" ! پنهان کاری بس است! وارد عمل شدم! - تخته های کف را کندم! - اینجا، اینجا!- صدای کوبش قلب شریر او از اینجاست! " پایان
سینما چراغی است پشت تابلوهای نقاشی
کنار پرده های ساز
درون تنهایی اتاق
جایی که تو هستی...
من پريشان
تو هراسان
ديگري رنجور و نالان
خسته اي از زندگي وز آمدن گشتم پشيمان
چاره ي درد كدامين مي شود پيدا، نمايان؟
ربّ قادر كو؟!
گمانم آرميده
غافل از دنياي نقصان....
گفته: من رحمان، رحيمم
هرچه كردم هست ميزان!
خلق در اين باورند و يك نپرسد:
پاي اين دنيا چرا پس مي رود اينگونه لنگان؟!
چيست مقصد، آفرينش را ، بُدن آواره ویلان؟
پاسخی دندان شکن آید ز یزدان:
سائلان
مژده! جای جملگیتان باشد اندر نار سوزان
نگار
کارگردان :
آندره ژوگاینتسف

«بازگشت» از همان اولين پلان ها به ما يادآور میشود که بايد به دنبال شباهتهايی بين اين فيلم و آثار تارکوفسکي باشيم: پيشبرد قصههاي ساده و عميق از طريق جادوي تصوير .
نکته جالب و حاشيهاي در مورد اين دوفیلم ، يکي بودن نام هر دو کارگردان و اين که هر دو نفر براي اولين کار خود برنده شير طلايي ونيز شده اند. بازگشت به گونهای پيش نميرود که مخاطب به راحتي و در آرامش بتواند به تماشای آن بنشيند. رازآلودگي از يک سو و ايجاد تنشهايي دروني از سويي ديگر تعليقی به فيلم بخشيده است که تماشاگر را مدام در يک موقعيت دلهره آور نگاه مي دارد. تعليقي که چون اغلب آثار اين چنينی به دليل عدم آگاهي تماشاگر از مسير رخداد ها و چگونگي پديد آمدن آنها ناشی ميشود. بازگشت در تصوير پردازی همواره نشاني از توهم در خود دارد. شکل وارد شدن شخصيت ها و ديگر عناصر فيلم به قاب ها ترکيببندی تصوير و حرکت آرام و مرموز دوربين که به حرکت خزنده ای دلهره آور می ماند برای تماشاگر توهمی را به همراه میآورد و او را مدام به اين فکر وا میدارد که چه خواهد شد و حرکت بعدي شخصيت ها ( البته بيشتر پدر، به خاطر راز آلودگی او ) چه خواهد بود؟
حدس و گمانهای مخاطب براي رخداد هاي فيلم رمز موفقيت آن است.
اما فيلم در روند حوادث خود با هيچ حادثه بزرگي روبرو نمیشود و همه چيز به شکلي ساده و شعرگونه پيش میرود تا به حادثه آخر فيلم ميرسيم؛ نقطهاي که همه چيز براي رسيدن به آن بوده است تا پسران از کنار مرگ پدر به درک ديگری از زندگي برسند و مهمتر از همه اين که بر ترس خود فائق آيند. ترسی که مانع رشد آنها در مسير زندگی می شود و در ابتدای فيلم به شکل نمادين در ترس از بالا رفتن از پلهها نمايش داده میشود. به نظر ميرسد پدر رجعت میکند تا نجاتدهنده باشد هر چند که خود حذف می شود، مانند داستان مسيح.

فيلم بازگشت را ميتوان به سه قسمت مجزا تقسیم کرد:
۱ - از ابتدای فيلم تا زمانی که آندره و وانيا به خانه بر مي گردند و از بازگشت پدر آگاه می شوند. در اين قسمت ما وانيا را به عنوان شخصيت مرکزي فيلم انتخاب ميکنيم.
2 – بخش دوم که قسمت اصلی فيلم را تشکيل میدهد، از زمان حرکت به سفر آغاز می شود و تا بازگشت از سفر ادامه می يابد. حضور مقتدر پدر در اين قسمت او را به ضلع قدرتمند مثلث شخصيت ها تبديل ميکند. اما باز هم وانيا ست که دليل بسياری از اتفاقهاست و فيلم در خدمت مکاشفه او از زندگی است.
3 – در اين بخش با فريم های ثابت روبرو هستيم. تصاويري که از دوربين عکاسي بچهها گرفته شده است. اين بخش با وجود اين که از جنس عکس است و زمان اندکی را در اختيار دارد، نقش اساسی در کليت کار دارد. پدر درهيچيک از اين عکس ها حضور ندارد. گويی که پدر در اين سفر اصلا همراهشان نبوده و سفري دو نفره را پيش گرفتهاند.
پدر در طول سفر تلفنهای مشکوک ميکند. بسته ای را از کسی میگيرد که معلوم نيست چيست؟ و دست آخر در جزيرهای صندوقی را از زير خاک بيرون میآورد. همه اين حوادث باعث میشود که در مورد پدر بودن او به قطعيت نرسيم؛ به خصوص آنکه در آغاز فيلم جايی که وانیا به سراغ عکس های کودکیاش میرود تا تصویر الآن پدرش را با عکس جوانیاش مطابقت دهد، ما از آن تصویر چیزی نمی بینیم و فقط به تاکید آندره بسنده می کنیم و از آنجایی که در طول فیلم آندره را نوجوانی خیال پرداز و تا حدی کم عقل می یابیم فرض می کنیم تائید عکس هم از طرف او اشتباه بوده است.
در بخش سوم فیلم، وقتی عکس ها را مرور می کنیم عکس واضح پدر را در کنار کودکی یکی از بچه ها میبینیم. این امر شک و تردید در مورد پدر نبودن مرد را از بین میبرد. بخش سوم و پایانی به درستی در فضای فیلم قرار گرفته است و در خلاصهترین شکل دو نکته را به ذهن می رساند:
1 – تکمیل اطلاعات مخاطب
2 – تأییدی بر متافیزیکی بودن روابط پدر و پسران.
قبل از این که بچه ها به آخرین ماهی گیری بروند، پدر ساعت خود را به آندره می دهد. این ساعت بعد از مرگ پدر در دست آندره باقی می ماند. با وجود حضور متافیزیکی پدر در سفر، به جا ماندن یک عضو فیزیکی از او را چگونه باید تعبیر کنیم؟
فیلم بازگشت از قدیمی ترین الگوی پیشبرد قصه استفاده می کند. سفر آشنا ترین شیوه برای چیزی است که فیلم به دنبال آن است. بازگشت به نوعی مکاشفهای است برای بچه ها، به خصوص برای وانیا. آندره خیلی زود تحت تاثیر قدرت استبدادی پدر قرار میگیرد و او را می پذیرد اما وانیا همه چیز را از زاویه عقل و منطق می بیند؛ برای همین مدام از پدر علت کارهایش را می پرسد. او با طرح این پرسشها و اینکه چرا در این دوازده سال از حقوق فرزندی بیبهره بوده است لذت سفر را بر خود حرام میکند ولی آندره دم را غنیمت میشمارد. اما پدر برای جواب دادن به پرسش های وانیا نیامده. او آمده تا رسم زندگی را به فرزندان خود بیاموزد؛ چیزی شبیه سفر موسی و خضر. هر آنچه که پدر از بچه ها میخواهد به تدریج برای آنها کاربرد مییابد بنابراین پایان سفر، پایان مأموریت اوست.







