درود !
خارجی ـ شهر ـ روز
وارد فضای پر درخت سرسبز و روشنی می شویم . کنار رود خانه کسی مرد را به دیگران معرفی می کند . پیرمردی نزدیک می شود : من جنگ و صلح تولستوی هستم .
دختر جوانی پیش می آید : من بلندی های بادگیرم . دو پسر بچه دو قلو : ما برادران کارامازوف داستایوفسکی هستیم .
این سکانس آخر فیلم (فارنهایت ۴۵۱ ) ساخته فرانسوا تروفو ست . می گویند ۴۵۱ درجه فارنهایت دمای اشتعال کاغذ است . می گویند در زمانه ای که همه آتش افشانانی اند که کتابها را از پستوها بیرون می کشند و می سوزانند باید از شهر گریخت به جنگل و رودخانه ....
ما واژه ها را در پستوی حافظه جای می دهیم . ما اینجا بین لایه های حافظه دور از دسترس آنها پنهان کرده ایم :داستایوفسکی را ... کوبریک را... سارتر را ... هیچکاک را ... کامو را ...
ما اینجا دوستانمان را ملاقات می کنیم و با آنها قرار می گذاریم .
وبلاگ ۴۵۱ فارنهایت مجالی است برای همه کسانی که به دلایلی هنر را انتخاب کرده اند . فرصتی است تا یکدیگر را بازیابیم . زمانی است برای گفتگو درباره آنچه بدان عشق می ورزیم ...
اینجا کنار رودخانه منتظریم تا شما را ببینیم با متنی یا مقاله ای یا نظری و هر آنچه که پنهان باید کرد...
